فدک - جامعه‌شناسی - خلاصه کتاب نظریه جامعه‌­شناسی در دوران معاصر - جورج ریتزر
آخرین تغییرات : 2017-04-20تعداد بازدید : 733

خلاصه کتاب نظریه جامعه‌­شناسی در دوران معاصر - جورج ریتزر


  1. فصل یکم
  2. فصل دوم:
  3. فصل سوم:

فصل یکم

ـ گرچه افکار جامعه­شناسی را تا تاریخ اولیه بشر می­توان ردیابی کرد، اما جامعه­شناسی به عنوان یک رشته علمی متمایز، عمری چندان بیشتر از یک قرن ندارد.

ـ نظریه جامعه­شناسی نظام دامن گسترده­ای از افکار است که با مهمترین قضایای مربوط به زندگی اجتماعی سروکار دارد.

ـ برابر با تعریف رسمی، نظریه به یک رشته قضایای مرتبطی اطلاق می­شود که زمینه را برای تنظیم دانش و تبیین و پیش­بینی زندگی اجتماعی و ایجاد فرضیه­های تحقیقی نوین فراهم می­سازند.

ـ همه حوزه­های فکری عمیقاً تحت تاثیر زمینه­های اجتماعیشان شکل گرفته­اند. این امر بویژه در مورد جامعه­شناسی صدق دارد که نه تنها از همین زمینه برخاسته بلکه خود همین زمینه اجتماعی موضوع بررسی بنیادی آن را تشکیل می­دهد.

ـ یک رشته طولانی از انقلابهای سیاسی که به دنبال انقلاب فرانسه در 1789 پدیدار شده و در سراسر سده نوزدهم ادامه داشتند را باید به عنوان مهمترین عامل در پیدایش نظریه­پردازی جامعه­شناختی به شمار آورد. آنچه که توجه نخستین نظریه­پردازان جامعه­شناختی را به خود جلب کرد، نه پیامدهای مثبت بلکه نتایج منفی این دگرگونیها بوده آنها درصدد یافتن پایه­های نوین نظم در جوامعی شده بودند که بر اثر انقلابهای سیاسی سده­های هجدهم و نوزدهم دستخوش آشوب گشته است.

ـ انقلاب صنعتی که در سده نوزدهم و نخستین سالهای سده بیستم بسیاری از جوامع غربی را در نوردیده بود، دست کم به اندازه انقلاب­های سیاسی در شکل بخشیدن به نظریه جامعه­شناسی اهمیت داشت. انقلاب صنعتی یک رویداد واحد نبود بلکه تحولات همبسته گوناگونی را در بر می­گرفت که سرانجام جهان غربی را از یک نظام غالباً کشاورزی به یک نظام کاملاً صنعتی دگرگون ساخته­اند. آرمان این نظام اقتصادی بازار آزاد بود. این نظام صنعتی وسرمایه­داری واکنشهایی را نیز به دنبال داشت که به جنبشهای کارگری و نیز جنبشهای گوناگون تندرو دیگری انجامید که هدفشان سرنگونی نظام سرمایه­داری بود.

ـ یک رشته دگرگونی را که هدفش تصحیح زیاده­رویهای نظام صنعتی و سرمایه­داری است، می­توان تحت عنوان سوسیالیسم مطرح کرد.

ـ نظریه جامعه­شناسی به عنوان واکنشی در برابر نظریه مارکسیستی بطور خاص و نظریه سوسیالیستی بطور عام ساخته و پرداخته شد.

ـ ماهیت زندگی شهری وسایل آن توجه بسیاری از جامعه­شناسان اولیه، بویژه وبر و گئورک زیمل را به خود جلب کرد. در واقع، شاخص نخستین مکتب عمده جامعه­شناسی آمریکایی، یعنی مکتب شیکاگو، بیشتر نگرانی درباره زندگی شهری و علاقه به این امر بود که از شهر شیکاگو به عنوان آزمایشگاهی برای بررسی شهرگرایی و مسایل آن استفاده شود.

ـ جامعه­شناسان (به ویژه کنت و دورکیم) از همان آغاز به علم می­اندیشیدند و بسیاری از آنها می­خواستند جامعه­شناختی را با الگوی علوم موفق فیزیکی و زیست­شناختی تطبیق دهند. اما دیری نگذشت که میان آنهایی که الگوی علمی را از جان و دل پذیرفته و کسانی (مانند وبر) که تصور می­کردند ویژگی­های متمایز زندگی اجتماعی اقتباس کامل الگوی علمی را در جامعه­شناسی دشوار و نابخردانه می­سازد، بحث داغی در گرفت.

ـ جنبشهای رادیکال دهه 1960 و نخستین سالهای 1970، نظریه مارکسیستی و نظریه­های رادیکال را در ایالات متحده و بسیاری از جوامع دیگر دوباره مطرح کرد.

ـ روشن­اندیشی دوره تحول فکری و دگرگونی چشمگیر در اندیشه فلسفی بود. برجسته­ترین اندیشمندان وابسته به این جنبش، فیلسوفان فرانسوی، منتسیو و روسو بودند. اما تاثیر روشن­اندیشی در نظریه جامعه­شناسی، بیشتر غیرمستقیم و منفی بود تا مستقیم و مثبت.

- اندیشمندان وابسته به روشن­اندیشی از همه بیشتر تحت تاثیر دو جریان فکری بودند که عبارتند از فسلفه و علم سده هفدهم.

- اندیشمندان جنبش روشن­اندیشی، دستکم به گونه جزیی نه تنها می­خواستند افکارشان را از جهان واقعی استخراج کنند بلکه در ضمن خواستار آن بودند که افکارشان برای جهان اجتماعی بویژه در تحلیل انتقادی این جهان سودمند افتد.

ـ اندیشمندان روشن­اندیش همین که کارکرد جهان اجتماعی را در می­یافتند، هدفی عملی را نیز در سر می­پرواندند که آن همانا ایجاد یک جهان بهتر و خردمندانه­تر است.

ـ جامعه­شناسی بطور عام و جامعه­شناسی فرانسوی به گونه خاص، از همان آغاز آمیزه دشخواری از افکار روشن­اندیشی و ضدروشن­اندیشی بود.

ـ افراطی­ترین صورت مخالفت با افکار روشن­اندیشی، فلسفه کاتولیکی ضدانقلابی فرانسه بود که با افکار لویی دوبونالد و ژوزف دومیستر مشخص می­شود.

ـ محافظه­کاران بر نظم اجتماعی تاکید می­نهادند، همان تاکیدی که همچنان یکی از موضوعهای اصلی بخش عمده­ای از نظریه جامعه­شناسی به شمار می­آید.

ـ زایتلن ده قضیه عمده را بر می­شمارد که به نظر او از واکنش محافظه­کارانه سرچشمه می­گیرند و دست­کم در آغاز جامعه­شناسی فرانسوی مبنای تحول آن را فراهم کردند این قضایا عبارتند از:

1-   در حالی که اندیشمندان روشن­اندیش بر فرد تاکید می­گذاشتند، واکنش محافظه­کاران به یک نوع علاقه عمده جامعه­شناختی و تاکید بر جامعه و دیگر پدیده­های وسیع اجتماعی منجر شده بود. به نظر آنها جامعه چیزی بیشتر از صرف مجموعه­ای از افراد است. آنها جامعه را دارای وجودی از آن خویش می­دانستند که قوانین تحولی خاص خود و ریشه­های عمیقی در گذشته دارد.

2-      جامعه به نظر آنها مهمترین واحد تحلیلی و بسی مهمتر از فرد است. این جامعه است که فرد را از طریق فراگرد اجتماعی شدن ایجاد می­کند.

3-   از دیدگاه آنها، فرد حتی به عنوان بنیادترین عنصر سازنده جامعه نقشی ندارد. جامعه از بخشهای سازنده­ای چون نقشها، مقامها، رابطه­ها، ساختارها و نهادها ساخته شده است. افراد تنها این واحدها را در درون جامعه پر می­سازند و کار بیشتری از آنها بر نمی­آید.

4-   به نظر آنها بخشهای جامعه با یکدیگر ارتباط و وابستگی متقابل دارند. در اقع همین ارتباط متقابل را بنیاد اصلی جامعه می­انگاشتند. همین دیدگاه آنها را به یک جهتگیری سیاسی محافظه­کارانه کشانده بود، از آنجا که بخشهای اجتماعی را دارای ارتباط متقلابل می­دانستند، به این نتیجه رسیده بودند که دست درازی به یک بخش به تضعیف بخشهای دیگر می­انجامد و سرانجام کل جامعه را دستخوش نابسامانی می­کند. این به آن معنا است که هرگونه دگرگونی در نظام اجتماعی باید با بیشترین احتیاط انجام گیرد.

5-   آنها دگرگونی را نه تنها برای جامعه و عناصر سازنده­اش بلکه برای افراد جامعه نیز یک نوع تهدید به شمار می­آوردند. به نظر آنها، عناصر گوناگون سازنده جامعه نیازهای مردم را برآورده می­سازند. اگر نهادهای اجتماعی دستخوش از هم گسیختگی شوند، مردم احتمالاً آسیب خواهند دید و لطمه دیدن آنها نیز احتمالاً نابسامانی اجتماعی به بار خواهد آورد.

6-    گرایش عمومی محافظه­کاران این بود که عناصر بزرگ سازنده جامعه را هم برای جامعه و هم برای افراد جامعه مفید می­دانستند. در نتیجه کمتر علاقه­ای به دیدن پیامدهای منفی ساختارها و نهادهای اجتماعی موجود در خود نشان می­دادند.

7-    واحدهای کوچکتری همچون خانواده، محله، گروه­های مذهبی و شغلی را نیز برای جامعه و افرادش اساسی می­دانستند. به نظر آنها همین واحدها هستند که محیط­های صمیمانه و رودررو را که مردم برای بقاء در جوامع نوین به آنها نیاز دارند، فراهم می­کنند.

8-    محافظه­کاران گرایش به این داشتند که دگرگونیهای نوین اجتماعی چون صنعتی شدن، شهرگرایی و دیوانسالاری را دارای پیامدهای مختل­کننده بدانند. آنها با ترس و نگرانی این دگرگونیها را می­نگریستند و پیوسته به راههای مقابله با پیامدهای مخرب این دگرگونیها می­اندیشیدند.

9-    در حالی که بیشتر این دگرگونیهای مورد هراس آنها در جهت ایجاد جامعه­ای معقولتر عمل می­کردند، واکنش محافظه­کارانه به تاکید بر اهمیت عوامل غیرتعقلی در زندگی همچون مناسک و تشریفات منجر شده بود.

10-   محافظه­کاران از وجود یک نظام سلسله مراتبی در جامعه پشتیبانی می­کردند. به نظر آنها وجود یک نوع نظام رتبه­بندی شده منزلت و پاداش برای جامعه اهمیت دارد.

ـ جالبترین جنبه کار سن­سیمون این است که او هم در تحول نظریه جامعه­شناسی اهمیت دارد و هم در نظریه مارکسیستی. سن­سیمون به دنبال حفظ وضع موجود جامعه و یک اثبات­گرا بود (محافظه­کار) و از سوی دیگر نیاز به اصلاحات سوسیالیستی بویژه برنامه­ریزی متمرکز اقتصادی را احساس می­کرد.

ـ اصطلاح جامعه­شناسی را نخستین بار اگوست کنت بکار برد.

ـ کنت فیزیکی اجتماعی، یا آنچه که بعد جامعه­شناسی خواند را برای مبارزه با فلسفه­های منفی و هرج ومرجی که به نظر او جامعه فرانسوی را فراگرفته بود، ساخته و پرداخته کرد.

ـ به عقیده کنت، نه تنها جهان، بلکه گروهها، جوامع، علوم، افراد و حتی اذهان از سه مرحله فکری گذشته­اند: نخستین مرحله، مرحله الهیاتی است که جهان تا سال 1300 میلادی در آن به سر می­برد. مرحله دوم مرحله مابعدطبیعی است که تقریباً از 1300 تا 1800 میلادی را در بر می­گیرد. سرانجام در سال 1800 جهان وارد مرحله اثبات­گرایی شد که شاخص آن اعتقاد به علم است.

