فدک - اخلاق - اخلاق کاربردی «اخلاق شبر»
آخرین تغییرات : 2018-08-11تعداد بازدید : 59

اخلاق کاربردی «اخلاق شبر»


  1. رکن سوم: مهلکات (موانع رشد)

جمع این احادیث به چهار صورت ممکن است:

1 - اینکه بگوئیم عزلتى که ممدوح و پسندیده است عزلت قلبى است به این معنى که انسان باید در عین حال که در جمیع اجتماعات شرکت مى‏کند، قلبش در گوشه تفکر خود و مناجات با خدا مشغول باشد.

در این مورد عبدالله بن سنان از امام صادق (علیه السلام) نقل مى‏کند که فرمود:

خوشا به حال بنده‏اى که مردم را بشناسد و با جسمش با آنها مصاحبت کند ولى قلبش با آنها غریبه باشد مردم بظاهر او را بشناسند و او باطن مردم را بشناسد (396).

2 - اینکه منظور از عزلت و کناره‏گیرى از کسانى است که به دنیا چسبیده و خدا را فراموش کرده‏اند، ولى از اهل آخرت مثل علما و عقلا و عرفا که اخلاقشان قابل استفاده و علوم و احوالشان مفید است و انسان در آمیزش با آنان به اجر و پاداش مى‏رسد نباید کناره‏گیرى کرد.

امام کاظم (علیه السلام) مى‏فرماید: اى هشام تحمل تنهائى نشانه قوت عقل است پس اگر کسى درباره خدا تفکر کند از دنیا و راغبین به آن کناره مى‏گیرد و آنچه نزد خداست رغبت پیدا مى‏کند و هر کس به آنچه نزد خداست راغب شود خدا انیس او در وحشت و دوستش در تنهائى و بى‏نیازیش در فقر و یاور او در بى‏کسى خواهد بود.

3 - اینکه بگوئیم با دقت در لغت عزلت و حروف آن مى‏توان چنین به دست آورد که همانگونه که از دو حرف عین و زاء در لغت فهمیده مى‏شود، از لوازم عزلت این است که انسان آراسته به علم و زهد باشد که اگر عین علم در آن نباشد زلت است یعنى لغزش و اگر زاء در عزلت نباشد علت (بیمارى) است و علت به معنى مرض است و اگر حرف لام که نمایانگر جهل است در آن نباشد عزت است، بنابر این، شخص جاهل سزاوار نیست گوشه عزلت برگزیند.

در کتاب کافى چنین نقل مى‏کند: به امام صادق (علیه السلام) گفتند مردى است که این موضوع (مسأله امامت) را شناخته و در خانه نشسته و با هیچکس آشنایى نمى‏کند.

حضرت فرمود: این مرد چگونه در دینش تحقیق مى‏کند.

بنابراین شخصى که از اجتماع کناره‏گیرى مى‏کند باید عالم باشد. وقتى قرار شد براى عزلت فقط کسانى مجاز باشند که عالم هستند.

اگر عالمى داراى نفس قدسى و قوه‏اى ملکوتى باشد و در راه خدا خشن و بى‏گذشت و قادر به امر به معروف و نهى از منکر باشد.

و ارشاد گمراهان و کمک ضعیفان و دادرسى آنان که فریادشان بند است و یارى مظلومان و امثال آن در توانش باشد.

و در دعوت به سوى خدا به سرزنش سرزنش کنندگان توجه نکند، براى او سزاوار است که آمیزش را ترجیح دهد وگرنه همان به که از جامعه کناره گیرد (397).

4 - اینکه بگوئیم جدائى از مردم دشمنى آنها را بر مى‏انگیزد. و آمیزش بى‏حد با آنها باعث جمع دوستان در اطراف انسان مى‏شود.

بنابراین باید انسان حد اعتدال را برگزیند، نه بیش از حد از مردم کناره گیرد و نه بیش از حد با آنها بیامیزد، البته حد اعتدال به حسب حال افراد و فایده‏ها و آفاتى که از عزلت و آمیزش به انسان مى‏رسد متفاوت است.

پس انسان باید حال خود را ملاحظه کند و آن حدى را که اصلاح اوست و براى او شایسته است برگزیند.

 

 

رکن سوم: مهلکات (موانع رشد)

باب اول: شهوت شکم‏

اگر با دیده تحقیق بنگرى شکم سرچشمه شهوات و محل روئیدن جمیع آفات و دردهاست. زیرا در صورتى که به شهوت شکم پاسخ مثبت دهى به دنبال آن شهوت فرج و حرص و ولع در آمیزش مى‏آید، و چون شهوت خوردن و آمیزش با هم جمع شوند انسان به جاه و مال رغبت پیدا مى‏کند که وسیله توسعه خوراکیها و ابزار شهوت رانى است.

و چون درصدد جمع مال برآیى انواع ظلمتها و اقسام رقابتها پیدا مى‏شوند و از این‏هاست که آفت ریاء و آشوب تفاخر و تکاثر و تکبر متولد مى‏شوند این صفات انسان را به کینه و حسد و بغض و دشمنى مى‏خوانند و سپس صاحب خود را در ورطه سرکشى، گناه، فحشاء و منکرات غوطه‏ور مى‏سازند.

و تمام اینها ثمره رهاکردن معده و مولود سرکشیهاى سیرى و پرى آن است. اگر انسان بواسطه گرسنگى و تنگ ساختن مجارى شیطان نفس خود را رام کند، نفس به اطاعت خدا گردن مى‏نهد، و از مسیر عصیان و طغان باز مى‏گردد، و در نتیجه محو دنیا نمى‏شود، و آن را بر آخرت ترجیح نمى‏دهد، و این چنین براى دنیا رقابت نمى‏کند.

پیامبر اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسى که شکمش را پر مى‏کند روحش به ملکوت آسمان‏ها راه نمى‏یابد (398).

مى‏فرماید: فکر نصف عبادت، و کم خورى عین عبادت است‏ (399).

و باز مى‏فرماید: قلوب خود را با زیاده ‏روى در خوردن و آشامیدن نمیرانید، زیرا قلب انسان مانند کشت از آب زیادى مى‏میرد (400).

و باز مى‏فرماید فرزند آدم بدتر از شکمش ظرفى پر نکرده است، بس است براى انسان چند لقمه‏اى که او را بر پاى دارند. و چون او را از خوردن گزیرى نیست، یک سوم معده‏اش را به غذا اختصاص مى‏دهد و یک سوم را به نوشیدنى و ثلث آخر را به نفس.

و باز مى‏فرماید: شیطان از مجراى خون انسان در وجود او جریان دارد، پس راه جریانش را با گرسنگى و تشنگى تنگ کنید (401).

امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: شکم با خوردن طغیان مى‏کند. نزدیک‏ترین حالات بنده به خدا هنگامى است که شکمش سبک باشد و مبغوض‏ترین حالات او نزد خدا وقتى است که شکمش پر باشد.

و باز مى‏فرماید: انسان چاره‏اى ندارد جز اینکه غذائى بخورد تا بوسیله آن بر پاى بماند، ولى هنگامى که غذا مى‏خورید یک ثلث شکم را به غذا اختصاص دهید و یک ثلث را به نوشیدنى و یک ثلث را به نفس، و خود را چون خوک پروار نکنید.

و امام باقر (علیه السلام) مى‏فرماید: چیزى در نزد خدا مبغوض‏تر از شکم‏پر نیست‏ (402).

و لقمان به پسرش مى‏فرمود: پسر کم هنگامى که شکم پر باشد فکر مى‏خوابد و حکمت گنگ مى‏شود و اعضاء و جوارح از عبادت مى‏مانند (403).

فوائد گرسنگى‏

1 - صفاى قلب، درخشش طبع و تیزبینى، زیرا سیرى حماقت و کودنى به بار مى‏آورد و قلب را کور مى‏کند و بخارات را در مغز زیاد مى‏کند و حالى شبیه مستى به بار مى‏آورد.

2 - رقت و صفاى قلب که انسان را براى درک لذت مناجات آماده مى‏سازد و سبب تأثر از یاد خدا مى‏شود.

3 - انکسار و تواضع و زوال حالت گردنکشى و شادمانى که ابتداى طغیان و غفلت از یاد خداست.

4 - اینکه در حال گرسنگى بلاء و عذاب خدا و اهل بلاء فراموش نمى‏شوند، زیرا انسان سیر، گرسنگى و گرسنگان را فراموش مى‏کند، ولى انسان زیرک هر بلائى را مشاهده کند بلاى آخرت را به یاد مى‏آورد، از گرسنگى خود به یاد گرسنگى اهل آتش مى‏افتد و به یاد مى‏آورد که آنان غذایى جز ضریع‏ (404) ندارند که نه چاق مى‏کند و نه رفع گرسنگى مى‏نماید، و از عطش خود عطش اهل آتش و اهل محشر در عرصات قیامت را به یاد مى‏آورد.

5 - درهم شکستن میل به گناه و تسلط بر نفس اماره زیرا منشأ همه گناهان شهوات و قواى انسانى است و ماده قوا و شهوات خوردنیها و نوشیدنیهاست.

6 - دفع خواب و دوام حال بیدارى، زیرا کسى که سیر است زیاد آب مى‏نوشد، هر کس آب زیاد بنوشد خوابش زیاد مى‏شود و خواب زیاد موجب تضییع عمر مى‏شود و در این صورت است که نعمت شب زنده‏دارى از انسان سلب مى‏شود و طبعش کودن و قلبش سخت مى‏گردد.