ـ کنت در نظریه جهانی­اش بر عوامل فکری تاکید داشت. در واقع او بر این نظر بود که نابسامانی فکری علت نابسامانی اجتماعی است. جامعه­شناسی فرارسیدن اثبات­گرایی را تسریع می­کند و از این رهگذر به جهان اجتماعی سامان می­بخشد.

ـ جامعه­شناسی کنت بر فرد تاکید ندارد بلکه پدیده­های بزرگتری همچون خانواده را به عنوان واحد بنیادی تحلیل خود در نظر می­گیرد. او همچنین استدلال می­کرد که باید هم به ساختار اجتماعی و هم به دگرگونی اجتماعی توجه داشت.

ـ با دورکیم جامعه­شناسی مشروعیت دانشگاهی کسب کرد و آثارش در تحول جامعه­شناسی بطور عام و نظریه جامعه­شناسی بطور خاص، سرانجام نقش مسلطی را ایفاء کردند. دورکیم از نظر سیاسی لیبرال بود ولی از نظر فکری موضع محافظه­کارانه­ای را اتخاذ کرده بود.

ـ نظر دورکیم این بود که نابسامانی­های اجتماعی جزء ضروری جهان نوین نیست و می­توان آنها را با اصلاحات اجتماعی کاهش داد. در حالی که مارکس مسایل جهان نوین را ذاتی جامعه جدید می­انگاشت، دورکیم چنین عقیده­ای نداشت.

ـ دورکیم در کتاب «قواعد روش جامعه­شناسی» استدلال کرد که وظیفه ویژه جامعه­شناسی بررسی واقعیتهای اجتماعی است. او واقعیتهای اجتماعی را نیروها و ساختارهایی می­انگاشت که بیرون از افراد قرار دارند و برای آنها الزام آورند.

ـ دورکیم دیدگاه مشخصی را برای جامعه­شناسی تعیین کرد و کوشیده طی یک بررسی علمی درباره خودکشی، سودمند بودن این رشته را اثبات کند.

ـ دورکیم در تاب قواعد روش جامعه­شناسی دو نوع واقعیت اجتماعی مادی و غیرمادی را از هم متمایز کرد. او گرچه در آثارش به هر دو نوع واقعیتها پرداخت ولی تاکید اصلیش بر واقعیتهای اجتماعی غیرمادی (مانند فرهنگ ونهادهای اجتماعی) بود تا واقعیتهای اجتماعی مادی (مانند دیوانسالاری و قوانین). همین علاقه به واقعیتهای اجتماعی غیرمادی، در همان نخستین کار عمده­اش، تقسیم کار در جامعه آشکار بود. تاکید دورکیم در این اثر بر تحلیل تطبیقی آن عاملی بود که جامعه انسانی را از ابتدایی گرفته تا جدید گرد هم می­آورد. او به این نتیجه رسیده بود که جوامع ابتدایی بیشتر در اصل با واقعیتهای اجتماعی غیرمادی و به ویژه با یک اخلاق مشترک نیرومند و یا آنچه که خودش «وجدان جمعی» قوی می­نامید، پیوند می­خورند. اما به خاظر پیچیدگیهای جامعه نوین، قدرت وجدان­جمعی در این گونه جوامع کاهش یافته است. عامل اصلی پیوند در جهان نوین، تقسیم کار پیچیده است که انسانها را با یک نوع وابستگی متقابل به یکدیگر پیوند می­دهند.

ـ دورکیم در عمده­ترین کتابش «صورتهای ابتدایی زندگی مذهبی» بر مذهب به عنوان صورت­نمایی واقعیت اجتماعی غیرمادی تاکید ورزید. او به این نتیجه رسید که سرچشمه دین خود جامعه است. دین همان شیوه­ای است که جامعه از طریق آن خودش را بصورت یک واقعیت اجتماعی غیرمادی متجلی می­سازد.

ـ در 1898 دورکیم مجله­ای پژوهشی مختص جامعه­شناسی به عنوان «سالنامه جامعه­شناسی» را بنیان نهاد.

ـ مارکس هم تحت تاثیر افکار هگل و هم تحت تاثیر نفوذ تجدیدنظرهای فوئرباخ بود اما این دو فلسفه را به شیوه نو و هوشمندانه­ای ترکیب کرد و بسط داد.

ـ دیالکتیک هم یک شیوه تفکر و هم تصویری از جهان است. از یک سوی، نوعی تفکر است که بر اهمیت فراگردها، روابط، پویایی­ها، کشمکشها و تعارضها تاکید می­ورزد و یک شیوه تفکر پویا به شمار می­آید نه ایستا. از سوی دیگر دیالکتیک نظری است که می­گوید جهان نه از ساختارهای ایستا، بلکه از فراگردها، روابط، پویایی­ها، کشمکشها و تعارضها ساخته شده است.

ـ لودویک فوئرباخ پل مهمی میان هگل و مارکس بود. او به عنوان یک هگلی جوان بخاطر بسیاری از دیدگاه­ها از جمله تاکید بیش از اندازه هگل بر آگاهی و روح جامعه، به او انتقاد داشت. پذیرش یک فلسفه مادی­اندیشانه، فوئرباخ را به این نتیجه رساند که باید از ایده­آلیسم ذهنی هگل دست برداشت و به جای تاکید بر افکار، به واقعیت مادی انسانهای واقعی پرداخت.

ـ مارکس چنین استدلال می­کرد که مسایل زندگی نوین را می­توان در خاستگاه­های واقعی و مادی همچون ساختارهای سرمایه­داری جستجو کرد و راه­حل­های آن را نیز تنها در برانداختن این ساختارها بوسیله عمل دست­جمعی گروه­های وسیع مردم می­توان یافت. در حالی که هگل جهان را بر روی سرش نهاده بود، مارکس دیالکتیکش را بر پایه­ای کاملاً مادی استوار کرد.

ـ مارکس دو عنصر این دو اندیشمند را که خود آنها را مهمترین عناصر فکری­شان تلقی می­کرد، اقتباس نمود، دیالکتیک هگل و مادی­اندیشی فوئر باخ. او این دو عنصر فکری را در جهتگیری خاص خود که همان ماتریالیسم­دیالکتیکی است، ادغام کرد. این جهتگیری بر روابط دیالکتیکی در چهارچوب جهان مادی تاکید می­ورزد.

ـ ویژگی نظریه جامعه­شناسی بویژه در آمریکا، یا دشمنی با نظریه مارکسیستی بود و یا نادیده گرفتن آن.

ـ در حالی که جامعه­شناسان نخستین در برابر نابسامانیهای ناشی از روشن­اندیشی، انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی واکنش نشان می­دادند مارکس از این نابسامانیها و یا هرگونه نابسامانی هراسان نمی­شد. در عوض آنچه که از همه بیشتر مورد توجه و نگرانی مارکس بود، سرکوبگری نظام سرمایه­داری بود که انقلاب صنعتی آن را به ارمغان آورده بود. مارکس می­خواست نظریه­ای را بپروراند که این سرکوبگری را تبیین کند و به واژگونی این نظام یاری رساند. امر مورد علاقه مارکس انقلاب بود که در نقطه مقابل تعلق محافظه­کارانه به اصلاحات و دگرگونی­های منظم قرار دارد.

ـ بیشتر نظریه­پردازان محافظه­کار سخت تحت تاثیر فلسفه ایمانوئل کانت بودند. این امر یکی از عواملی بود که آنها را به تفکر خطی و علت و معلولی کشانده بود. اما مارکس بسیار تحت تاثیر هگل و منطق دیالکتیکی بود.

ـ در جامعه سرمایه­داری، انسانها به جای آنکه به گونه طبیعی برای خودشان تولید کنند، بصورت غیرطبیعی برای گروه کوچکی از سرمایه­داران تولید می­کنند. مارکس از نظر فکری بسیار نگران ساختارهای سرمایه­داری و تاثیر سرکوبگرانه آن بر کنشگران انسانی بود و از جهت سیاسی به آزادسازی مردم از یوغ ساختارهای سرکوبگر سرمایه­داری علاقه پیدا کرده بود.

ـ مارکس معتقد بود که تعارضها وکشمکشهای درونی سرمایه­داری از جهت دیالکتیکی به فروریختگی نهایی آن خواهد انجامید، اما بر این تصور نبود که این فراگرد گریزناپذیر است. مردم باید در موقع مقتضی و با شیوه­های مناسب برای تحقق سوسیالیسم دست بعمل بزنند. سرمایه­داران برای جلوگیری از فرا رسیدن سوسیالیسم منابع فراوانی در اختیار دارند، ولی عمل هماهنگ یک طبقه خودآگاه به نام پرولتاریا، بر همه این منابع فایق خواهد آمد.

ـ سوسیالیسم به اساسی­ترین شکل آن، جامعه­ای است که در آن، انسانها نخستین بار می­توانند به تصویر آرمانی مارکس از تولیدگری نزدیک شوند. انسانها به یاری تکنولوژیکی نوین می­توانند هماهنگ با طبیعت و انسانها دیگر هر آنچه را برای زنده ماندن نیاز دارند خلق کنند. به بیان دیگر، در یک جامعه سوسیالیستی انسانها دیگر از خود بیگانه نیستند.

- وبر، مارکس و مارکسیستهای روزگار خود را جبرگرایانی اقتصادی می­انگاشت که نظریه­های، علتی درباره زندگی اجتماعی ارائه می­دادند.

ـ وبر به جای آنکه افکار را صرفاً بازتابهای عوامل اقتصادی بینگارد، آنها را به سان نیروهای خودمختاری در نظر می­گرفت که می­توانند بر جهان اقتصادی عمیقاً تاثیر بگذارند.

ـ وبر بیش از آنکه خواسته باشد با مارکس مخالفت کند درصدد تکمیل چشم­انداز نظریش بود. از این دیدگاه، وبر بیشتر در چهارچوب سنت مارکیسیتی در نظر گرفته می­شود تا در مخالفت با آن. او می­خواست نشان دهد همچنان که عوامل مادی بر افکار تاثیر می­گذارند، افکار نیز بر ساختارهای مادی تاثیرگذارند. این نظر بیشتر در نظریه قشربندی اجتماعی به خوبی نمایان می­شود.

- مارکس در کارهایش درباره قشربندی، بر طبقه اجتماعی و بعد اقتصادی قشربندی تاکید داشت در حالی که وبر علاوه بر اهمیت این عوامل بر ابعاد دیگری همچون حیثیت اجتماعی (منزلت و قدرت) تاکید نموده است.

ـ وبر تحت تاثیر کانت، نیچه و مارکس بود.

ـ وبر نظریه­هایش را در چهارچوب یک رشته بررسیهای تاریخی تطبیقی از غرب، چین، هند و بسیاری از نقاط دیگر جهان ساخته و پرداخته کرد. او طی این بررسی­ها درصدد آن بود تا عواملی که رشد عقلانیت را تسریع یا جلوگیری می­کنند، نشان دهد. وبر دیوانسالاری را نمونه عالی عقلانیت می­دانست.

ـ وبر سه نوع نظام اقتدار را از هم متمایز می­کند، اقتدار سنتی، اقتدار فرهمندانه و اقتدار عقلانی­قانونی.

ـ دلایل پذیرش وبر بیش از مارکس در جامعه­شناسی:

1-      وبر از لحاظ سیاسی لیبرال و از نظر تغییرات اجتماعی محافظه­کار بود و برعکس مارکس، به انقلاب نظر نداشت و معتقد به اصلاحات بود.

2-      نحوه داوری­های وبر علمی و دانشگاهی بود در صورتی که مارکس بصورت جدلی و جانبدارانه وارد مباحث می­شد.

3-      سنت فلسفی وبر (کانتی) پذیرفته شده­تر از سنت فکری مارکس (هگلی) بود.

4-      رهیافت وبر از جهان همه جانبه­تر از رهیافت تک­بعدی اقتصادی مارکس بود.

5-      وبر در دهه­های اول قرن بیستم به جامعه آمریکا معرفی شد (توسط تالکوت پارسونز) ولی مارکس تا دهه 60 نقش مثبتی در جامعه­شناسی آمریکا نداشت.

ـ افکار زیمل بیشتر برای آن در شیکاگو نفوذ پیدا کرده بود که دو تن از برجسته­ترین چهره­های نخستین سالهای شکل­گیری مکتب شیکاگو، البیون اسمال و رابرت پارک، در اواخر سده نوزدهم از محضر زیمل در برلین فیض برده بودند. آنها در رساندن افکار زیمل به دانشجویان و هیات علمی شیکاگو، ترجمه برخی از آثارش و جلب توجه قشر وسیعی از آمریکائیان به زیمل، وسیله بسیار موثری بودند.

ـ در حالی که وبر و مارکس بیشتر به قضایای پهن­دامنه­ای چون عقلانیت جامعه و یا اقتصاد سرمایه­داری پرداختند، زیمل بیشتر از همه به خاطر کارش در زمینه قضایای تنگ­دامنه­تری همچون کنش و کنش­متقابل فردی شناخته شده است.

ـ زیمل اساساً شناخت کنش متقابل میان آدم­ها را یکی از وظایف عمده جامعه­شناسی می­دانست.

ـ به تصور زیمل، در جهان نوین، فرهنگ وسیعتر و عناصر گوناگون سازنده­اش (از جمله اقتصاد پولی) گسترش می­یابد و با گسترش آن اهمیت فرد کاهش می­یابد. به بیانی کلیتر، باید گفت زیمل تصور می­کرد که گسترش فرهنگ وسیعتر در جهان نوین، به کاهش فزاینده اهمیت افراد خواهد انجامید.

ـ فیلیپ ابرامز مدعی است که جامعه­شناسی بریتانیایی با سه مبنای غالباً متعرض در سده نوزدهم شکل گرفت: اقتصاد سیاسی، بهبود­خواهی و تکامل اجتماعی.

ـ در حالی که مارس، وبر، دورکیم و کنت به ساختارهای جامعه به عنوان واقعیتهای بنیادی نظر داشتند، اندیشمندان بریتانیایی بیشتر بر افراد که سازنده این ساختار هستند، تاکید داشتند.

ـ ویژگی­های جامعه­شناسی بریتانیایی:

1-      آمارگرا بودن

2-      فردگرا بودن

3-      بهبودخواه بودن یا اصلاح­طلب بودن

ـ اسپنسر چه از جهت مثبت و چه از نظر منفی، شخصیت حاکم بر نظریه جامعه­شناسی بریتانیایی بویژه نظریه تکاملی بود.

ـ اسپنسر احساس می­کرد که دولت نباید در امور فردی دخالت کند و به جز نقش انفعالی پاسداری از مردم کارکرد دیگری را نباید بر عهده گیرد. این به آن معنا است که اسپنسر بر خلاف کنت به اصلاحات اجتماعی علاقه­ای نداشت و خواستار آن بود که زندگی اجتماعی بدون هرگونه نظارت خارجی آزادانه تکامل یابد. این نظر اسپنسر را به عنوان یک داروینیست اجتماعی مطرح کرد. او این نظر را پذیرفته بود که نهادهای اجتماعی نیز مانند گیاهان وجانواران خودشان را با محیط اجتماعیشان به گونه مثبت و پیشرفت­آمیزی تطبیق می­دهند. اسپنسر این نظر داروین را نیز پذیرفته بود که فراگردی از انتخاب طبیعی و «بقای اصلح در جهان اجتماعی در کار است».

ـ رابرت با نشان دادن این امر که اسپنسر در واقع چهار نظریه متفاوت و گهگاه متداخل از تکامل اجتماعی داشت خدمت سودمندی به جامعه­شناسی انجام داده است. این چهار نظریه عبارتند از:

1-   اسپنسر در نخستین نظریه تکاملیش استدلال می­کرد که تکامل اجتماعی مستلزم پیشرفت به سوی یک وضعیت اجتماعی آرمانی است این جامعه آینده می­بایست بر دوستی، نوعدوستی، تخصص کامل، بهادادن به دستاوردهای به جای ویژگی­های مادرزادی و به ویژه همکاری داوطلبانه میان افراد بسیار منضبط استوار باشد. یک چنین جامعه­ای می­بایست با روابط قراردادی و اختیاری از این مهمتر، با یک اخلاق مشترک نیرومند، انسجام یابد. گرچه قیود هنجاربخش از بیرون برای این جامعه هنوز ضرورت دارد، اما نقش دولت باید محدود به تعیین این امر باشد که مردم چکار نباید بکنند و نه اینکه حکم کند که آنها چکار باید بکنند. این گونه جوامع نوین و صنعتی کمتر از جوامع ما قبل آنها، جنگ­طلب خواهند بود.

2-   در نظریه دوم اسپنسر جامعه در جهت تمایز هر چه بیشتر انواع ساختارهایی حرکت می­کند که انواع نیازهای کارکردی جامعه را برآورده می­سازند. جوامع نوین ساختارهای بیش از پیش متمایزی را می­پرورانند تا از این پس مسائل کارکردی چون تولید مثل، تولید، مبادله، ارتباطات، تعیین نقش و مقام ونظارت بر رفتار افراد برآیند.

3-   در نظریه سوم، اسپنسر نیز مانند آنچه که دورکیم بعد انجام داد تکامل اجتماعی را با تقسیم کار فزاینده برابر انگاشت، اسپنسر اساساً چنین استدلال می­کرد که رشد فزاینده جمعیت، تمایز اجتماعی روزافزون را ضروری می­سازد.

4-   سرانجام اینکه اسپنسر یک نوع الگوی تکامل اجتماعی را بر مبنای الگوی تکامل زیست­شناختی پذیرفت. او اولین بار واژه «بقای اصلح» را به کار برد. او معتقد بود که جوامع صالحتر باقی می­مانند. عوامل گوناگونی در احتمال موفقیت یک جامعه دخیلند: حجم جامعه، سطح باروری، کارآیی، ارتباطات، میزان نظارت اجتماعی بر منابع، سازمان نظامی و نظایر آن.

ـ زایتلن استدلال می­کند که پارتو افکار عمده­اش را در جهت طرد مارکس ساخته و پرداخته کرد. در اقع پارتو نه تنها مارکس بلکه بخش عمده­ای از فلسفه روشن­اندیشی را نیز رد کرد.

ـ پارتو نظریه نخبگان را در زمینه دگرگونی اجتماعی مطرح می­کند و می­گوید جامعه به ناگزیر تحت چیرگی گروه کوچکی از نخبگان است که بر مبنای نوعی مصلحت شخصی روشنگرانه عمل می­کنند.

ـ به جای نظریه­های خطی مارکس، کنت، اسپنسر و دیگران در آثار پارتو با نظریه­ای چرخه­ای در زمینه دگرگونی اجتماعی سروکار پیدا می­کنیم.

ـ مارکسیستهای هگلی از فرو کاستن مارکسیسم به یک نظریه علمی که اندیشه و عمل فردی را ندیده گیرد، اکراه داشتند. مهمترین هوادار این دیدگاه گئورک لوکاچ نویسنده کتاب «طبقه و آگاهی طبقاتی» بود. لوکاچ در اوایل قرن بیستم آغاز به ایجاد پیوند بین مارکسیسم و جامعه­شناسی به ویژه نظریه­های وبر و زیمل نمود. این پیوند به زودی با رشد نظریه انتقادی در ده­های 1920 و 1930 تسریع شد.

پرسشها و پاسخهای فصل یکم:

1-چرا افکار و نظریه­های جامعه­شناسان قدیمی مانند دورکیم و ماکس وبر هنوز تازگی­شان را از دست نداده­اند؟

برای آنها بسیاری از نظریه و افکار جامعه­شناسی امروزی با الهام و تحت تاثیر اندیشه­های آنها شکل گرفته­اند و فهم درست و دقیق نظریه­های امروزی بدون ارجاع به نظریه­های بنیانگذاران جامعه­شناسی امکانپذیر نیست.

2- آیا فیلسوفان یونانی مانند ارسطو و افلاطون را با وجود پرداختن آنها به مسائل اجتماعی می­توان جامعه­شناس به شمار آورد؟

خیر، زیرا درست است که آنها به مسائل اجتماعی نیز می­پرداختند اما قضایای اجتماعی را تنها به عنوان بخشی از فلسفه مابعدطبیعی­شان در نظر  می­گرفتند و به واقعیتهای اجتماعی به عنوان یک موضوع مستقل تحقیقی و یک رشته علمی جداگانه نمی­پرداختند و در ضمن بیشتر خودشان را فیلسوف می­انگاشتند تا جامعه­شناس و دیگران هم آنها را جامعه­شناس ندانسته­اند.

3-آیا بنیانگذاران جامعه­شناسی بیشتر به پیامدهای مثبت انقلابهای سیاسی توجه داشتند یا پیامدهای منفی این انقلابها؟

توجه جامعه­شناسان اولیه­ای مانند دورکیم و کنت بیشتر به پیامدهای منفی انقلابهای سیاسی و اجتماعی بود و از فروریختگی­های اجتماعی ناشی از این انقلابها وحشت کرده بودند و در واقع، نظریه­هایشان واکنشی بود در برابر اوضاع به هم ریخته این انقلابها و هدفشان نیز بازگرداندن نظم و ثبات سیاسی به جوامع عصرشان بود.

4-چرا ابن خلدون یک جامعه­شناس به شمار می­آید؟

زیرا او به تحقیق علمی علاقمند بود و در جستجوی علل پدیده­های اجتماعی بود و به نهادهای گوناگون سیاسی و اجتماعی و روابط متقابل آنها توجه ویژه­ای نشان می­داد و در ضمن از مقایسه جوامع ابتدایی با جوامع پیشرفته­تر نیز دریغ نداشت. بررسی تطبیقی و علّی در زمینه مقایسه ساختارهای جوامع عشیره­ای و قبیله­ای با جوامع متمدن و شهری، یکی از نخستین و تحقیقی­ترین کارها در پژوهش جامعه­شناسی به شمار می­آید.

5-آیا جامعه­شناسی بیشتر در واکنش مثبت به سوسیالیسم و اندیشه­های مارکس تحول یافت یا در واکنش منفی؟

بنیانگذاران جامعه­شناسی مانند دورکیم، کنت و وبر، تقریباً همگی از سوسیالیسم و هرگونه دگرگونی شدید اجتماعی هراسان بودند و نظریه جامعه­شناسی که در واقع با افکار این جامعه­شناسان و جامعه­شناسان بعدی تحول یافته است، به عنوان واکنشی در برابر نظریه مارکسیستی بطور خاص و نظریه سوسیالیستی به طور عام ساخته و پرداخته شد.

6-مکتب شیکاگو در پاسخ به چه نیاز‎ی پا گرفت؟

این مکتب برای آن شکل گرفته بود تا برای مسائل ناشی از زندگی شهر، از ازدحام جمعیت گرفته تا آلودگی و فقر، مهاجرتهای بی­رویه و مسایل فرهنگی ناشی از نظام صنعتی مانند اختلافهای خانوادگی و فحشاء و فروریختگی انسجام اجتماعی، راه­حلها و چاره­های مناسبی پیدا شود و در این مکتب از شهر نوپا و به شدت رو به رشد شیکاگو که به سرعت به یکی از کانونهای رشد صنعتی تبدیل شده بود، بعنوان یک آزمایشگاه مسایل شهری استفاده می­شد.