7 - این که مواظبت بر عبادت براى انسان آسان مى‏شود. زیرا خوردن زیاد نیاز به زمانى دارد که انسان مشغول خوردن و کسب خوراکى و تهیه اسباب و آلات آن و جذب و دفع آن باشد.

8 - سلامتى بدن و دفع بیمارى‏ها.

زیرا سبب تمام امراض، پرخورى و ایجاد زائده‏هایى از اخلاط است که در اثر پرخورى در معده و رگها پیدا مى‏شوند. و معلوم است که مرض با انسان فرصت عبادت نمى‏دهد و چون سبب تشویش خاطر مى‏شود یاد خدا و فرصت تفکر را از صاحبش مى‏ستاند و او را به انواع درمان چون رگ زدن و حجامت و دکتر و دارو و صرف هزینه‏هائى در این راه محتاج مى‏کند که پس از بهبودى براى جبران آنها غالباً دچار خستگى و گناه مى‏شود.

در حدیث است که پیامبر اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: معده خانه دردها و پرهیز اصل هر داروئى است، به بدن آنچه را که عادت دارد برسان‏ (405).

9 - سبک شدن بار هزینه زندگى‏

10 - امکان ایثار و انفاق مخارج زائد از حد ضرورت.

در کتاب مصباح الشریعة از امام صادق (علیه السلام) روایت شده:

کم خورى در هر حال و در نظر هر قومى پسندیده است زیرا مصلحت ظاهر و باطن در کم خورى است.

خوردن تنها به چهار صورت پسندیده است. ضرورت، عده، فتوح و قوت. خوردن به صورت ضرورت مخصوص پرندگان و عده شیوه پرهیزکارانى است که امور مردم را به عهده دارند و فتوح روش متوکلین و قوت براى مؤمنین است‏ (406).

و هیچ چیز از پر خورى براى قلب مؤمن مضرتر نیست، پرخورى دو اثر به دنبال دارد؛ سنک دلى و هیجان شهوت.

گرسنگى نان خورش مؤمن، غذاى روح، طعام قلب و سلامتى جسم است.

نتیجه بحث

طبع انسان همیشه خواهان سیرى کامل است، از این رو شرع مقدس در مدح گرسنگى و کم خورى بسیار مبالغه کرده است تا میل پرخورى طبع انسان و منع شرعى با هم تلاقى کرده و از برخورد آنها اعتدال حاصل شود. زیرا در تمام حالات و اخلاقیات انسان‏ها حد وسط مطلوب است بنابراین نسبت به طبع معتدل بهتر است انسان به مقدارى غذا بخورد که سنگینى معده را احساس نکند و از گرسنگى هم ناراحت نباشد، زیرا مقصود از خوردن ادامه زندگى و توان پرستش و عبادت است و سنگینى معده و گرسنگى قلب را به خود مشغول کرده مانع عبادت مى‏شوند، پس مقصود از این که در دین پرخورى مذمت شده این است که انسان در حد اعتدال بخورد تا اینکه اثر خوردن در وجودش ظاهر نشود تا به فرشتگان شبیه شود، زیرا آنها منزه از آنند که گرفتار سنگینى معده یا دچار رنج گرسنگى شوند و لذا قرآن عزیز مى‏فرماید: کلوا واشربوا و لا تسرفو (407).

خلاصه آنکه: در باب تغذیه ملاک این است که انسان تا به چیزى - چه خوردنى و چه نوشیدنى - میل و اشتهاء پیدا نکند آن را مصرف نکند و هنگامى که به چیزى اشتهاء پیدا کرد یعنى گرسنه یا تشنه شد از خوردن و نوشیدن خوددارى نکند.

باب دوم: شهوت جنسى‏

اگر شهوت جنسى کنترل نشود و بوسیله عقل در حد اعتدال نگهدارى نشود از بزرگترین موجبات هلاکت انسان است.

قوه شهوت اگر در حد اعتدال نباشد به یکى از دو جهت، افراط و تفریط منحرف مى‏شود.

افراط شهوت‏

افراط در قوه شهوت عبارت از آن است که عقل انسان مقهور شهوت شده و همت مرد مصروف تمتع از زنان و کنیزان گردد و از پیمودن راه آخرت محروم شود. در این حال گاهى دین مقهور هوى شده و انسان به ارتکاب فحشاء و منکر گرفتار مى‏شود، و گاهى به فسق حیوانى که مولود تسلط شهوت بر عقل است منتهى مى‏گردد و در این صورت قوه واهمه عقل را تسخیر کرده در اختیار قوه شهوت قرار مى‏دهد، در حالى که عقل براى فرماندهى خلق شده است، عقل آفریده شده تا از او اطاعت شود، نه خدمت شهوت کرد، آلت دست او باشد.

این مرض، مرض قلبى است که از همت خالى شده باشد.

و به همین دلیل است که گفته‏اند: شیطان به زن مى‏گوید: تو نیمى از لشکر منى، تو تیرى هستى که چون پرتابش کنم به خطا نرود، تو محل اسرار من و در حوائج رسول منى.

بنابراین نصف لشکر شیطان را شهوت و نصف دیگر آن را غضب تشکیل مى‏دهد. بزرگترین شهوت، میل مرد به زنان است. خوددارى از اجابت این میل در اولین مرحله پیدایش آن لازم است به این ترتیب که از نگاه کردن مکرر و فکر درباره آنچه در اولین نگاه دیده مى‏شود پرهیز شود، وگرنه در صورتى که جاى خود را محکم کند، دفع آن مشکل مى‏شود. به همین خاطر است که گفته‏اند چون آلت مرد حرکت کند دو سوم عقلش زائل مى‏شود.

قرآن کریم مى‏فرماید: قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم‏ (408).

و نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: نگاه تیرى مسموم از تیرهاى شیطان است، هرکس از خوف خدا نگاه کردن را ترک کند، خداى تعالى ایمانى به او عطا مى‏کند که حلاوت آن را در قلبش مى‏یابد (409).

و مى‏فرماید: از فتنه دنیا و فتنه زنان بپرهیزید زیرا اولین فتنه بنى‏اسرائیل از جانب زنان بود.

تفریط قوه شهوت‏

تفریط قوه شهوت ممکن است به یکى از دو صورت محقق شود.

1 - اینکه انسان داراى عفتى خارج از حد اعتدال باشد.

2 - اینکه دچار ضعف در آمیزش باشد.

جهت تفریط نیز مانند افراط ناپسند و مذموم است.

در قوه شهوت، پسندیده آن است که شهوت، در حد اعتدال بوده، در محدوده عقل و شرع مورد استفاده قرار گیرد.

و هرگاه رو به افراط گذارد راه شکستن آن گرسنگى، روزه و ازدواج است.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: اى گروه جوانان بر شما باد ازدواج، و هرکس قادر به ازدواج نیست بر او باد روزه، زیرا روزه به منزله اخته کردن مرد است‏ (410).

هدف از خلقت شهوت‏

حکمت و فایده شهوت جنسى با این همه آشوب و آفتى که براى انسان به بار مى‏آورد بقاء نسل و دوام وجود انسان است، فایده دیگر شهوت آن است که انسان این لذت را با لذت آخرت مقایسه کند، زیرا لذت آمیزش اگر ادامه یابد بالاترین لذات جسمانى خواهد بود، همانطور که رنج و در آتش بزرگترین درد جسمانى است بنابراین قرار دادن این لذت در وجود انسان باعث تشویق او به آخرت و یاد سوزش آتش باعث ترس از جهنم مى‏شود و تشویق و تخویف، انسان را به سوى سعادت سوق مى‏دهند.

باب سوم: زبان‏

تعریف زبان‏

زبان از نعمت‏هاى بزرگ خدا و لطائف عجیب خلقت و از احسانات باارزش اوست. چه اینکه این عضو از نظر جسم کوچک و در مقام طاعت و عصیان بسى بزرگ است.

کفر و ایمان که منتهى الیه طاعت و طغیان هستند جز با شهادت زبان معلوم نمى‏شوند هیچ موجود یا معدوم، خالق و مخلوق، موجود خیالى یا علمى، گمانى و موهومى نیست که در دسترس زبان نبوده و زبان اثباتاً یا نفیاً به حق یا باطل متعرض آن نشود.

این خاصیت مشمول و فراگیرى، در هیچ یک از اعضاء دیگر انسان یافت نمى‏شود، مثلاً چشم جز بر رنگها و صورتها دست نمى‏یابد، گوش جز با اصوات و دست جز با اجسام تماسى ندارند. و همینطور سائر اعظاء هر کدام محدوده‏اى خاص دارند، ولى زبان داراى میدانى گسترده است و در خیر و شر مجالى وسیع دارد.

هرکس آن را به حال خود گذاشته عنانش را رها نماید به هلاک و خسران گرفتار مى‏شود، چه اینکه حرکت دادنش زحمتى، و رها کردنش خرجى ندارد.

بنابراین سزاوار است که این عضو پیوسته تحت حکم عقل و شرع قرار گیرد. از آن جهت که طبع انسان تمایل دارد زبان را آزاد گذاشته، عنان آن را رها نماید، شرع مقدس به حفظ و کنترل آن ترغیب بسیار نموده است تا از برخورد این دو، تعادل حاصل شود، درست به همان صورت که در مورد گرسنگى گفته شد.

تحقیق در مورد زبان نیاز به چند فصل بحث دارد.

فصل اول: خطر رهائى زبان و فضیلت خاموشى‏

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: هر که خاموشى گزید نجات یافت‏ (411).