7-چرا بیشتر جامعه­شناسان بزرگ به پدیده مذهب و مسایل مذهبی علاقمند بودند؟

آنها هر چند که خود مذهبی نبودند و کم و بیش از اعتقاد مذهبی دوری گزیده بودند اما چون که در محیط مذهبی پرورش یافته بودند هنوز در بن ذهنش­شان ته­نشستهای مذهبی نیرومندی داشتند و چه به­گونه مثبت و چه به­گونه منفی پیوسته درصدد بررسی پدیده­های مذهبی بودند و حتی برخی­شان مانند کنت بر آن شده بودند که دین تازه­ای را برای بشریت ساخته و پرداخته کنند. آنها گرایشهای اخلاقی­مذهبی­شان را رها نکرده بودند و بیشترشان می­خواستند جامعه متعالی­تر و آرمانی­تری را به شیوه­های گوناگون باز نمایند.

8- علم و پیشرفت علمی چه نقشی در جامعه­شناسی اولیه و جامعه­شناسی کنونی داشته است؟

علوم دقیق و تجربی مانند فیزیک و شیمی و زیست­شناسی در سده نوزدهم که دوره شکل­گیری رشته جامعه­شناسی بود، موفقیت شایانی به دست آورده و در میان مردم حیثیت والایی کسب کرده بودند. بنیانگذاران جامعه­شناسی که در محیط موفقیت علمی نشو و نما یافته بودند، به طبع تصور می­کردند که با الگو گرفتن از روش موفق علوم فیزیکی می­توانند پایه­های استواری را برای رشته نوپای جامعه­شناسی فراهم کنند و هنوز به محدودیتها و عدم­قابلیت روشهای علمی در امور انسانی چندان توجهی نشان نمی­دادند.

9-جنبش روشن­اندیشی چه دستاوردهایی از نظر فکری داشت و بر رشد و تحول رشته جامعه­شناسی چه تاثیرهایی را به جا گذاشت؟

جنبش روشن­اندیشی که نقش بسزایی در انقلابهای سیاسی و اجتماعی اروپای غربی داشت، در واکنش به سنتها و افکار جاافتاده، محافظه­کارانه و دیرپای جامعه اروپایی شکل گرفته بود. اندیشمندان وابسته به این جنبش در سراسر اروپا به جای سنت به عقل و تفکر عقلانی و به جای توجه به یک جهان انتزاعی مابعدطبیعی به جهان واقعی و مادی روی آوردند و درصدد تبیین جهان بر پایه استدلال و تحقیق تجربی برآمدند. اما نخستین نظریه­پردازان جامعه­شناس مانند کنت و دورکیم بیشتر تحت تاثیر غیرمستقیم و منفی جنبش روشن­اندیشی بودند و می­کوشیدند با پیامدهای این جنبش که زمینه­ساز فکری انقلابهای سیاسی در اروپا بود مقابله کنند و به جای تاکید بر قدرت فرد و تعقل فردی که مبنای فکری جنبش روشن­اندیشی بود بر نقش و اقتدار نهادها و ساختارهای اجتماعی که مسلط و حاکم بر افراد بودند، انگشت می­گذاشتند.

10- متفکران محافظه­کاری چون دوبونالد با چه موضع فکری موافق بودند و چه تاثیری در تحول جامعه­شناسی داشتند؟

این اندیشمندان محافظه­کار که گرایش مذهبی نیز داشتند، خواستار نظم و ثبات سیاسی و اجتماعی بودند و از هرگونه دگرگونی در نهادها و ارزشهای مستقر اجتماعی وحشت داشتند. آنها جامعه را آفریده خداوند می­دانستند و هرگونه دخل و تصرفی در آن را مقابله با مشیت خداوندی و مخل نظم به عنوان لازمه زندگی اجتماعی می­انگاشتند. آنها خواستار عدم تغییر در نهادهای سنتی مانند پدرسالاری، سلطنت و کلیسای کاتولیک بودند. اما از آنجا که این اندیشمندان برای جامعه و نهادهای اجتماعی ارزش والایی قابل بودند و برای فرد و نقش فرد در فراگردهای اجتماعی هیچ اهمیتی قایل نبودند، درصدد کشف خواص و کارکردهای ساختارهای اجتماعی موجود برآمدند که این خود زمینه­ای شده بود برای تحقیق و بررسی نیروها و نهادهای پهن­دامنه حاکم بر جوامع انسانی که جامعه­شناسانی چون کنت و دورکیم آن را موضوع بررسی رشته جامعه­شناسی قلمداد کردند.

11- اندیشمندان محافظه­کار برای جامعه چه نقشی قایل بودند؟

آنها جامعه را مهمترین واحد تحلیل در جامعه­شناسی به شمار می­آوردند و فرد را محصول جامعه می­انگاشتند. فرد از نظر آنها هیچ اهمیت ندارد و جامعه را متشکل از عناصری چون نقشها، مقامها، رابطه­ها، ساختارها و نهادها می­دانستند و کار افراد را تنها این می­دانستند که این موقعیتهای اجتماعی را اشغال می­کنند و در آنها جای می­گیرند و برای فرد در موقعیتهای اجتماعی هیچ تاثیر متقابلی قایل نبودند، بلکه معتقد بودند که افراد ساخته و پرداخته موقعیتهای اجتماعی­اند و در این موقعیتها و شکل­گیری آنها هیچ تاثیری ندارند.

12-چرا سن­سیمون از یک جهت محافظه­کار و از جهت دیگر رادیکال بود؟

او هر چند خواستار حفظ وضع موجود بود، ولی مانند دوبونالد و دومیستر در آرزوی بازگشت به زندگی دوران قرون وسطی نبود. او هر چند مانند مارکس در پی براندازی نظام موجود و برپایی یک نظام سوسیالیستی نبود ولی نیاز به اصلاحات سوسیالیستی و به ویژه برنامه­ریزی متمرکز اقتصادی را احساس می­کرد.

13- آیا اگوست کنت برای ایستایی اجتماعی و پویایی ارزشی برابر قائل بود؟

خیر، زیرا کنت هر چند هم برای ایستایی و هم برای پویایی اجتماعی اهمیت قایل بود، اما پویایی را از ایستایی مهمتر می­انگاشت. او به یک نوع دگرگونی فکری تکاملی و اصلاح اجتماعی عقیده داشت.

14- مرحله اثباتگرایانه در نظام تکاملی سه مرحله­ای کنت به چه مرحله­ای اطلاق می­شود؟

مرحله اثباتگرایانه که سومین و کاملترین مرحله مورد نظر کنت است، از سال 1800 میلادی آغاز می­شود و شاخص آن اعتقاد به علم است. در این مرحله، انسانها از جستجوی علتهای مطلق و انتزاعی الهی یا طبیعی دست بر می­دارند و بر مشاهده جهان اجتماعی و طبیعی وکشف قوانین حاکم بر آنها تاکید می­ورزند.

15- افکار کنت چه اهمیتی در نظریه کارکردگرایی ساختاری دارد؟

کنت جامعه را متشکل از عناصر سازنده گوناگونی مانند نهادهای خانوادگی، اقتصادی، آموزشی و حکومتی می­انگاشت که در چهارچوب یک نظام متوازن با یکدیگر همکاری می­کنند و در ارتباط متقابل با هم فعالیت دارند، به گونه­ای که هرگونه تغییری در هر یک از عناصر موجب دگرگونی در عناصر دیگر می­شود. این نظر کنت در واقع همان شالوده نظریه کارکردگرایی ساختاری است.

16- مابعد اثباتگرایی چه گرایشهایی دارد؟

ما بعد اثباتگرایی درباره وجود هرگونه معیار، قاعده یا روشی که نمایانگر تفکر علمی یا عقلانی باشد، تردید روا می­دارد. تصور عینیت در امور اجتماعی که شاخص اثباتگرایی است در تفکر مابعداثباتگرایی از سوی گروهی مورد مخالفت جدی قرار گرفته است ولی گروهی دیگر درصدد دفاع یا توضیح و تجدیدنظر در این تصور برآمده­اند.

17- دورکیم از جهت سیاسی و از نظر فکری چه موضعی داشت؟

دورکیم از جهت سیاسی لیبرال بود و طرفدار جدایی آموزش از مذهب و آزادیهای سیاسی و اجتماعی بود ولی از نظر فکری موضع محافظه­کارانه­ای داشت. او نیز مانند کنت و ضدانقلابیون کاتولیک­مسلک فرانسوی، از نابسامانی اجتماعی بیزار و هراسان بود و به جای هرگونه انقلاب شدید اجتماعی و براندازی نظام موجود، از نظم و اصلاحات اجتماعی هواداری می­کرد.

18-واقعیتهای اجتماعی موردنظر دورکیم چه ویژگیهایی دارد؟

او واقعیتهای اجتماعی را نیروها و ساختارهایی می­انگاشت که در خارج از افراد قرار دارند و آنها را وادار به رفتار معینی می­سازند. این واقعیتهای اجتماعی به نظر دورکیم، بر افراد تسلط دارند و تصمیمهای فردی چندان تاثیری در این واقعیتها ندارند. به نظر او، کنشها و کنشهای متقابل افراد جامعه تحت تاثیر نیروهای اجتماعی شکل می­گیرند و چهارچوب و صورتها کنش فردی را ساختارهای اجتماعی تعیین می­کنند.

19- دورکیم در بررسی معروفش درباره خودکشی، آیا به علل فردی و روانشناختی توجه داشت؟

خیر. او هر چند خودکشی را یک رفتار فردی می­دانست اما به دلایل روانشناختی و فردی خودکشی توجهی نداشت و می­خواست با یک تحقیق تجربی عوامل اجتماعی دخیل در خودکشی را مشخص سازد و کاری به این نداشت که این فرد یا آن فرد چرا دست به خودکشی می­زند بلکه می­خواست علل اجتماعی تفاوت در نرخهای خودکشی را در میان جوامع مورد بررسی پیدا کند.

20-عامل انسجام جوامع بشری از نظر دورکیم چه بود؟

به نظر دورکیم، آنچه که افراد یک جامعه را گرد هم می­آورد و باعث پیوند آنها می­شود، یک اخلاق مشترک نیرومند و یا وجدان­جمعی است که شیرازه­بند جوامع ابتدایی تا نوین است. وجدان­جمعی در جوامع ابتدایی بسیار نیرومند است ولی در جوامع نوین قدرت این نوع وجدان اجتماعی کاهش یافته است که به نظر دورکیم تقسیم کار پیچیده اجتماعی تا اندازه­ای فقدان وجدان­جمعی را در این نوع جوامع ترمیم می­کند.

21- رابطه دین و جامعه از نظر دورکیم چیست؟

دورکیم جامعه را سرچشمه دین می­انگارد و معتقد است که ارزشهای اجتماعی حاکم بر جوامع بصورت معتقدات مذهبی تجلی می­یابند. به نظر او، این جامعه است که برخی پدیده­ها را شرعی و برخی پدیده­های دیگر را کفرآمیز جلوه می­دهد. دورکیم دین و جامعه را از یک گوهر می­انگارد و ماهیتی یکسان برای هر دو آنها قایل است.

22-نظریه تکاملی هگل چه ویژگیهایی دارد؟

تکامل از نظر هگل بعدی ذهنی، فکری و ایده­آلیستی دارد. این تکامل در عرصه ذهن و فکر انسانها رخ می­دهد و در آغاز جنبه حسی و ادارکی دارد. در مراحل بعد به خودآگاهی و این وقوف می­رسد که انسانها می­توانند چیزی فراتر از آنچه که هستند بشوند. علت و عامل تحرک و دگرگونی در این طرح تکاملی، رشد و پیشرفت ذهن است و همین رشد فکری است که بصورت پدیده­های اجتماعی و مادی تجلی و عینیت می­یابد.

23- علت اصلی مخالفت مارکس با طرح تکاملی هگل چه بود؟

زیرا انسان در طرح تکاملی هگل و مسیر حرکت آن چندان نقشی ندارند زیرا ذهن یا روح­جهانی خواه­ناخواه انسانها را به دنبال خود می­کشاند و مسیر رشد و پیشرفت تاریخ که جنبه­ای ذهنی و فکری دارد، بدون دخالت ارادی انسانها پیموده می­شود و به همین دلیل نیازی به دخالت آنها نیست. اما مارکس با جنبه ذهنی طرح تکاملی هگل مخالف بود و در ضمن معتقد بود که انسانها می­توانند با عمل دسته­جمعی و آگاهانه­شان حرکت تاریخ را تسریع کنند و رسیدن به جامعه بی­طبقه آینده مستلزم فعالیت انقلابی و آگاهانه طبقه پیشرو و روشنفکران وابسته به این طبقه است.