و مى‏فرماید: خاموشى حکمت است ولى فاعلش کم است‏ (412).

و مى‏فرماید: هرکس متعهد شود که زبان و شهوتش را حفظ کند، من براى او بهشت را تعهد مى‏کنم‏ (413).

و مى‏فرماید: هرکس از شر شکم و شهوت و زبانش محفوظ بماند، محفوظ است‏ (414).

به این معنى که دیگر هیچ خطرى متوجه او نیست.

و مى‏فرماید: آیا جز فرآورده‏هاى زبان چیز دیگرى انسان را سرنگون مى‏کند (415)؟

و مى‏فرماید: هرکس به خدا و قیامت ایمان دارد یا نیکو سخن بگوید یا ساکت شود (416).

و مى‏فرماید: زبان هر مؤمن بعد از قلبش قرار دارد بنابراین هر وقت بخواهد چیزى بگوید اول آن را باقلبش مى‏سنجد سپس با زبان بیانش مى‏کند، ولى زبان منافق قبل از قلبش قرار دارد، هنگامى که مى‏خواهد چیزى بگوید قبل از آنکه قلبش را در آن تدبر کند، آن را به زبان مى‏راند (417).

و مى‏فرماید: هرکس زیاد سخن بگوید لغزشش زیاد مى‏شود و کسى که لغزشش زیاد شد گناهش زیاد مى‏شود، و کسى که گناهش زیاد شد به آتش سزاوارتر است‏ (418).

و مى‏فرماید: زبانت را حفظ کن زیرا سکوت صدقه‏اى است که به خود مى‏دهى‏ (419).

سپس فرمود: هیچ بنده‏اى پى به حقیقت ایمان نمى‏برد مگر زبانش را حفظ کند (420).

و در حدیث است: که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در راه مردى را دید که سخنان بیهوده مى‏گفت، حضرت ایستاد و گفت: اى مرد! تو با این سخن گفتنت نامه‏اى را به دو فرشته محافظت املاء مى‏کنى که آن را به پروردگارت برسانند، پس آنچه را که به کارت مى‏آید بگو و آنچه را به کار نیاید رها کن‏ (421).

امام سجاد (علیه السلام) مى‏فرماید: هر روز صبح زبان آدمى به تمام جوارح سرکشى مى‏کند و مى‏گوید: چگونه شب را به صبح رساندید؟ آنها در جواب مى‏گویند: اگر تو ما را رها کنى به خوبى. و آنگاه او را سوگند مى‏دهند و مى‏گویند: در مورد ما از خدا بترس، که ما فقط به وسیله توست که عقاب مى‏شویم یا پاداش مى‏گیریم.

امام باقر (علیه السلام) مى‏فرماید: شیعیان ما لالند (422).

و امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: خواب استراحت جسد، و حرف زدن استراحت روح، و سکوت استراحت عقل است‏ (423).

و مى‏فرماید: در حکمت آل داوود آمده است: بر عاقل لازم است که عارف به زمانش، متوجه امورش و حافظ زبانش باشد (424).

و مى‏فرماید: لقمان به پسرش فرمود: پسرکم اگر فرض کنى که سخن از نقره است سکوت از طلا است‏ (425).

امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏فرماید: انسان در زیر زبان خود نهان است، پس سخن خود را بسنج و آن را بر عقل و معرفت عرضه کن، اگر براى خدا و در راه او بود سخن بگو وگرنه سکوت از آن سخن بهتر است‏ (426).

از امام سجاد (علیه السلام) سؤال شد: سکوت بهتر است یا سخن گفتن؟

حضرت فرمود: هر یک از این دو آفاتى دارند، در صورتى که هر دو عارى از آفت باشند سخن گفتن بهتر است.

گفتند: چگونه سخن گفتن بهتر است؟

فرمود: خداى عزوجل انبیاء و اوصیاء را مبعوث کرد تا سخن بگویند نه آنکه ساکت باشند و هیچ کسى با سکوت مستحق بهشت و مستوجب دوستى خدا نمى‏شود و کسى به وسیله سکوت از آتش و غضب خدا در امان و محفوظ نمى‏شود همه اینها فقط با سخن میسر مى‏شوند. من نمى‏توانم ما را با خورشید مقایسه کنم، تو اگر بخواهى فضیلت سکوت را بیان کنى، از کلام استفاده مى‏کنى در حالى که فضیلت کلام را نمى‏توان با سکوت بیان کرد.

فصل دوم: آفات زبان

آفاتى که از ناحیه زبان متوجه انسان مى‏شود عبارتند از

1 - سخن مباح‏

ساده و کم زیان‏ترین آفت زبان سخن گفتن مباح است.

سخن گفتن بیهوده تضییع عمر شریف و تبدیل متاع بهتر - عمر - به متاع پست و بى‏ارزش چون سخن بى‏فایده گفتن است و انسان به این خاطر مورد محاسبه قرار خواهد گرفت.

در روایت است که لقمان حکیم (علیه السلام) بر داود نبى (علیه السلام) وارد شد، دید مشغول ساختن زره است. لقمان که قبلاً زره ندیده بود تعجب کرد و تصمیم گرفت راجع به آن سؤالى کند ولى حکمتش اجازه نداد. وقتى جناب داود زره را تمام کرد آن را پوشید و گفت براى جنگ خوب زرهى است.

آنگاه لقمان فرمود: سکوت حکمت است ولى فاعلش کم است، یعنى آنچه را مى‏خواستم، بدون سؤال فهمیدم.

گفته‏اند: لقمان یک سال تمام براى فهمیدن این موضوع نزد داود مى‏رفت ولى چیزى نمى‏پرسید.

علاج این مرض آن است که انسان بداند مرگ در پیش روى او قرار دارد و در مقابل هر کلمه‏اى مسؤول خواهد بود، بداند که این لحظاتى که در هنگام سخن گفتن بیهوده از دست مى‏دهد سرمایه او هستند و این زبان دامى است که مى‏توان بوسیله آن حورالعین شکار کرد پس اگر از آن استفاده نکند دچار خسارت شده است.

علاج سکوت در مقام عمل آن است که بعضى از سخنان لازم را نگوید تا به ترک سخنان غیر ضرورى عادت کند.

2 - غوطه‏ور شدن در باطل‏

غوطه‏ور شدن در باطل که همان سخن گفتن درباره معاصى و گناهان است مثل حکایت حالات زنان، توصیف مجالس شراب، احوال فساق، تنعم ثروتمندان و تکبر پادشاهان.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: گاهى انسان سخنى مى‏گوید که همنشینان او مى‏خندند ولى خودش بدینوسیله بیش از ثریا تا زمین سقوط مى‏کند (427).

و مى‏فرماید: روز قیامت خطاى کسانى از همه بیشتر است که بیش از همه در سخن باطل غوطه‏ور مى‏شوند و آیه شریفه: کنا نخوض مع الخائضین‏ (428) به همین معنى اشاره دارد.

سخن گفتن درباره بدعتها و مذاهب باطل نیز در همین باب مى‏گنجد.

3 - مجادله و لجاجت در کلام (مراء)

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: با برادرت لجاجت نورز و با او شوخى نکن و به او وعده‏اى که عملى نمى‏کنى نده‏ (429).

و مى‏فرماید: هرکس در حالى که حق به جانب است از لجاجت صرف‏نظر کند خانه‏اى در قسمت بالاى بهشت براى او بناء مى‏شود، و هرکس در حالى که بر باطل است از لجاجت چشم بپوشد خانه‏اى در وسط بهشت براى او بناء مى‏شود (430).

و مى‏فرماید: هیچ بنده‏اى به طور کامل حقیقت ایمان را دارا نمى‏شود مگر دست از مجادله و لجاجت بردارد اگرچه بر حق باشد (431).

و جناب لقمان به پسرش مى‏فرماید: پسرم با علماء مجادله نکن زیرا مبغوض آنها مى‏شوى‏ (432).

تعریف مراء و مجادله

مراء عبارت از آن است که کسى فقط براى اظهار زیرکى خویش و تحقیر دیگرى به سخن کسى اشکال کند تا نقص و خلل آن را اظهار نماید. و مجادله عبارت از مرایى است که براى اظهار و تقریر عقیده باشد.

4- خصومت (منازعه)

خصومت عبارت از لجاجت در سخن گفتن است براى بدست آوردن مال یا حقى.

خصومت بر دو نوع است:

گاهى به صورت ابتدایى است یعنى خود انسان آن را آغاز مى‏کند.

و گاهى اعتراضى است یعنى قبلاً کلامى گفته شده و انسان در آن جدال مى‏کند و فرقش با مراء همین است که مراء جز به صورت اعتراضى واقع نمى‏شود.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: مبغوض‏ترین مردان نزد خدا انسان لجوج خصوم (منازعه‏گر) است‏ (433).

و مى‏فرماید: هرکس بدون علم و اطلاع در مسأله‏اى لجاجت ورزد تا زمانى که در آن حال است مورد خشم و غضب الهى است‏ (434).

5 - فحش و ناسزا و بد زبانى‏

منشأ این صفت خباثت و پستى انسان است.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: از فحش بر حذر باشید زیرا خداى تعالى ناسزا و بدگویى را دوست ندارد (435).

و مى‏فرماید: مؤمن دیگران را طعن و لعن نمى‏کند و فحاشى و بد زبانى نمى‏نماید (436).

و مى‏فرماید: دخول بر بهشت بر فحاش حرام است‏ (437).