24-انتقاد مارکس از اقتصاددانان چه بود؟

مارکس به این اقتصاددانان از این جهت انتقاد داشت که آنها با وجود شناخت بدیها ومصائب نظام سرمایه­داری، این نظام را می­پذیرفتند و نیاز به یک دگرگونی اساسی و ریشه­ای را در نظام اقتصادی موجود انکار می­کردند.

25- مفهوم از خودبیگانگی مارکس چیست و چه چیزهایی را در نظر دارد؟

به نظر مارکس، انسانها در نظام سرمایه­داری با کار و محصول کار خود و انسانهای دیگر بیگانه شده­اند و روابط طبیعی­شان را با فرآورده­های تولیدی و همنوعاشان از دست داده­اند. محصول کار انسان واقعیت و ماهیتی مستقل و جدا از او پیدا کرده است و انسان به جای آنکه بر محصولات کارش تسلط داشته باشد، در بسیاری از موارد تحت تسلط این محصولات قرار گرفته است، همان محصولاتی که به گونه کالاهایی بیگانه از او در برابرش قرار می­گیرند. این بیگانگی نه تنها در رابطه میان انسان و محصول کارش، بلکه در رابطه او با انسانهای دیگر نیز به چشم می­خورد.

26- قشر بندی اجتماعی موردنظر وبر چه تفاوتی با قشربندی مارکس دارد؟

مارکس قشربندی طبقاتی­اش را تنها بر مبنای اقتصادی و روابط اقتصادی استوار کرده بود و ابعاد اجتماعی دیگر را در نظریه طبقاتی­اش دخالت نداده بود، حال آنکه وبر عوامل دیگر اجتماعی از جمله حیثیت، منزلت و قدرت را نیز در نظریه قشربندی­اش وارد کرده و به آن خصلتی جامعتر و همه جانبه­تر بخشید.

27- اقتدار فرهمندانه موردنظر وبر چیست و از چه چیزی سرچشمه می­گیرد؟

به نظر وبر، اقتدار فرهمندانه از قابلیتها و ویزگیهای شخصی رهبر سرچشمه می­گیرد و پیروانش به یک چنین ویژگیهای رهبری سخت اعتقاد دارند.

28- به نظر زیمل، جامعه­شناسی باید به چه موضوعهایی بپردازد؟

زیمل نخستین جامعه­شناس بزرگی بود که بررسی پدیده­های تنگ­دامنه اجتماعی مانند کنش متقابل اجتماعی و صورتهای بنیادی این کنش را وظیفه عمده جامعه­شناسی به شمار آورد. بررسی­های گروه­های کوچک دو نفره و سه نفره و صورتهایی که این گروه­ها به خود می­گیرند، نخستین نمونه­های این نوع بررسی در جامعه­شناسی محسوب می­شود.

29-داروینیسم اجتماعی اسپنسر چیست و در برگیرنده چه نوع گرایشهای سیاسی است؟

اسپنسر معتقد بود همچنانکه در جهان طبیعی موجوات قویتر و صالحتر ابقاء می­شوند و موجودات ضعیفتر و با قدرت تطبیق نازلتر از صحنه بقاء حذف می­شوند، در صحنه اجتماعی نیز انسانهای صالحتر و شایسته­تر در عرصه رقابت اجتماعی باید باقی مانند و انسانهای ضعیفتر، غیرفعالتر و فاقد قدرت رقابت باید به تدریج حذف شوند و نسلشان از بین برود تا میدان وسیعتری برای فعالیت افراد شایسته­تر پدید آید و بدین ترتیب آدمهای ناصالح و ناکارآمد از قبل افراد شایسته­تر و به زیان آنها ادامه حیات ندهند.

30- نظر اسپنسر درباره دولت چیست؟

اسپنسر به شدت طرفدار عدم دخالت دولت در امور اقتصادی بود و حتی در امور اجتماعی نیز خواستار حداقل دخالت دولتی بود. او معتقد بود که مردم و فعالیتهای اقتصادی را باید آزاد گذاشت تا از طریق قانون طبیعی بقای اصلح و عرضه و تقاضا و مکانیسم­های بازار آزاد به گونه طبیعی عمل کنند و دولت تنها باید وظایف امنیتی و پاسداری از حریم آزادیهای فردی را عهده­دار باشد.

31- نظریه نخبگان پارتو چیست و چه دلالتهای اجتماعی و سیاسی دارد؟

پارتو معتقد است که توده­های مردم هیچگاه نقشی در مسیر حرکت تاریخ و شکلگیری جریانهای سیاسی و اجتماعی مهم نداشته­اند و این نخبگان جامعه­اند که با برخورداری از قدرت تعقل و امکانات دیگر توده­ها را پیوسته به دنبال هدفهایشان می­کشیده­اند. هرگونه دگرگونی سیاسی و اجتماعی مهم در سطح و بعد نخبگان رخ می­دهد و تغییر قدرت سیاسی در جامعه در واقع نوعی تغییر در اقلیت نخبگان است و توده­ها در این تحولات هیچ نقش و اثری ندارند.

فصل دوم:

نخستین گروه دانشگاهی با عنوان  جامعه­شناسی در سال 1889 در دانشگاه کانزاس پایه­گذاری شد. در 1892، البیون اسمال وارد دانشگاه شیکاگو شد و گروه جدید جامعه­شناسی را در آنجا برپا کرد. گروه جامعه­شناسی شیکاگو به نخستین کانون جامعه­شناسی آمریکا به طور عام و نظریه جامعه­شناسی به طور خاص تبدیل شد.

ـ لیبرالیسمی که ویژگی جامعه­شناسی اولیه آمریکا بود اساساً دو عنصر را در بر می­گرفت:

1-      این لیبرالیسم با اعتقاد به آزادی و رفاه فرد عمل می­کرد و تحت نفوذ افکار اسپنسر بود.

2-      جامعه­شناسان دیدگاهی تکاملی را درباره پیشرفت اجتماعی پذیرفته بودند.

ـ جامعه­شناسان اولیه آمریکا به جای پیش­بینی نبرد طبقاتی قریب­الوقوع، آینده­ای سرشار از هماهنگی و همکاری طبقاتی را می­دیدند. این به آن معنا است که نظریه جامعه­شناختی اولیه آمریکا به توجیه عقلانی استثمار، امپریالیسم داخلی و بین­المللی و نابرابری اجتماعی کمک می­کرد. باید گفت لیبرالیسم سیاسی جامعه­شناسان اولیه آمریکا سرشار از دلالتهای محافظه­کارانه بود.

ـ دلایل نفوذ افکار اسپنسر بر جامعه­شناسی اولیه آمریکا:

1-      آثارش به انگلیسی بود و بقیه جامعه­شناسان به زبانهای دیگر.

2-      نوشته­هایش چندان تخصصی نبود و مخاطبان گسترده­ای داشت.

3-      نوعی جهتگیری علمی داشت.

4-      اسپنسر نظریه­ای را پیش کشیده بود که سراسر تاریخ بشری را در بر می­گرفت.

5-      نظریه اسپنسر جامعه تحت فشار فراگرد صنعتی شدن را اطمینان می­داد و معتقد بود جامعه همچنان در جهت پیشرفت هر چه بیشتر حرکت می­کند.

ـ سامنر اولین­بار درس جامعه­شناسی را در آمریکا تدریس کرد. سامنر هوادار عمده داروینیسم اجتماعی در ایالات متحد بود.

ـ سامنر به دو دلیل عمده جز از نظر تاریخی اهمیت ندارد. نخست آنکه، جهتگیری و داروینیسم اجتماعیش عموماً جزء مشروعیت نسنجیده برای سرمایه­داری رقابتی و وضع موجود چیز دیگری تلقی نشده است. دوم اینکه نتوانست در دانشگاه بیل مبنای استواری را برای برپایی یک مکتب جامعه­شناسی با شاگردان بسیار پایه­گذاری کند.

ـ وارد نیز مانند سامنر تحت تاثیر افکار اسپنسر و معتقد به داروینیسم اجتماعی بود ولی تندور نبود و نیاز به اصلاحات اجتماعی را می­پذیرفت.

- یکی از ویژگی­های مکتب شیکاگو ارتباط قوی آن با مذهب بود.

ـ کتاب دهقان لهستانی که در سال 1918 توسط تامس منتشر شد نقطه عطف بررسیهای جامعه­شناختی بود چون که جامعه­شناسی را از نظریه انتزاعی و تحقیقات کتابخانه­ای به سوی بررسی جهان تجربی با کاربرد یک چهارچوب نظری سوق داد.

ـ تاکید تامس بر اهمیت آنچه که آدمها فکر می­کنند و تاثیر آن بر عملکردشان بود. این تاکید خردبینانه و روانشناختی اجتماعی با چشم­اندازهای فرهنگی کلان­بینانه و ساختاری­ـ­اجتماعی دانشوران اروپایی همچون مارکس، وبر و دورکیم در تضاد بود. همین تاکید یکی از ویژگیهای مشخص­کننده محصول نظری شیکاگو یعنی نظریه کنش متقابل نمادین شد.

ـ اهمیت رابرت پارک برای تحول جامعه­شناسی از چندین جهت است:

1-      او در دهه 1930 بر گروه شیکاگو تسلط داشت.

2-      پارک در اروپا آموزش­دیده بود و افکار متفکران­اروپایی را به آمریکا منتقل­کرد بویژه تفکرات زیمل درخصوص کنش و کنش­متقابل را.

3-      او پیش از آنکه یک جامعه­شناس دانشگاه باشد یک خبرنگار بود و با مشکلات جامعه بویژه جامعه شهری آشنا بود.

4-      پارک در راهنمایی دانشجویان کارشناسی­ارشد و توسعه برنامه­های تحقیقاتی نقش اساسی داشت.

5-       پارک وارنست برجس نخستین کتاب درسی مهم و اساسی جامعه­شناسی را نوشتند.

ـ گرچه کولی نظرهای متعددی داشت اما امروز بیشتر به خاطر بینشهایی که در زمینه جنبه­های روانشناسی­اجتماعی حیات اجتماعی به دست داد، از او یاد می­کنند. کارهایش در این­زمینه با کارهای جورج هربرت مید همخوانی دارد اما مید تاثیر ژرفتر و ماندگارتر از کولی بر جامعه­شناسی گذاشت. کولی به موضوع آگاهی علاقمند بود ولی از جدا کردن آگاهی در زمینه اجتماعی سرباز می­زد. این امر از همه بیشتر در مفهومی از او مشخص است که تا امروز اعتبار دارد، «خود آینه­سان». کولی از این مفهوم این معنا را در نظر داشت که انسانها آگاهی کسب می­کنند و این آگاهی در کنش متقابل و مداوم اجتماعی شکل می­گیرد.

ـ مفهوم دیگری که علایق روانشناختی­اجتماعی کولی را نمایان می­سازد، مفهومی که پایدارتر و مهمتر از مفاهیم دیگرش بود، مفهوم گروه نخستین بود. گروه نخستین گروهی رودرو است که در پیوند دادن کنشگر به جامعه گسترده­تر نقشی اساسی دارد. گروه­های نخستین جوانان که بیشتر گروه خانوادگی و گروه همگنان­اند، نقش حیاتی دارند. در میان همین گروه­ها است که افراد به عنوان یک موجود اجتماعی رشد می­کنند. اساساً در چهارچوب گروه نخستین است که خودآینه­سان پدیدار می­شود و کودک خود محور یاد می­گیرد که دیگران را به حساب آورد و از این طریق به یک عضو سهیم در جامعه تبدیل می­شود.