و مى‏فرماید: اى عایشه اگر فحش بصورت انسانى متمثل مى‏شد حتماً بد انسانى بود (438).

و فرمود: خدا بدگوى فحاش را که صدایش را در کوچه و بازار بلند مى‏کند دوست ندارد (439).

و فرمود: بد گفتن به مسلمان فسق و جنگ با او کفر است‏ (440).

6 - لعنت کردن‏ (441).

لعنت فرستادن ناپسند است اگر چه به حیوان یا جمادى باشد.

پیامبر اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: مؤمن خصلت لعن کردن ندارد (442).

و فرمود: لعنت و غضب خدا را براى هم نخواهید (443).

اما اگر کسى به سبب بدعت گذارى در دین مستحق لعنت شد نه تنها لعنش جایز بلکه واجب مى‏شود.

خداى تعالى در این باره مى‏فرماید: اولئک علیهم لعنة الله و الملائکه و الناس اجمعین‏ (444).

و مى‏فرماید: اولئک یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون‏ (445).

و پیامبر اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) دروغگویان را چنین لعنت مى‏کند: خداوند لعنت کند دروغگو را اگر چه به شوخى دروغ بگوید (446).

و امیرالمؤمنان (علیه السلام) در قنوت بعضى از نوافل دو بت قریش را لعنت مى‏کرد.

7 - شعر و غناء

قرآن کریم دراین‏باره مى‏فرماید: واجتنبوا الرجس من الاوثان واجتنبوا قول الزور (447).

امام صادق (علیه السلام) فرمود: منظور از گفتار باطل در این آیه غناء است.

و فرمود: غناء لانه نفاق است‏ (448).

امام باقر (علیه السلام) فرمود: غناء از جمله گناهانى است که خداى تعالى در مقابل آنها وعده آتش داده است.

و آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمود: و من الناس من یشترى لهوالحدیث لیضل عن سبیل‏الله‏ (449).

معنى شعر

کلمه شعر در دو معنى استعمال مى‏شود:

1 - کلامى که وزن و قافیه دارد، خواه سخن حق باشد یا باطل. بنابراین مى‏توان گفت حدیث معروف ان من الشعر لحکمة (450). از نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) و بقیه مواردى که در مدح شعر وارد شده است درباره کلام مقفى و موزونى است که مطلب حقى را در برداشته و تلبیس و دروغى در آن نباشد.

2 - کلامى که بر تخیلات دروغین و تلبیسات مزخرفى که هیچ اصل و حقیقتى در خارج ندارند مشتمل باشد. و آنچه در مذمت و نکوهش شعر وارد شده به همین معنى اشاره دارد. و هنگامى که قریش قرآن را شعر و پیامبر اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) را شاعر مى‏نامیدند: منظورشان همین معنى بود و جوابى هم که خداى تعالى به آنها مى‏دهد ناظر به همین معنى است.

مى‏فرماید: و ما علمناه الشعر و ما ینبغى له ان هو الا ذکر و قرآن مبین‏ (451).

وگرنه عبارات قرآن مانند شعر موزون نیست که بتوان آن را شعر نامید.

امام باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه: و الشعراء یتبعهم الغاوون‏ (452). مى‏فرماید: آیا شاعرى را دیده‏اید که کسى از او پیروى کند؟ منظور از شعراء در این آیه کسانى هستند که براى غیر خدا تحقیق کرده‏اند و لذا خود گمراه شده و دیگران را گمراه کرده‏اند.

8 - شوخى‏

اصل شوخى از نظر عقل نکوهیده و مذموم است و در شرع مقدس از آن نهى شده است. امام مقدار کمى که به معصیت خدا منجر نشود اشکال ندارد.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: با برادرت جدال و شوخى نکن‏ (453).

منظور حضرت در این کلام این است که از افراط و زیاده‏روى در شوخى جلوگیرى شود زیرا در کلام دیگرى مى‏فرماید: من شوخى مى‏کنم ولى جز حق نمى‏گویم‏ (454).

نمونه‏هایى از شوخیهاى حضرت رسول (صلى‏الله علیه و آله و سلم)

در روایت است که پیر زنى خدمت حضرت آمد.

حضرت به او فرمود: هیچ پیر زنى وارد بهشت نمى‏شود.

پیر زن با شنیدن این جمله به گریه افتاد.

حضرت فرمود: درست است که هیچ پیر زنى وارد بهشت نمى‏شود، ولى تو در آن هنگام پیر زن نیستى زیرا خداى تعالى مى‏فرماید: انا انشأنا هن انشاء فجعلناهن ابکاراً عرباً اتراب (455).

و در روایت است که زنى به نام ام ایمن خدمت حضرت آمده عرض کرد:

شوهرم از شما مى‏خواهد که نزد او بروید.

حضرت فرمود: شوهرت همان کسى نیست که در چشمش لکه سفیدى دارد؟

عرض کرد: نه، به خدا در چشم او هیچ لکه سفیدى نیست.

حضرت فرمود: آیا کسى هست که در چشمش سفیدى نباشد؟

و در روایت است که زنى خدمت حضرت آمده عرض کرد:

به من شترى بده که سوارش شوم.

حضرت فرمود: یک بچه شتر به تو مى‏دهم.

عرض کرد: بچه شتر به چه کار من مى‏آید؟ نمى‏توانم سوارش شوم.

فرمود: مگر شترى هست که بچه شتر نباشد.

و در روایت است که روزى حضرت با على (علیه السلام) مشغول خوردن خرما بود، حضرت خرما مى‏خورد و هسته‏اش را جلو على (علیه السلام) مى‏گذاشت، وقتى دست کشیدند تمام هسته‏ها جلو حضرت على (علیه السلام) جمع شده بود.

حضرت فرمود: یا على! تو چقدر پرخورى!

حضرت على (علیه السلام) عرض کردند: یا رسول‏الله! پرخور کسى است که خرما را با هسته مى‏خورد.

9 - مسخره و استهزاء

استهزاء و مسخره در صورتى که منجر به اذیت دیگران شوند حرام مى‏باشند.

قرآن مجید دراین‏باره مى‏فرماید: لا یسخر قوم من قوم عسى ان یکونوا خیراً منهم‏ (456).

معنى مسخره این است که کسى را تحقیر و اهانت کنى و طورى دیگران را بر عیوب و نواقص او توجه دهى که باعث خنده آنها شود.

این عمل گاهى توسط تقلید از گفتار و کردار دیگران و گاهى به وسیله ایماء و اشاره محقق مى‏شود.

حضرت رسول اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسانى که مردم را مسخره مى‏کنند در مقابلشان درى از درهاى بهشت گشوده مى‏شود و به آنها گفته مى‏شود بشتابید، بشتابید. وقتى آنها با تمام غم و غصه خود را به در مى‏رسانند در بسته مى‏شود، سپس در دیگرى گشوده مى‏شود و صدا مى‏زنند بشتابید، بشتابید، و هنگامى با تمام غم و ناراحتى خود را به در مى‏رسانند در بسته مى‏شود، و پیوسته این عمل تکرار مى‏شود تا جائى که وقتى در به روى آنها گشوده مى‏شود و مى‏گویند بشتابید، آنها دیگر از جاى خود تکان نمى‏خورند.

10 - افشاء سر

افشاء سر عملى است که باعث آزار و سبک شدن دیگران مى‏شود، لذا در شرع مقدس نهى شده و حرام است.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: هنگامى که کسى به شما چیزى گفت و گذشت آن سخن امانت است‏ (457).

و فرمود: سخنانى که بین شما هست امانت است‏ (458).

11 - وعده دروغ‏

رسول اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: وعده دینى است بر گردن وعده دهنده‏ (459).

و فرمود: سه خصلت است که در هرکس باشند او منافق است اگرچه روزه بگیرد و نماز بخواند و خیال کند که مسلمان است، آن خصلت‏ها عبارتند از این که در سخن دروغ گوید هنگامى که وعده دهد عمل نکند و چون مورد اطمینان قرار گیرد خیانت کند (460).

12 - سخن و سوگند دروغ‏

این عمل از زشت‏ترین گناهان و فاحش‏ترین عیوب است.

حضرت رسول (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: چه خیانت بزرگى است که به برادرت چیزى بگویى که او تو را تصدیق کند و تو به او دروغ گفته باشى‏ (461).

و مى‏فرماید: دروغ باعث کم شدن روزى مى‏شود (462).

و مى‏فرماید: مؤمن هر خصلتى را دارا مى‏شود و ممکن است با همان خصلت بمیرد جز خیانت و دروغ که در مؤمن راه ندارند (463).

على (علیه السلام) فرمود: بزرگترین خطایا نزد خدا زبان دروغ پرداز است‏ (464).

و نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود سه گروهند که فرداى قیامت خدا با آنها سخن نمى‏گوید و به آنها توجه نمى‏کند و آنها را از گناهانشان تزکیه نمى‏کند.

اول کسانى که چون چیزى ببخشند منت مى‏گذارند.

دوم کسانى که کالاى خود را با سوگند دروغ بفروش مى‏رسانند.

سوم انسان‏هاى متکبر (465).

و فرمود: هرکس قسمى بخورد که به اندازه بال پشه‏اى در آن دروغ باشد چون غبارى بر قلبش مى‏نشیند و تا قیامت باقى مى‏ماند (466).