ـ کتاب «ذهن، خود و جامعه» هبرت­مید شاه­ستون فکری نظریه کنش­متقابل­نمایدن به شمار می­آید.

ـ مید یک نظریه روانشناختی­اجتماعی را به جامعه­شناسی آمریکا ارائه داد که با نظریه­های اساساً اجتماعی بیشتر نظریه­پردازان عمده اروپایی تضاد شدید دارد و فقط به افکار زیمل نزدیک است. بدین­سان نظریه کنش متقابل نمادین، بیشتر بر پایه تعلق زیمل به کنش و کنش متقابل و علاقه مید به آگاهی، ساخته و پرداخته شده به هر روی یک چنین تاکیدی به نوعی ضعف، در کار مید و نیز عموماً نظریه کنش­متقابل­نمادین، در سطوح اجتماعی و فرهنگی انجامید.

ـ دلایل افول مکتب شیکاگو:

1-      تاکید این مکتب بر بررسی­های توصیفی و مردمنگارانه در مقابل موج علم­گرایی و آمارگرایی موجود در جامعه­شناسی.

2-      بیزاری بخش زیادی از جامعه­شناسان آمریکا از تسلط مکتب و مجله جامعه­شناسی شیکاگو.

ـ پیتریم سوروکین پایگذار جامعه­شناسی در‎هاروارد بود.

ـ سوروکین در کتاب چهار جلدی خود به نام «پویایی اجتماعی و فرهنگی» بر خلاف کسانی که درصدد ساختن نظریه­های تکاملی درباره دگرگونی اجتماعی بودند، نظریه­ای چرخه­ای را ساخته و پرداخته کرد. او جوامع بشری را میان سه­گونه ذهنیت در نوسان می­دید: ذهنیت حسی، مفهوم­پردازانه و آرمانگرایانه. جوامع مبتنی بر ذهنیت حسی بر نقش حواس در درک واقعیت تاکید می­ورزند، جوامعی که تحت سلطه شیوه­های متعالی­تر و مذهبی­تر فهم واقعیت قرار دارند، ذهنیت مفهوم­پردازانه دارند و جوامع مبتنی بر ذهنیت آرمانگرایانه از نوع گذری­اند و تعادل میان دو گونه دیگر را برقرار می­سازند.

ـ سال تعیین­کننده برای پارسونز و نظریه جامعه­شناسی آمریکا، سال 1937 بود، همان سالی که او کتاب ساختار کنش اجتماعی را منتشر کرد. این اثر به چهار دلیل عمده برای نظریه جامعه­شناسی آمریکا اهمیت داشت. نخست اینکه نظریه­پردازان بزرگ اروپایی را به قشر وسیعی از مخاطبان آمریکای معرفی کرد. دوم: آنکه پارسونز  بر کار دورکیم و وبر و حتی پارتو تاکید ورزید، اما تقریباً هیچ توجهی به مارکس نشان نداد. در نتیجه نظریه مارکس همچنان به دور از مشروعیت کافی در جامعه­شناسی باقی ماند. سوم آنکه کتاب «ساختار کنش اجتماعی» پارسونز نظریه­پردازی جامعه­شناختی را به عنوان یک فعالیت مشروع و مهم در جامعه­شناسی مطرح ساخت. نظریه­پردازیهایی که از آن پس در ایالات متحده انجام گرفت، به کار پارسونز بسیار مدیون است و چهارم اینکه پارسونز از نظریه­های ویژه­ای در جامعه­شناسی دفاع کرد که منجر به طرح نظریه ساختاری کارکردی شد.

ـ قدرت نظری پارسونز و نیز کارکردگرایی ساختاری، در این نهفته است که روابط میان ساختارها و نهادهای پهن­دامنه را ترسیم می­کنند.

ـ تاثیرپذیری هومنز از افکار پارتو، به نگارش کتابی انجامید که تحت عنوان «درآمدی به پارتو» در 1934 منتشر شد. انتشار این کتاب از هومنز یک جامعه­شناس ساخت. هومنز اساساً بر این نظر بود که نظریه پارسونز به هیچ روی یک نظریه نیست بلکه بیشتر نوعی نظام گسترده­ای از مقولات فکری است که بیشتر جنبه­های جهان اجتماعی در آن می­گنجد. او معقتد بود که نظریه باید سراسر مبتنی بر مشاهدات دقیق زندگی اجتماعی باشد. اما نظریه پارسونز از سطح کلی نظری آغاز می­شد و سپس راهش را به سطح تجربی باز می­کرد.

ـ در واقع این بلومر بود که سال 1937 اصطلاح نظریه کنش متقابل نمادین را باب کرد. او از طریق آموزشهایش در شیکاگو، در زنده نگه داشتن این سنت نقش تعیین کننده­ای را بازی کرد.

ـ کون تاکید نظریه کنش متقابل نمادین را بر کنشگران و اندیشه­ها و کنشهایشان پذیرفته بود، اما می­گفت که این پدیده­ها را باید با روش علمی­تری بررسی کرد از جمله از طریق کاربرد پرسشنامه. ولی بلومر هوادار روشهای معتدلتری همچون درون­نگری همدلانه و مشاهده مشارکت­آمیز بود.

ـ فکر برپایی مکتب فرانکفورت با هدف تحول نظریه مارکسیستی، از آن فلیکس وایل بود . موسسه تحقیقات اجتماعی در سوم فوریه 1923، در فرانکفورت آلمان رسماً بنیان گذاشته شده بود. در سالهای بعد از این، شماری از سرشناسترین اندیشمندان نظریه مارکسیستی به این موسسه و مکتب انتقادی پیوستند مانند ماکس هورکایمر، تئودور آدورنو، اریک فروم، هربر مارکوزه و یورگن‎هابرماس. کوشش برای درآمیختن اندیشه­های وبر و مارکس از جهتگیریهای اصلی مکتب فرانکفورت بود.

ـ در 1949 مرتون رساله­ای را منتشر کرد که به گونه­ای برنامه کار کارکردگرایی ساختاری درآمد. او در این رساله، درصدد تشریح عناصر سازنده این نظریه و بسط آن به زمینه­هایی تازه برآمد. مرتون این نکته را آشکار ساخت که کارکردگرایی­ساختاری نه تنها با کارکردهای مثبت بلکه باید با پیامدهای منفی (کژکارکردها) نیز سروکار داشته باشد. از این گذشته، این نظریه باید بر تعادل نهایی کارکردها و کژکارکردها تاکید ورزد یا آشکار سازد که یک ساختار در کل، کارکردی­تر است یا کژکارکردی­تر.

ـ جورج هواکو ظهور و سقوط کارکردگرایی ساختاری را به جایگاه جامعه آمریکایی در نظم جهانی پیوند داد. زمانی که آمریکا بعد از 1945 چیرگی جهانی یافت، کارکردگرایی ساختاری نیز در پهنه جامعه­شناسی تفوق به دست آورد. نظریه کارکردگرایی ساختاری از جایگاه تسلط آمریکا در جهان، به دو شیوه پشتیبانی می­کرد. نخست آنکه این نظر ساختی کارکردی که هر الگویی پیامدهایی دارد که در نگهداشت و بقای نظام بزرگتر جهانی نقش دارند، چیزی جز تجلیل از ایالات متحده و تفوق جهانی آن نیست. دوم اینکه تاکید کارکردی ساختاری بر توازن با منافع ایالات متحد که در آن زمان ثروتمندترین و نیرومندترین امپراطوری جهان بود، به خوبی سازگار بود. افول چیرگی ایالات متحد در دهه 1970، با از دست دادن جایگاه تسلط کارکردگرایی ساختاری در نظریه جامعه­شناسی همزمان شده بود.

ـ کارکردگرایی ساختاری به اتهامهایی چون محافظه­کاری سیاسی، عدم­توانایی در بررسی دگرگونی اجتماعی به خاطر تاکیدش بر ساختارهای ایستا و عدم­قابلیت کافی برای تحلیل کشمکش اجتماعی متهم شده بود.

ـ نظر بنیادی هومنز این بود که بررسی رفتار فردی و کنش متقابل، باید در کانون جامعه­شناسی جای داشته باشد. او به آگاهی و انواع گوناگون ساختارها و نهادهای وسیع که مورد علاقه بیشتر جامعه­شناسان بود، چندان علاقه­ای نداشت. علاقه اصلی او متوجه الگوهای ترغیب و سابقه پاداشها و خسارتهایی بود که مردم را وا می­دارند تا آنچه را که باید بکنند انجام دهند. هومنز اساساً بر این نظر بود که مردم هر کاری را که در گذشته از آن پاداش دیده باشند، ادامه می­دهند و برعکس. برای فهم رفتار، نیاز به فهم سابقه فردی پاداشها و خسارتها داریم. به همین دلیل جامعه­شناسی نباید بر آگاهی و یا ساختارها و نهادهای اجتماعی، بلکه باید روی الگوی ترغیب تاکید داشته باشد.

ـ بهترین اثر گافمن در زمینه نظریه نمایشی، نمود خود در زندگی روزانه است که در سال 1959 منتشر شد. به بیان ساده باید گفت که به عقیده گافمن میان اجراهای تئاتری و انواع کنشهایی که همه ما در اعمال روزمره و کنشهای متقابل­مان انجام می­دهیم، وجوه مشترک بسیاری وجود دارد. به نظر او، کنش متقابل که بسیار شکننده است با اجراهای اجتماعی حفظ می­شود. اجراهای ضعیف یا اختلالها به کنش متقابل نیز به همان اندازه اجراهای تئاتری آسیب می­رسانند.  آثار گافمن به خاطر اصالت و سرشار از بینش بودن، امروزه بسیار مورد مطالعه و پذیرش قرار گرفته­اند. اما به چهار دلیل کار گافمن مورد انتقاد است:

1-      او به موضوعهای رمزآمیز بیشتر از جنبه­های اساسی زندگی اجتماعی علاقمند است.

2-      او در عرصه­ای به نظریه­پردازی خرد می­پردازد که میدان جولان نظریه­پردازان کلان بوده است.

3-      او نتوانست دانشجویان زیادی را جهت توسعه بینشهایش تربیت کند.

4-      کمتر کاری از سوی دیگران در زمینه نظریه نمایشی انجام گرفته است.

ـ فلسفه پدیده­شناختی که بر آگاهی تاکید دارد، سابقه­ای طولانی دارد، اما آغاز کوشش برای پروراندن پدیده­شناسی از نوع جامعه­شناختی را می­توان به زمانی نسبت داد که کتاب آلفرد شوتس، «پدیده­شناسی جهان اجتماعی» به سال 1932 در آلمان منتشر شد. اما این کتاب تا سال 1967 به انگلیسی برگردانده نشد. سالهای میانی دهه 1960 در تحول جامعه­شناسی پدیده­شناختی بسیار اهمیت دارند . در این سالها، نه تنها اثر عمده شوتس به انگلیسی ترجمه شد و مجموعه مقالاتش منتشر گردید بلکه پیتربرگر و تامس­لاکمن کتابی با عنوان «ساخت اجتماعی واقعیت» بیرون دادند که بصورت یکی از پرخواننده­ترین کتابهای این دوره درآمد. این کتاب دو نقش مهم داشته است. نخست آنکه به منزله درآمدی به افکار شوتس بوده و به شیوه­ای نوشته شده که برای قشر وسیعی از مخاطبان آمریکایی قابل فهم باشد. دوم آنکه این اثر نمایشگر کوششی در جهت تلفیق افکار شوتس با افکار افراد وابسته به جریان اصلی جامعه­شناسی بوده است.