و فرمود: چه شده که که مى‏بینم شما در ورطه دروغ افتاده‏اید همچنان که پروانگان در آتش سقوط مى‏کنند. در هر موردى دروغ بگوئید به حساب شما نوشته مى‏شود مگر در مورد جنگ، زیرا اصل جنگ خدعه و مکر است و یا اینکه بین دو نفر کینه و دشمنى باشد و کسى بخواهد با دروغ بین آنها اصلاح کند و یا کسى با زنش سخنى دروغ گوید که رضایت او را جلب کند.

 

13- غیبت‏

بخش اول: مذمت و نکوهش غیبت

قرآن عزیز مى‏فرماید: و لا یغتب بعضکم بعضاً ایحب احدکم ان یأکل لحم اخیه میتاً فکر هتموه‏ (467).

بنى گرامى اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: کسى که قدم در راهى بردارد که از برادر مسلمانش غیبت کند یا عیوب و اسرار او را فاش نماید، اولین قدمى را که برمى‏دارد در جهنم مى‏نهد و خدا عیوب و اسرار او را در بین خلائق فاش مى‏کند.

و کسى که غیبت مى‏کند روزه‏اش باطل و وضویش نقض مى‏شود و اگر در آن حال بمیرد در حالى مرده حرام خدا را حلال شمرده است‏ (468).

امام صادق (علیه السلام) از نبى اکرم چنین روایت مى‏کند: غیبت در محو دین از مرض خوره در شکم انسان سریع‏تر عمل مى‏کند (469).

حضرت صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: کسى که درباره مؤمنى چیزى را بگوید که چشمانش دیده و گوش‏هایش شنیده از جمله کسانى است که خداى تعالى درباره آنان فرموده: ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فى الذین آمنوا لهم عذاب الیم‏ (470).

و مى‏فرماید: هرکس بخواهد به وسیله چیزى که درباره مؤمنى مى‏گوید ننگى را به او نسبت دهد و بنیان جوانمردیش را ویران کند، تا از چشم مردم بیفتد، خدا او را تحت ولایت خود خارج و در ولایت شیطان داخل مى‏کند ولى شیطان هم او را نمى‏پذیرد (471). و مى‏فرماید: غیبت بر هر مسلمانى حرام است و حسنات را مى‏خورد همچنان که آتش هیزم ر (472).

بخش دوم: معنى و حدود غیبت

رسول گرامى اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) به اصحابش فرمود: آیا مى‏دانید غیبت چیست؟

عرض کردند: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند.

فرمود: غیبت این است که درباره برادرت چیزى بگویى که او را خوش نیاید (473).

پرسیدند: اگر چیزى را که مى‏گویى راست باشد باز هم غیبت است.

فرمود: اگر چیزى را که مى‏گوئى در او باشد غیبتش را کرده‏اى وگرنه به او تهمت زده‏اى‏ (474).

امام صادق (علیه السلام) فرمود: غیبت آن است که در امر دین برادرت چیزى بگویى که انجام نداده است و چیزى را که خدا بر آن پرده پوشانده منتشر کنى‏ (475).

و در روایت دیگرى است که غیبت عبارت از بیان امورى است که خدا بر برادرت پنهان کرده است، اما بیان امورى که - مثل عصبانیت و عجله - ظاهر هستند غیبت محسوب نمى‏شود.

باید توجه داشت که تحقق غیبت فقط به واسطه زبان نیست بلکه غیر از گفتار بوسیله نوشتن و ایماء و اشاره و حرکت چشم و اعضاى دیگر و هر چیزى که مقصود را بفهماند نیز محقق مى‏شود.

و به همین خاطر است که گفته‏اند: قلم، زبان دوم انسان است.

از عایشه روایت شده که روزى زنى کوتاه قد نزد ما آمد، وقتى بر مى‏گشست من با دست به کوتاهى قدش اشاره کردم.

حضرت رسول فرمود: غیبتش را کردى.

یکى از اقسام غیبت غیبت به تعریض است یعنى وقتى نام کسى ذکر مى‏شود، مثلاً بگویى: الحمدلله که ما را به حب جاه و دنیا مبتلا نکرد.

این عمل غیر از غیبت مشتمل بر ریا نیز هست.

بخش سوم: علل و اسباب غیبت

علل و اسباب غیبت چند چیز است:

1 - تشفى خاطر (476)، این عکس العمل همیشه وقتى صورت مى‏گیرد که انسان از کسى ناراحتى دارد و مى‏خواهد با ذکر معایب او خود را راحت کند.

2 - همراهى و موافقت با دوستان:

گاهى انسان به خاطر اینکه بر دوستانش بارگران نباشد و موجب فرار آنها نشود با آنها همراهى مى‏کند و آنها را در لذت بردن از غیبت دیگران یارى مى‏نماید.

3 - شمارش یا مثل پیدا کردن:

این در هنگامى هست که انسان کار زشتى انجام داده و بخاطر اینکه مورد مذمت و نکوهش قرار نگیرد مى‏گوید اگر من مال حرام خورده‏ام فلانى و فلانى هم مى‏خورند و اگر من این کار را کرده‏ام فلانى و فلانى هم انجام مى‏دهند.

4 - پیشگیرى:

به این معنى که چون انسان مى‏داند از شر زبان شخصى در امان نیست سعى مى‏کند او را در نظر دیگران بى‏ارزش جلوه دهد تا سخنانش بى‏تأثیر شود.

5 - تبرئه نفس:

این در هنگامى است که عملى را به انسان نسبت مى‏دهند و او براى تبرئه خودش فاعل اصلى را معرفى مى‏کند.

6 - اظهار برترى:

به این معنى که انسان معایب و نواقص دیگرى را ذکر مى‏کند تا برترى خود را اثبات کند، مثل این که مى‏گوید فلانى نادان و نفهم است و منظورش این است که خودش دانا و فهمیده است.

7 - حسد:

این مورد در هنگامى است که انسان مى‏بیند شخصى مورد احترام مردم است و نسبت به او حسادت مى‏ورزد و لذا تصمیم مى‏گیرد با ذکر عیوبش او را در نظر مردم کوچک مى‏کند.

8 - شوخى و بذله‏گویى:

به این معنى که انسان براى به خنده آوردن دیگران شخصى را مورد غیبت قرار مى‏دهد.

9 - مسخره و استهزا به منظور تحقیر

استهزاى دیگران همانطور که در حضور شخص ممکن است در غیاب او هم ممکن است و غیبت محسوب مى‏شود.

10 - تعجب از فحشاء و منکر:

به این معنى که انسان کسانى را مى‏بیند که مرتکب منکرات مى‏شوند و دچار تعجب مى‏شود و از فرط تعجب براى دیگران بازگو مى‏کند.

11 - رحمت و شفقت:

این در موردى است که انسان کسى را گرفتار و مبتلا دیده، غمگین مى‏شود و از این رو مطلب را بازگو مى‏کند.

12 - غضب به خاطر خدا:

و این در هنگامى است که انسان کسى را مى‏بیند که مرتکب حرام شده و از دیدن آن غضبناک مى‏شود و لذا در غیابش آنچه را دیده بازگو مى‏کند (477).

در مورد علل سه‏گانه اخیر سزاوار است که اگر انسان مخلص است نام شخص را ذکر نکند.

بخش چهارم: درمان مرض غیبت

براى درمان غیبت دو راه وجود دارد:

1 - راه اجمالى و خلاصه‏

2 - راه تفصیلى‏

راه اجمالى آن است که غیبت کننده بداند در معرض خشم خداى تعالى است و به وسیله این عمل حسنات خود را محو و ضایع مى‏کند و بدین وسیله مستحق آتش و عذاب الهى مى‏شود. و چه مانع و رادعى از این بهتر.

در حکایت است که مردى به دیگرى گفت: شنیده‏ام از من غیبت مى‏کنى آن مرد در جوابش گفت: ارزش تو براى من آن قدر نیست که حسنات خود را در اختیار تو بگذارم.

راه تفصیلى

در این راه مبنا این است که انسان سبب غیبت را بشناسد و با ضدش آن را معالجه کند مثلاً اگر سبب غیبت غضب است و براى تشفى غیبت مى‏کند، غضبش را معالجه کند و بداند که اگر غضبش را درباره او روا بدارد، ممکن است خدا نیز غضبش را بر او روا بدارد.

از نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مروى است که جهنم درى دارد مخصوص کسانى که غیظ و غضب خود را با معصیت خدا آرام مى‏کنند (478).

و اگر علتش موافقت و همراهى با رفقاست بداند که با این عمل براى رضاى مخلوق خشم خدا را بر مى‏انگیزد.

و اگر براى تنزیه و تبرئه نفس خویش غیبت مى‏کند بداند که خشم خدا شدیدتر از خشم مردم است در حالى که اگر غیبت کند خشم خدا حتمى است و معلوم نیست بتواند مردم را راضى کند. و اگر براى مثل پیدا کردن است بداند که عذرى بس جاهلانه مى‏آورد زیرا از کسى پیروى کرده که پیرویش جایز نیست و در این عمل به کسى مى‏ماند که به پیروى از دیگرى خود را از بلندى پرتاب کند. و اگر براى مباهات و اظهار فضل غیبت مى‏کند، بداند که با این عمل فضل خود را در نزد خدا از بین برده در حالى که از دست مردم هم در امان نیست، و اگر مردم با خبر شوند که این شخص با غیبت قصد اظهار فضل دارد از او روى گردان خواهند شد و دچار خسران دنیا و آخرت مى‏شود.

و اگر از روى حسد غیبت مى‏کند بداند که عذاب دنیا و آخرت را بر خود روا داشته است، زیرا همانطور که در محل خود ذکر مى‏شود حسود همیشه در عذاب است.

و اگر براى استهزاى دیگران غیبت مى‏کند و قصد رسوا کردن آنها را دارد بداند که در محضر خداى تعالى و فرشتگان و انبیاء و اوصیاء خود را رسوا کرده است و لذا خودش به مسخره و استهزا سزاوارتر است.

و اگر به خاطر ترحم غیبت مى‏کند بداند که اگر چه ترحم به خودى خود نیکو است ولى او مورد حسد شیطان قرار گرفته و حسناتش را به دیگران منتقل مى‏کند.

و اگر از گناه دیگران تعجب کرده است بداند که اگر تعجب او را به غیبت وادارد بهتر است از خودش تعجب کند که به خاطر دین یا دنیاى دیگرى دین خود را از بین برده در حالى که از عقوبت دنیوى در امان نیست.

زیرا ممکن است همانطور که به بهانه تعجب پرده ستر دیگرى را پاره کرده، خدا پرده از کارهایش بردارد و او را رسوا کند.

بنابراین روشن شد که علاج این مرض مهلک فقط معرفت و شناخت است و این ایمان قوى است که مى‏تواند زبان انسان را از غیبت باز دارد.

بخش پنجم: عذرهائى که موجب تجویز غیبت مى‏شوند

1 - دادخواهى:

اگر انسان براى دادخواهى در نزد کسى که مى‏تواند حق او را بگیرد از دیگرى که بر او ظلم نموده بگونه‏اى تظلم و دادخواهى کند که مستلزم ذکر نام او باشد اشکال ندارد.

خداوند تعالى مى‏فرماید: لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم‏ (479).

و رسول گرامى اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: صاحب حق، حق سخن ندارد (480).

و مى‏فرماید: امروز و فردا کردن غنى ظلم است‏ (481).

و مى‏فرماید: کسى که قادر است دینش را اداء کند و نمى‏کند عرضش حلال و عقوبتش جایز است‏ (482).

2 - استفتاء: یعنى سؤال از مجتهد مفتى براى به دست آوردن فتواى او:

مثل اینکه کسى از مجتهدى سؤال کند پدرم یا برادرم به من ظلم کرده راه خلاصى من از دست او چیست؟ ولى بهتر است در این صورت هم با کنایه سخن بگوید و نام آن شخص را ذکر نکند.

3 - بر حذر داشتن مؤمنین از خطر و نصیحت مشورت کننده:

هنگامى که انسان مى‏بیند شخصى بى‏لیاقت ادعاى فقاهت مى‏کند و متصدى امورى مى‏شود که اهلیت و صلاحیت آنها را ندارد، مى‏تواند مردم را به نواقص او توجه دهد.

همینطور اگر کسى براى خرید مملوکى یا ازدواج با زنى با انسان مشورت کند و انسان در آن زن یا مملوک عیبى سراغ دارد باید تذکر بدهد.

زیرا کسى که ادعاى فقاهت مى‏کند بدعت گذار است و غیبت او جایز است. و کسى که طرف مشورت قرار گرفته مورد اطمینان است.

4 - جرح شاهد یا راوى‏ (483):

هنگامى که انسان ببیند فاسقى در دادگاه بر امرى شهادت مى‏دهد یا روایتى نقل مى‏کند براى حفظ حقوق مسلمین و احکام شرع باید هر چه درباره او مى‏داند بیان کند.

5 - اگر آنچه را که انسان پشت سر کسى مى‏گوید به گونه‏اى در آن شخص ظاهر باشد که دیگران از او آگاه باشند اشکال ندارد، مثلاً فاسقى که تظاهر به فسق مى‏کند ذکر فسقش جایز است.

امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: اگر فاسقى فسقش را اظهار کند، نه احترام دارد نه غیبت‏ (484).

امام باقر (علیه السلام) مى‏فرماید: سه گروهند که احترامى ندارند:

کسانى که به متابعت هواى نفس در دین بدعت مى‏نهند، پیشوا و رهبر ظالم، فاسقى که فسقش را اظهار مى‏کند (485).

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: کسى که پوشش حیاء را از صورت خود برداشت غیبت ندارد (486).

و مى‏فرماید: فاسق غیبت ندارد (487).

از ظاهر این روایات شریف استفاده مى‏شود که غیبت فاسق در هر صورت جایز است حتى اگر خودش از شنیدن آن ناراحت شود (488).

6 - اگر کسى به اسم یا لقبى معروف باشد که حاکى از عیب اوست و براى شناساندن او راه دیگرى نباشد گفتن آن اسم یا لقب اشکال ندارد مثل اعرج، اعمش، اشتر.

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) است که ایشان فرمود: زینت عطاره حولاء نزد زنان نبى (صلى‏الله علیه و آله و سلم) اکرم آمد (489)...

7 - هنگامى که دو نفر یا گروهى معصیتى را از دیگرى خبر دارند اگر آن را براى هم نقل کنند اشکال ندارد زیرا شنیدن آن چیزى بر علم سامع نمى‏افزاید البته جواز این قسم به وضوح ثابت نیست‏ (490).

بخش ششم: کفاره غیبت‏ (491)

غیبت از جمله گناهانى است که مشتمل بر دو حق، یعنى حق الله و حق الناس، مى‏باشد. یعنى غیبت کننده از دو جهت مدیون است اول نسبت به خداى تعالى که مخالفتش را مرتکب شده، دوم نسبت به کسى که آبرویش به وسیله غیبت مورد حمله قرار گرفته است. لذا کسى که مى‏خواهد از این گناه توبه کند باید از هر دو جهت تسویه حساب نماید.

براى اداى حق الله طبق قاعده عمومى توبه بر غیبت کننده واجب است پشیمان شده از کردار خویش متأسف باشد به این امید که بدین وسیله از حق خدا پاک شود. اما براى اداى حق الناس قاعده این است که از صاحب حق که غیبتش را کرده است طلب حلیت کند.

غیر از این قاعده بعضى از احادیث نیز بر این حکم دلالت دارند.

ولى از بعضى اخبار چنین استفاده مى‏شود که براى خروج از حق الناس استغفار براى کسى که غیبتش را کرده است کافى است.

به تبع این اخبار به ظاهر متعارض در بین علما دو قول متعارض پیدا شده است، گروهى قائل به وجوب استحلال و گروه دیگرى قائل به کفایت استغفار شده‏اند.

امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: از نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) سؤال شد: کفاره غیبت چیست؟

فرمود: این است که هرگاه کسى را که غیبتش را کرده‏اى به یاد آورى براى او طلب مغفرت کنى‏ (492).

در کتاب علل الشرایع از حضرت رسول (صلى‏الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمود: غیبت از زنا سخت‏تر است.

سؤال شد: علتش چیست یا رسول الله (صلى‏الله علیه و آله و سلم)؟

فرمود: زیرا زناکار توبه مى‏کند و خدا توبه‏اش را مى‏پذیرد، ولى غیبت کننده توبه مى‏کند اما خدا توبه‏اش را نمى‏پذیرد تا طرف مقابلش او را حلال کند (493).

هر یک از این دو روایت دلیلى بر یکى از دو قول هستند

ولى روایتى از امام صادق (علیه السلام) رسیده است که مى‏تواند جامع بین دو قول باشد حضرت فرمود: اگر غیبت کسى را کردى و او باخبر شد باید از او طلب حلیت کنى ولى اگر مطلع نشد برایش طلب مغفرت کن‏ (494).

دلیل این حکم این است که اگر شخص غیبت شده اطلاع نداشته باشد طلب حلیت از او به منزله خبر دادن و موجب برانگیختن فتنه و بر افروختن آتش کینه است.

اگر شخص غیبت شده به سبب مرگ یا مسافرت از دسترس خارج شده باشد مثل کسى است که از غیبت خبر ندارد و استغفار کفایت مى‏کند.

14 - سخن چینى‏

یکى از آفاتى که از جانب زبان متوجه انسان است و باعث هلاکت او مى‏شود سخن چینى است.

خداوند متعال درباره کسانى که به این مرض کشنده مبتلا هستند مى‏فرماید:

هماز مشاء بنمیم مناع للخیر معتد اثیم عتل بعد ذلک زنیم‏ (495).

و مى‏فرماید: ویل لکل همزة لمزة (496).

در تفسیر این آیه شریفه گفته‏اند منظور از همزه سخن چین و منظور از لمزه غیبت کننده است.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: هیچ سخن چینى داخل بهشت نمى‏شود (497).

و امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏فرماید: بدترین شما کسانى هستند که سخن چینى مى‏کنند و بدین وسیله بین دوستان جدائى مى‏اندازند. و براى انسانهاى بى‏گناه در جستجوى عیبند (498).

امام باقر (علیه السلام) فرمود: بهشت بر غیبت کنندگان و سخن چینان حرام است‏ (499).

سخن چین کیست؟

سخن چین کسى است که حرف دیگرى را به کسى که سخن درباره‏اش گفته شده مى‏رساند، و آنچه را که گوینده یا شنونده یا شخص دیگرى خوش ندارد آشکار شود، آشکار مى‏کند. اعم از اینکه مطلب را به وسیله سخن گفتن برساند یا به وسیله چیز دیگرى مثل نوشتن، رمز و اشاره. و فرقى نمى‏کند که آنچه نقل مى‏کند عملى باشد یا گفتارى و فرقى نمى‏کند آنچه را نقل مى‏کند عیب و نقص گوینده باشد یا نه.