ـ روش­شناسی مردمنگارنه گارفینکل و شاگردانش، در اصل، به بررسی دانش عقل سلیم و یک رشته رویه­ها و ملاحظاتی (روشها) اختصاص دارد که افراد عادی جامعه با توسل به آنها عقلشان را به کار می­اندازند، چاره­جویی می­کنند و در شرایطی که خودشان را در آن می­یابند عمل می­کنند. نویسندگان وابسته به این سنت به بررسی زندگی روزانه در سطح فردی بسیار گرایش داشته­اند، گرچه به جنبه­های ذهنی پهن­دامنه زندگی اجتماعی همچون ارزشها، هنجارها و فرهنگ نیز به شدت علاقمند بوده­اند و آنها با جامعه­شناسان جریان اصلی، بویژه با تاکید نظری آنها بر پدیده­های عینی پهن دامنه­ای چون دیوانسالاری، سرمایه­داری، تعمیم کار و نظام اجتماعی، به شدت در تضاد بودند. جامعه­شناسی وجودی، علاقه ویژه­ای به احساسات، تعلقات و خود انسانها دارد و گرچه با پدیده­شناسی و روش­شناسی مردمنگارانه ریشه­های فکری مشترکی دارد، اما همچنین می­کوشد تا خودش را از آنها جدا سازد. جامعه­شناسی وجودی خودش را بیشتر از جامعه­شناسی­های خلاق دیگر درگیر جهان واقعی می­داند. این جامعه­شناسی سرچشمه­های مشخص دیگری مانند آثار ژان­پل­سارتر نیز دارد.

ـ نظریه نظام­ها در دهه 1960 با انتشار کتاب «جامعه­شناسی و نظریه نوین نظام­ها» اثر والتر باکلی وارد صحنه شد. در این زمان کارکردگرایی ساختاری آماج حمله بود و نظریه نظام­ها جانشین احتمالی آن به نظر می­آمد. نظریه نظام­ها که ریشه در علوم دقیق دارد، برای جامعه­شناسانی که علاقمند به پیشرفت جامعه­شناسی علمی بودند، بسیار جاذبه داشت اما نظریه نظام­ها خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود. کمتر کار مهم نظری یا تجربی با این نظریه انجام گرفت. یازده سال پس از انتشار کتاب با کلی، رابرت لیلینفلد به خاطر ناکامیها، وانمودهای علمی و ایدئولوژی محافظه­کارانه نظریه نظامها، نقد کوبنده­ای را در مورد این نظریه منتشر کرد. کتاب هنری لوفور، «جامعه­شناسی مارکس» عامل تعیین­کننده در معرفی مارکس به جامعه­شناسی آمریکا بود. نظریه­پردازان آمریکایی بیشتر به خاطر درآمیختگی نظریه مارکس و وبر در آثار مکتب انتقادی، جذب این مکتب شدند. امروزه نه تنها نخستین نسل نظریه­پردازان انتقادی در آمریکا بخوبی شناخته شده­اند، بلکه نسل دوم آن بویژه یورگن‎هابرماس، وجهه شایانی پیدا کرده­اند.

ـ در جوامع غربی، سابقه نوشته­های فمینیستی انتقادی تقریباً به 400 سال پیش می­رسد و بیش از 150 سال است که با جنبش سیاسی سازمان­یافته­ای برای زنان و به وسیله زنان، روبرو هستیم. به سال 1920 در آمریکا این جنبش سرانجام برای زنان حق رأی گرفت. آنهم تازه پس از پنجاه و پنج سال پس از اینکه این حق به مردان سیاهپوست داده شده بود. جنبش زنان آمریکا در سی سال پس از این تاریخ، از رمق افتاده و تا اندازه­ای با همین پیروزی اشباع شده بود و تنها در دهه 1960 بود که جان تازه­ای در آن دمیده و دوباره کاملاً بیدار شد. سه عامل در ایجاد این موج نوین فعالیت فمینسیتی موثر بودند:

1-      فضای عموماً انتقادی حاکم بر این دوره

2-   خشم فعالان زن که صرفاً برای رویارویی با رویکردهای موافق تبعیض جنسی مردان لیبرال و رادیکال، فوج فوج به جنبشهای ضدجنگ، حقوق مدنی و دانشجویی پیوسته بودند.

3-      تجربه تلخ زنان از پیشداوریها و تبعیضها، پس از آنکه گروه بیشتری از آنها به بازار کار و آموزش­عالی راه یافتند.

ـ اشکال جامعه­شناسی ساختاری در این است که بصورت انبانی از افکار برخاسته از رشته­های گوناگون مانند زبانشناسی (سوسور)، انسانشناسی (لوی اشتراوس)، روانشناسی (فروید و لاکان) و مارکسییم (آلتوسر)، باقی مانده است.

پرسشها و پاسخهای فصل دوم:

1- لیبرالیسم جامعه­شناسی اولیه آمریکا دارای چه ویژگیهایی بود؟

از ویژگیهای این نوع لیبرالیسم، اعتقاد به آزادی اقتصادی و فردی بود که از این جهت تحت نفوذ جهت­گیری هربرت اسپنسر قرار داشت. ویژگی دیگر آن، داشتن دیدگاهی تکاملی درباره پیشرفت اجتماعی بود که البته در مورد بهترین راه پیشرفت در میان جامعه­شناسان اولیه آمریکایی اختلاف­نظر وجود داشت. این نوع لیبرالیسم معمولاً به محافظه­کاری سیاسی می­انجامید.

2- آیا جامعه­شناسان اولیه آمریکا گرایشهای مذهبی داشتند؟

بلی، جامعه­شناسان آمریکایی مانند پروتستاتها علاقمند به نجات دادن جهان بودند البته در این راه به جای یک زبان مذهبی از زبان علمی استفاده می­کردند. بیشتر این جامعه­شناسان می­خواستند مسایل ناشی از زندگی شهری و نظام صنعتی را در داخل جامعه آمریکا بررسی و تشخیص دهند و با روشهای علمی درصدد حل ین مسایل برآیند، بدون آنکه در مشروعیت نظام موجود اجتماعی تردیدهای جدی روا دارند و یا به براندازی آن فکر کنند.

3-به چه دلایلی اسپنسر در میان مخاطبان آمریکایی توفیق یافته بود؟

یکی آنکه برخلاف جامعه­شناسان اروپایی دیگر آثار اسپنسر به زبان انگلیسی نوشته شده بود و به همین دلیل برای مخاطبان آمریکایی­اش قابل فهمتر بود. دیگر آنکه او با نوعی جهت­گیری علمی نظریه­های فراگیرش را مطرح کرده بود که همین خود برای دلباختگان علم و فرآورده­های علمی در میان جامعه آمریکایی جاذبه داشت. از همه مهمتر اینکه آثار اسپنسر برای جامعه آمریکایی که به شدت از آثار سوء رشد صنعتی رنج می­برد، مرهم و نوعی دلداری بود زیرا با توجه به نظریه اسپنسر به نظر می­رسید که جامعه آمریکایی با وجود نابسامانی­هایش همچنان در جهت پیشرفت و بهبود اجتماعی حرکت می­کند.

4- سامنر چه رهیافتی را در امور اجتماعی پذیرفته بود؟

او که خود را شاگرد و پیرو اسپنسر می­انگاشت، رهیافت بقای اصلح را در جهان اجتماعی پذیرفته بود و معتقد به پرخاشگری و رقابت­جویی در صحنه اجتماعی بود. به نظر او آنهایی که در جامعه موفق می­شوند و در صحنه بقای اجتماعی پیروزی به دست می­آورند، شایستگی این پیروزی را دارند و آدمهای ناموفق به خاطر بی­لیاقتی­شان سزاوار ناکامی­اند.

5- لستروارد درباره جامعه نوین چه نظری داشت؟

به نظر او جامعه نوین و امروزی از جامعه اولیه پیچیده­تر، اخلاقی­تر، خوشبخت­تر و از آزادی بیشتری برخوردار است. به اعتقاد او جامعه ابتدایی و اولیه با وجود سادگی از فقر اخلاقی به شدت رنج می­برد.

6- مکتب اولیه شیکاگو چه ویژگیهایی داشت؟

مکتب شیکاگو در نخستین سالهای رشد خود گرایشی به شدت مذهبی داشت و برخی از اعضای این مکتب یا خود کشیش بودند و یا کشیش­زاده. بنیانگذاران این مکتب، از جمله البیون اسمال برای جامعه­شناسی هدفی اساساً مسیحی قایل بودند و معتقد بودند که جامعه­شناسی نیز مانند مذهب باید به اصلاحات اجتماعی توجه داشته باشد و با تشخیص مسایل اجتماعی گامهای موثری در راه بهبود اجتماعی بردارد.

7- کتاب دهقان لهستانی در اروپا و آمریکا را چه کسانی نوشتند و انتشار آن چه تاثیری در تحول جامعه­شناسی آمریکایی داشت؟

این کتاب را ویلیام تامس با همکاری فلوریان­زانیه­کی نگاشت. صاحبنظران این اثر را نقطه­عطفی در بررسیهای جامعه­شناختی به شمار می­آورند زیرا جامعه­شناسی را از نظریه­های انتزاعی و تحقیقات کتابخانه­ای به بررسیهای تجربی و میدانی سوق داد. این کتاب نخستین اثر تحقیقی و تجربی در جامعه­شناسی آمریکا بود که بر اساس اسناد دولتی، مدارک سازمانی و مواد زندگینامه­ای و انواع منابع اطلاعاتی دیگر به بررسی از هم گسیختگیهای اجتماعی در میان مهاجران لهستانی اختصاص داده شده بود.

8- کار ویلیام تامس در زمینه روانشناسی اجتماعی چه تاثیری بر نظریه کنش متقابل نمادین داشت؟

به گفته تامس، «اگر انسانها موقعیتهایش را واقعی تلقی کنند، پیامدهای این موقعیتها نیز به طبع واقعی خواهند بود». این تاکید او نشان می­دهد که به اهمیت آنچه که آدمها فکر می­کنند و تاثیر این برداشت بر عملکرد انسانها واقف بود. این تاکید در واقع یکی از تاکیدهای عمده نظریه کنش متقابل نمادین به شمار می­آید.

9- مهمترین مفهوم روانشناختی­ـ­اجتماعی که چارلز هورتون کولی برای جامعه­شناسی به ارمغان آورد چیست و چه محتوایی را در بردارد؟

بزرگترین دستاورد کولی برای جامعه­شناسی، مفهوم خودآینه­سان است. این مفهوم به آن معنا است که انسانها از طریق داوری­هایی که دیگران درباره­اش می­کنند، نسبت به وجود خودآگاهی و برداشتی که انسان از شخصیت خود دارد نه از کیفیات جسمانی و ذهنی شخصی او بلکه از رهگذر کنش متقابل و مدام اجتماعی با دیگران شکل می­گیرد.

10- مفهوم گروه نخستین از آن کیست و به چه چیزی اطلاق می­شود؟

این مفهوم را نخستین­بار کولی مطرح کرد. گروه نخستین، نزدیکترین، صمیمی­ترین و شخصی­ترین گروهی است که انسان از طریق عضویت در آن به­گونه­ای با جوامع بزرگتر و گسترده­تر پیوند می­خورد. در چهارچوب همین گروه است که نوجوانان به عنوان یک موجود اجتماعی رشد می­کنند و یک کودک یاد می­گیرد که چگونه خودمحوری را ترک کند و با به حساب آوردن دیگران، به تدریج شخصیت اجتماعی بیابد. گروه خانوادگی و گروه همبازی و همسن از نمونه­های گروه نخستین به شمار می­آیند.

11- انتقاد کولی و مید از دیدگاه رفتارگرایانه و روش درون­نگری همدلانه کولی چه بود؟

کولی و مید به خاطر آن از دیدگاه رفتارگرایانه انتقاد داشتند که بنابر این دیدگاه، انسانها کورکورانه و ناآگاهانه در برابر محرکهای خارجی از خود واکنش نشان می­دهند در حالی که آنها برای انسانها خودآگاهی قایلند و معتقدند که انسانها با آگاهی از خود در برابر این محرکها واکنش نشان می­دهد. کولی از جامعه­شناسان می­خواست که خودشان را به جای کنشگران مورد بررسی­شان بگذارند و از طریق کاربرد این روش درون­نگری همدلانه به معناها و انگیزه­هایی که در بن رفتار اجتماعی نهفته­اند آگاهی یابند.