بنابراین حقیقت سخن چینى همان افشاء سر و پرده‏درى است.

وظیفه انسان در مقابل سخن چین

کسى که سخن چین، مطلبى را برایش نقل مى‏کند در مقابل او شش وظیفه دارد:

1 - اینکه او را تصدیق نکند. چه اینکه، او فاسق است و قرآن مى‏فرماید: ان جاءکم فاسق بنبأ فتبینو (500).

2 - اینکه او را از این کار منع کند. چه اینکه خداى تعالى مى‏فرماید: و أمر بالمعروف و انه عن المنکر (501).

و سخن چینى از منکرات است و نهى از آن واجب.

3 - اینکه او را مبغوض دارد، زیرا او مبغوض خداست.

4 - اینکه به شخصى که مطلب از او نقل شده گمان بد نبرد زیرا خداى تعالى مى‏فرماید: و اجتنبوا کثیراً من الظن ان بعض الظن اثم‏ (502).

5 - اینکه سخن چینى او را به تحقیق و تجسس وادار نکند که خداى تعالى مى‏فرماید: و لا تجسسو (503).

6 - اینکه خودش مرتکب کارى که دیگران را از او نهى مى‏کند نشود، یعنى سخن چینى او را براى کسى که سخن از جانب او نقل شده، نقل نکند.

در روایت است که مردى نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده و درباره دیگرى بدگوئى کرد حضرت فرمود: اى مرد ما در آنچه گفتى تحقیق مى‏کنیم اگر راست گفته باشى بر تو خشم مى‏گیریم و اگر دروغ گفته باشى عقابت مى‏کنیم و اگر بخواهى از تو دست بر داریم و درباره آنچه گفتى تحقیق نکنیم رهایت مى‏کنیم، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین دست از من بردار (504).

15 - دو زبانى‏

دو زبانى عبارت از این است که وقتى انسان بین دو نفر مخالف قرار مى‏گیرد با هر دو موافق باشد و با هر کدام موافق میلش صحبت کند. این عمل عین نفاق است‏ (505).

رسول گرامى اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: در روز قیامت آدم دو زبان در حالى محشور مى‏شود که یک زبان از جلو و یک زبان از پشت سرش بیرون آمده و از هر دو زبانش آتش شعله مى‏کشد تا گونه‏هایش را مى‏سوزاند. سپس گفته مى‏شود این همان کسى است که در دنیا دو چهره بود، و دو زبان داشت و به این صفت در قیامت معروف مى‏شود.

امام باقر (علیه السلام) مى‏فرماید: چه بد بنده‏اى است بنده دو چهره دو زبان که در پیش روى برادرش او را بسیار مدح و ثناء مى‏گوید و پشت سر، غیبتش را مى‏کند اگر خدا چیزى به برادرش عطا کند به او حسد مى‏ورزد و اگر گرفتارى پیدا کند، خوارش مى‏کند.

16 - مدح‏

در هر مدحى که صورت مى‏گیرد شش آفت نهفته است که چهار آفت متوجه مادح و دو تاى دیگر متوجه ممدوح است.

آفات مادح

1 - گاهى مادح در مدح افراط مى‏کند و افراط منجر به دروغ مى‏شود.

2 - گاهى مادح دچار ریاء مى‏شود، زیرا قاعده اصلى در مدح آن است که مدح وسیله‏اى براى اظهار حب ممدوح باشد، ولى گاه مى‏شود که خود مادح به آنچه مى‏گوید معتقد نیست و حتى در دل ندارد، و لذا گرفتار ریا و نفاق مى‏شود.

3 - بسیار اتفاق مى‏افتد که مادح بدون تحقیق در حق ممدوح چیزهائى مى‏گوید که نه از آنها اطلاع دارد و نه براى اطلاع یافتن راهى پیش رو دارد (506).

4 - گاهى ممدوح فاسق یا ظالم است و مادح باعث خوشحالى و سرور او مى‏شود و خوشحال کردن فاسق حرام است.

رسول خدا (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: هنگامى که فاسق مدح شود خداى تعالى به غضب مى‏آید (507).

آفات ممدوح

1 - در بیشتر از موارد مدح باعث ایجاد کبر و خود پسندى در ممدوح مى‏شود و این دو از مهلکات هستند.

2 - در بعضى موارد اگر کسى را به نیکى مدح و ثناء گویند خوشحال و مسرور مى‏شود و از خود راضى شده در راه خیر ست مى‏شود (508).

اگر مدح از این آفات سالم بماند اشکالى ندارد.

در حدیث است که نبى مکرم اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: بر صورت مداحان خاک بپاشید (509).

هنگامى که شخصى على (علیه السلام) را مدح کرد، حضرت عرض کرد: خدایا بر من ببخش آنچه را که اینها نمى‏دانند و مرا به گفتار اینان مؤاخذه نکن و مرا بهتر از آنچه گمان مى‏کنند قرار بده.

باب چهارم: غضب‏

غضب شعله‏اى است که از آتش برافروخته جهنم اقتباس شده است تنها با این فرق که این آتش فقط بر دلها افروخته مى‏شود و چون آتش زیر خاکستر در درون دل جا گرفته و کبر مدفون در وجود، آن را از قلوب ستمگران لجوج ظاهر مى‏کند همان گونه که سنگ آتش را از آهن خارج مى‏کند ولى غضب مؤمنین جز با تعصب دینى بروز نمى‏کند.

سبب غضب، هیجان و اشتعال آتشى است که در وجود انسان به ودیعت نهاده شده، اشتعال این آتش خون قلب را به غلیان مى‏آورد و آن را در رگها پراکنده مى‏کند و همانطور که آتش به طرف بالا زبانه مى‏کشد و آب جوشان در دیگ به طرف بالا مى‏آید، این خون جوشان به طرف قسمت‏هاى بالاى بدن مى‏رود و با شدت به رگهاى صورت وارد مى‏شود و پوست صورت به خاطر شفافیتى که دارد چون شیشه‏اى که رنگ محتویات خود را نشان مى‏دهد رنگ خونى را که در رگهاى صورت دویده نشان مى‏دهد و لذا مى‏بینیم که چشم و پوست صورت کاملاً سرخ مى‏شود.

البته ظهور کامل این حالت موقعى است که انسان بر زیر دست غضب کند، و بداند که بر او مستولى است.

ولى در صورتى که بر بالاتر از خود غضب کند و از انتقام هم مأیوس باشد، خون منقبض مى‏شود و از اطراف بدن به داخل بر مى‏گردد و به حزن تبدیل مى‏شود و لذا رنگ صورت به زردى مى‏گراید.

و اگر بر کسى که هم شأن خود اوست غضب کند و در قدرت خویش بر انتقام شک داشته باشد خونش گاهى منقبض مى‏شود و گاهى منبسط و به همین جهت رنگش گاه به زردى مى‏گراید و گاه به سرخى و دچار اضطراب مى‏شود.

پس معلوم شد که غضب همان غلیان و جوشش خون براى انتقال است و محل این قوه قلب است.

کار قوه غضب این است که قبل از وقوع آنچه به حال انسان موذى و مضر به دفع آنها اقدام مى‏کند و در صورتى که واقع شوند غضب متوجه تشفى و انتقام مى‏شود.

غذاى قوه غضب انتقام است و میلش به انتقام، غضب از انتقام لذت مى‏برد و جز با آن آرام نمى‏گیرد.

مردم از نظر چگونگى این قوه به سه دسته تقسیم مى‏شوند:

1 - حالت تفریط.

2 - حالت افراط.

3 - حالت اعتدال.

تفریط قوه غضب به آن است که کسى بطور کلى از این قوه بى‏بهره باشد یا غضبش به حدى ضعیف باشد که در موارد ضرورى و لازم هم بروز نکند.

این حال ناپسند و مذموم بوده و از آن به بى تعصبى تعبیر مى‏شود و از جمله ثمراتش بى‏غیرتى در مقابل حرام و تحمل خوارى و پستى و ضعف و انکسار و سکوت در مقابل فعل منکرات است.

و لذا خداوند متعال نیکان صحابه را به شدت و تعصب توصیف کرده و مى‏فرماید: اشداء على الکفار (510).

و به نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) دستور شدت و غلظت داده و مى‏فرماید: یا ایها النبى جاهد الکفار و المنافقین واغلظ علیهم‏ (511).

مى‏دانیم که شدت که در آیه اول آمده و غلظت که در آیه دوم آمده هر دو از آثار قوه غضب هستند.

افراط در غضب‏

افراط در غضب آن است که قوه غضب چنان بر صاحبش مسلط شود که از اختیار عقل و شرع خارج گردد، در این صورت بصیرت از انسان سلب شده و قدرت تفکر را از دست مى‏دهد، اختیار نفس از کف او خارج مى‏گردد و از دیدن عبرتها کور و از شنیدن مواعظ کر مى‏شود.

از جمله آثار ظاهرى این حالت، تغییر رنگ، لرزش اعضاء، خروج افعال از ترتیب و نظام، اضطراب در حرکات و سخنان، باز شدن زبان به فحش و ناسزا و سخنان ناهموار و کتک کارى و حمله به دیگران مى‏باشد. ولذا از نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) روایت شده که: غضب ایمان را فاسد مى‏کند همانطور که سرکه عسل ر (512).

از میسر روایت شده که نزد امام باقر (علیه السلام) نام غضب به میان آمد، حضرت فرمود: انسان گاهى غضب مى‏کند و به هیچ چیز راضى نمى‏شود تا خود را مستحق آتش و عذاب کند، پس هرکس در حال ایستاده غضبناک شود فوراً بنشیند که این کار پلیدى شیطان را از او دور مى‏کند و هرکس بر خویشاوند خود غضبناک شد با او تماس بدنى برقرار کند چه اینکه رحم وقتى تماس پیدا کند ساکت مى‏شود.

ابوحمزه ثمالى از آن حضرت روایت مى‏کند: غضب شعله‏اى از شیطان است که در درون آدمى افروخته مى‏شود، وقتى یک از شما غضب مى‏کند چشمانش سرخ مى‏شود، رگهاى گردنش ورم مى‏کند و شیطان خود را در آن رگها جاى مى‏دهد، پس هر کدام از شما از تسلط شیطان خوف دارد به هنگام غضب فورى بنشیند که نشستن پلیدى شیطان را از او دور مى‏کند.

امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: غضب کلید هر بدى است‏ (513).

و مى‏فرماید: هرکس غضبش را نگهدارد خدا عیبهایش را مى‏پوشاند (514).

و مى‏فرماید: در تورات نوشته شده: اى پسر آدم به هنگام غضبت مرا یاد کن تا به هنگام غضبم تو را یاد کنم و با کسانى که هلاک مى‏شوند هلاکت نکنم و هنگامى که مورد ظلم واقع شدى به یارى من راضى باش که یارى من از یارى خودت بهتر است.

و مى‏فرماید: هرکس مالک غضبش نباشد مالک عقلش نیست‏ (515).

و مى‏فرماید: از جمله مناجاتهاى خداى تعالى با موسى این است: اى موسى بر کسانى که تو را مالک آنها کردم اعمال غضب نکن تا بر تو اعمال غضب نکنم‏ (516).

اعتدال غضب‏

ریشه‏کن کردن اصل غضب از وجود انسان کارى است غیر ممکن و ما هم مکلف به آن نیستیم بلکه آنچه ما تکلیف داریم و ممکن هم هست این است که صولت و قدرتش را بشکنیم و بطورى آن را تضعیف کنیم که در درون شدید نشود و آثارش در صورت هویدا نگردد، و در مرتبه لایق خود یعنى تحت اشارت عقل و شرع بماند و در جایى که غضب لازم است، بروز کند و در جایى که حلم لازم است انسان بتواند حلیم باشد و طورى نباشد که انسان را از حال اختیار خارج کند.

بالاتر از این ما هیچ تکلیفى نداریم و آنچه مورد رضاى خداست همین است که غضب در اختیار انسان باشد و لذا خداى تعالى مى‏فرماید:

و الکاظمین الغیظ (517). در حالى که اگر نداشتن غضب پسندیده بود بایستى بفرماید: و الفاقدین الغیظ یعنى: آنهایى که هیچ غضبى ندارند.

علل و اسباب و غضب‏

عواملى که باعث تهییج غضب مى‏شوند عبارتند از:

1 - تکبر 2 - عجب 3 - شوخى 4 - استهزا 5 - ذل 6 - عیبجویى 7 - لجاج و مجادله 8 - مخالفت 9 - مکر و حیله 10 - شدت حرص بر مال و جاه و زیاد از حد لازم.

که همگى از اخلاق پست و نکوهیده به حساب مى‏آیند.

تا وقتى که یکى از این عوامل در وجود انسان باقى است رهایى از غضب امرى غیر ممکن است، پس کسى که درصدد دفع غضب است چاره‏اى جز ازاله و رفع این عوامل به وسیله اضداد آنها ندارد. بنابراین سزاوار است که کبر خود را با تواضع، عجب را با شناخت نفس، فخر را با علم به اینکه فخر از جمله رذایل است و افتخار هرکس تنها به فضایل اوست، شوخى و بیهودگى را با جدیت در کسب فضایل و اخلاق حسنه؛ استهزا را به وسیله گرامیداشت نفس از آزار مردم، و حفظ آن از مسخره شدن؛ عیبجوئى را با دورى از گفتار زشت و حفظ نفس از جوابهاى نامناسب؛ حرص را با قناعت بر حدى که براى کسب عزت استغناء و رهایى از ذلت نیاز ضرورى است، معالجه کند.

و رفع هر یک از این اخلاق ناپسند نیاز به ریاضت و تحمل مشقت‏ها دارد. اصل در علاج این رذایل به شناخت آشوب و غائله‏هاى حاصل از آنها بر مى‏گردد و با این آگاهى است که نفس انسانى از آنها روى گردان شده و از زشتیهایشان متنفر مى‏شود. و چون حال تنفر و فرار حاصل شد باید تا مدت زیادى خود را ملزم کند که اضداد این صفات را بر خود تحمیل کند یعنى آنقدر خود را به صفات پسندیده‏اى که ذکر شد ملتزم کند تا برایش به صورت عادت درآیند و بطورى نفسش با آنها آشنا شود که انجامشان بر او سنگین نباشد.

وقتى این زذایل در وجود انسان محو و نابود شود نفس تزکیه شده و از این رذایل پاک گردیده، از غضبى که مولود آنهاست خلاصى مى‏یابد.

معالجه غضب بعد از هیجان‏

آنچه تاکنون ذکر شد براى معالجه غضب بطور کلى و پیشگیرى از وقوع آن در تمام حالات بود و به عبارت دیگر روش رسیدن به یک ملکه دائمى نفسانى بود و اکنون راه معالجه غضب بعد از وقوع و هیجان را ذکر مى‏کنیم، به عبارت دیگر آنچه گفتیم جواب این سؤال بود: چه کنیم که اصلاً غضب نکنیم؟ و حالا به پاسخ این سؤال مى‏پردازیم: اگر غضب کردیم براى رهایى از این حالت چه کنیم.

به عبارت واضح‏تر آنچه مى‏گوییم فقط براى خاموش کردن غضب در حال اشتعال و هیجان است، و فقط یک نوبت غضب را معالجه مى‏کند.

البته تسلط بر غضب در دراز مدت باعث مى‏شود که انسان این قوه را به طور کلى مهار کند.

براى معالجه غضب بعد از هیجان، قبل از هر چیز باید متوجه باشد که شیطان بر او مسلط شده است، لذا از این ملعون رانده شده به خدا پناه ببرد و اگر ایستاده است بنشیند و اگر نشسته است بخوابد و با آب سرد غسل یا وضو انجام دهد.

نبى اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: هنگامى که یکى از شما غضب مى‏کند وضو بگیرد و غسل کند. زیرا غضب از آتش است‏ (518).

و در حدیث است که حضرت براى دفع غضب دستور به استعاذه فرمود.

راه دیگر، تفکر در احادیثى است که در مدح کظم غیظ و عفو و بردبارى و تحمل وارد شده است.

خداوند تعالى در مقام مدح مى‏فرماید: و الکاظمین الغیط و نبى گرامى اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید: هرکس غضبش را نگه دارد، خدا او را از عذابش حفظ مى‏کند. و هرکس از خدا معذرت بخواهد، خدا عذرش را مى‏پذیرد و هرکس زبانش را حفظ کند خدا عیب‏هایش را مى‏پوشاند (519).

و مى‏فرماید: سخت‏ترین شما کسى است که هنگام غضب مالک نفسش باشد و بردبارترین شما کسى است که هنگام قدرت ببخشد (520).

و فرمود: از محبوب‏ترین چیزها نزد خدا دو جرعه است، جرعه خشمى که با بردبارى نوشیده شود و جرعه مصیبتى که با صبر نوشیده شود (521).

امام سجاد (علیه السلام) فرمود: دوست ندارم که شتران نجیب را به قیمت خوارى خود دارا شوم و هیچ چیز گواراتر از غضبى که آن را تلافى نکنم از گلویم پایین نرفته است‏ (522).

امام باقر (علیه السلام) مى‏فرماید: کسى که غضب خود را فرو نشاند در حالى که مى‏تواند انتقام بگیرد خداى تعالى در قیامت قلبش را پر از امن و امان مى‏کند (523).

و امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: غضب جرعه خوبى است براى کسى که بتواند بر آن صبر کند، زیرا اجر بزرگ براى کسى است که گرفتارى بزرگ ببیند و خداى تعالى هر قومى را دوست داشته باشد آنها رامبتلا مى‏کند (524).

مى‏فرماید: هر بنده‏اى غضب خود را فرو نشاند خداى تعالى به او عزتى در دنیا و عزتى در آخرت مى‏دهد (525).

و مى‏فرماید: هرکس در حالى که قدرت بر انتقام دارد غضب خود را فرو نشاند خداى تعالى در روز قیامت قلب او را از رضاى خود پر مى‏سازد (526).

و فرمود: رسول گرامى اسلام (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ گاه خدا کسى را به خاطر جهل و نادانى عزت نبخشیده است و کسى را به خاطر حلم و بردبارى ذلیل نکرده است‏ (527).

و حفص نقل مى‏کند: امام صادق (علیه السلام) غلامى را به دنبال کارى فرستاد، مدتى گذشت غلام برنگشت، حضرت به دنبالش رفت او را در گوشه‏اى خفته یافت بالاى سرش نشسته او را باد مى‏زد تا بیدار شد، آنگاه به او فرمود: فلانى به خدا قسم تو حق ندارى تمام شبانه روز را بخوابى، بلکه شب را بخواب و روزت را در اختیار ما باش.


        

2000-2016 CMS Fadak. ||| Version : 4.2-b1 ||| This page was produced in : 0.004 Seconds