12-مهمترین کتاب سوروکین چیست و نظریه عمده­اش چه ویژگی دارد؟

مهمترین کتاب سوروکین، پویایی اجتماعی و فرهنگی است که در آن با استفاده از انواع داده­های تجربی نظریه عامی را درباره دگرگونی اجتماعی و فرهنگی مطرح کرد. نظریه سوروکین برخلاف نظریه­های تکاملی جنبه­ای چرخه­ای دارد. او جوامع بشری را میان سه­گونه ذهنیت در نوسان می­دید و آن را به جامعه مبتنی بر ذهنیت حسی، ذهنیت مفهوم­پردازانه و ذهنیت آرمان­گرایانه تقسیم کرده بود. جامعه مبتنی بر ذهنیت حسی بر نقش حواس در درک واقعیت تاکید می­ورزد و جامعه مبتنی بر ذهنیت مفهوم­گرایانه تحت سلطه شیوه­های متعالی­تر و مذهبی­تر واقعیت را مورد فهم قرار می­دهد ولی جوامع مبتنی بر ذهنیت آرمان­گرایانه از نوع گذاری­اند و تعادل میان دو نوع جامعه­پیشین را برقرار می­سازند.

13- مهمترین کتاب پارسونز که نقش تعیین­کننده­ای در جامعه­شناسی ایفاء کرد چیست و به چه دلایلی اهمیت دارد؟

مهمترین و موثرترین کتاب او در نظریه جامعه­شناسی ساختار کنش اجتماعی است. این اثر به چهار دلیل در جامعه­شناسی آمریکا اهمیت دارد. یکی به خاطر آنکه نخستین­بار نظریه­پردازان بزرگ اروپایی را به جامعه آمریکایی معرفی کرد. دیگر آنکه بخاطر بی­توجهی به مارکس، سالهای متوالی مارکس را به حاشیه آمریکا رانده بود. سوم آنکه نظریه­پردازی را به عنوان یک فعالیت مهم و مشروع در جامعه­شناسی مطرح ساخت. چهارم آنکه به خاطر دفاع از نظریه­های ویژه­ای در جامعه­شناسی، نخست نظریه کنش و در پایان کتاب نظریه کارکردگرایی ساختاری، زمینه توفیق این نظریه­ها را در جامعه­شناسی آمریکا فراهم ساخت.

14- مهمترین کتاب پارسونز در زمینه کارکردگرایی ساختاری چیست و بر چه چیزهایی تاکید دارد؟

در این زمینه مهمترین کتاب پارسونز کتاب نظام اجتماعی است. او در این کتاب بر ساختارهای اجتماعی و روابط متقابل آنها تاکید دارد. تاکید او در این کتاب، بیشتر بر حفظ نظم در میان عناصر گوناگون جامعه است و معتقد است که عناصر سازنده یک جامعه گرایش به همکاری در جهت برقراری یک توازن پویا دارند.

15-چرا ویلفردو پارتو برای جورج هومنز بسیار اهمیت داشت؟

زیرا هومنز به یکی از خانواده ثروتمند آمریکای تعلق داشت و از آنجا که خود را هنوز به خانواده­اش وابسته می­دانست، آماج حمله مارکسیستها بود. نظریه نخبگان پارتو ابزارهای دفاع از موضع خانوادگیش را برای هومنز فراهم ساخته بود و پاسخهای آماده­ای را در برابر استدلالهای انقلابیان آن زمان در دسترس او قرار داده بود. هومنز به دلیل این زمینه اجتماعی و پیدا کردن توجیه موقعیت خود در نظریه پارتو از پیش آماده باور کردن نظریه پارتو و دفاع از این نظریه بود.

16- هومنز با چه رهیافت نظری به انبوه مشاهدات تجربی چندین ساله­اش سروسامان داده بود؟

او که سالها وقتش را به گردآوری مشاهدات تجربی گوناگون اختصاص داده بود و از این رهگذر مدارک انبوهی را گردآوری کرده بود، با توسل به نظریه رفتارگرایی روانشناختی درصدد سرو سامان دادن به این مدارک برآمد. این نظریه متاثر از افکار همکار روانشناس‎هاروادی­اش، بی­اف اسکینر بود. هومنز بر پایه این چشم­انداز نظری، توانست نظریه تبادل خودش را ساخته و پرداخته کند.

17- اختلاف­نظر بلومر و کون درباره چه قضیه بود؟

آنها سر قضیه علم و روش­شناسی با یکدیگر اختلاف پیدا کرده بودند. کون هر چند تاکید بر کنشگران و اندیشه­ها و کنشهایشان را می­پذیرفت، اما معتقد بود که این پدیده­ها را باید با روشهای علمی­تری همچون پرسشنامه مورد بررسی قرار داد. اما بلومر هوادار روشهای معتدل­تری چون درون­نگری همدلانه و مشاهده مشارکت­آمیز بود.

18- مکتب فرانکفورت هوادار چه نوع رهیافتی در نظریه مارکسیستی بود و شخصیتهای عمده این مکتب چه کسانی بودند؟

مکتب فرانکفورت از تاکید تک­بعدی این نظریه بر عوامل اقتصادی انتقاد می­کرد و بر این اعتقاد بود که عوامل فرهنگی و روانشناختی را نیز باید در بررسیهای جامعه­شناختی در نظر داشت. آنها کوشیدند تا با بهره­گیری از نظریه­های ماکس وبر و فروید به نظریه مارکسیستی غنا و وسعت بیشتری بخشند. ماکس هورکایمر، تئودورآدورنو، اریک فروم، هربرت مارکوزه و یورگن ‎هابرماس ازشخصیت­های عمده این مکتب به شمار می­آیند.

19- رابرت مرتون چه نقشی در تحول نظریه کارکردگرایی ساختاری داشت؟

او درصدد تشریح عناصر سازنده این نظریه و گسترش آن به زمینه­های تازه برآمد. کارکردگرایی ساختاری پیش از مرتون تنها به کارکردهای مثبت ساختارهای اجتماعی می­پرداخت ولی مرتون توجه به پیامدهای منفی کارکردهای اجتماعی، یعنی کژکارکردها را نیز در این نظریه باب کرد. او بر تعادل نهایی کارکردها و کژکارکردها تاکید ورزید و درصدد آن بود که دریابد یک ساختار در کل کارکردی­تر است یا کژکاردی­تر.

20-جورج اواکو ظهور و سقوط کارکردگرایی ساختاری را به چه عاملی مرتبط ساخته بود؟

به اعتقاد او این نظریه با چیرگی ایالات­متحده در نظام جهانی اوج گرفته و با افول این چیرگی در دهه 1970 نزول کرده بود. به نظر هواکو، تاکید نظریه کارکردگرایی ساختاری بر تثبت و حفظ توازن در نظام جهانی در واقع نوعی تائید تسلط حاکمیت ایالات متحد بر نظام جهانی بود.

21- آیا سی­رایت­میلز یک مارکسیست بود؟

خیر. او گرچه به جامعه آمریکایی انتقاد شدید داشت و در آثارش کوشیده بود تا ساختار قدرت در نظام اجتماعی ایالات­متحد برملا کرده و تسلط گروه کوچکی از بازرگانان، سیاستمداران و نظامیان را بر جامعه ایالات­متحد مورد انتقاد قرار دهد اما خود یک مارکسیست نبود و با آثار مارکس چندان آشنایی نداشت. او بیش از آنکه از مارکس الهام گرفته باشد، تحت تاثیر ماکس­وبر و فروید بود.

22- انتقاد از کارکردگرایی ساختاری مبتنی بر چه اتهام­هایی بود؟

این نظریه به خاطر محافظه­کاری سیاسی، عدم توجه به پویایی ساختارهای اجتماعی و تاکید بر ساختارهای ایستا و نیز عدم توجه کافی به کشمکشهای اجتماعی و نقش آنها در تحولات اجتماعی و بی­اعتنایی به دگرگونیهای اجتماعی مورد انتقاد قرار گرفته بود.

23-رالف داندورف در چهارچوب چه نظریه­ای می­اندیشید، مهمترین اثرش چه بود و در رسیدن به هدف­هایش تا چه حد موفق بود؟

داندورف در چهارچوب نظریه کشمکش کار می­کرد و می­کوشید این نظریه را با سنت مارکسیستی تطبیق دهد. مهمترین اثر جامعه­شناسی او، کتاب طبقه و کشمکش طبقاتی در جامعه صنعتی است. هدف او این بود که نظریه­ای مبتنی بر سنت مارکسیستی را ساخته و پرداخت کند، ولی در عمل کارش بیشتر به کارکردگرایی ساختاری شبیه شده بود تا یک نظریه کشمکش مارکسیستی.

24- خدمت عمده رندل کالینز به نظریه کشمکش چه بود و کارش از چه جهت ضعیف است؟

نظریه کشمکش بیشتر بر ساختارهای اجتماعی تاکید می­ورزد و کاری به کنشگران و اندیشه­ها و کنشهایشان ندارد اما کالینز که در سنت پدیده­شناختی و روش­شناسی مردمنگارانه نشو و نما یافته بود، کوشید تا توجه نظریه کشمکش را به سوی کنشگران جلب کند. کاستی عمده کار او این بود که با وجود تعلق به نظریه کشمکش از جهت نظریه مارکسیستی چندان مایه­ای ندارد.

25- جان کلام نظریه تبادل هومنز چیست؟

به اعتقاد او انسانها هر کاری را که در گذشته از آن پاداش دیده باشند، به احتمال زیاد در آینده نیز تکرار خواهند کرد و از ادامه کارهایی که در گذشته از آن خسارت دیده باشند پرهیز خواهند کرد. بنابراین برای آنکه بتوانیم رفتار انسانها را بشناسیم نیاز به فهم سابقه فردی پاداشها و خسارتها داریم. به همین دلیل کار جامعه­شناسی بررسی آگاهی و یا ساختارها و نهادهای اجتماعی نیست، بلکه باید بر الگوهای ترغیب تاکید داشته باشد.

26- تفاوت کار پیتر بلاو و جورج هومنز در چیست؟

بلاو بر خلاف هومنز تنها به بررسی صورتهای اساسی و ابتدایی رفتار اجتماعی اکتفاء نمی­کند، بلکه می­خواهد توجه به سطوح ساختاری و فرهنگی پهن­دامنه را در نظریه تبادل باب کند. او هر چند که کار را با بررسی تبادل در میان کنشگران فردی آغاز می­کند، اما بی­درنگ به سطح ساختارهای گسترده­تری می­پردازد که از این نوع تبادل پدید می­آیند و در پایان، کارش را با بررسی تبادلهای میان ساختارهای پهن­دامنه پایان می­دهد.

27-نظریه نمایشی دست­پرورده چه کسی است و چه حقیقیتی را می­خواهد بیان کند؟

آفرینننده این نظریه، لاروین گافمن است. بنابراین نظریه، انسانها در زندگی واقعی اجتماعی­شان همان نقشهایی را بازی می­کنند که بازیگران تئاتر در صنه نمایش انجام می­دهند و انسانها در زندگی اجتماعی و روزمره­شان مانند هنرپیشه­های تئاتر برای همدیگر نقش بازی می­کنند و سعی می­کنند از طریق اداها و نمایشهای متناسب نظر موافق دیگران را به خود جلب کنند و با رعایت اصول صحنه­آرایی به هدفهای فردی­شان دست یابند.

28- تعارض نظریه شوتس و کلاً پدیده­شناسی از چه چیزی سرچشمه می­گیرد؟

نظریه شوتس هم به آگاهی و کنش توجه دارد و برای افراد آزادی عمل قایل است و هم به هنجارها و ارزشهای اجتماعی حاکم بر افراد، به نظر می­رسد که شوتس در سطح فردی از یک­سوی برای کنشگران در ساختن هر واقعیتی که خواسته باشند آزادی عمل قابل است اما زمانی که بر سطح فرهنگی و اجتماعی تاکید می­گذارد، انسانها را ملزم به رعایت هنجارها و ارزشهای حاکم بر جامعه تلقی می­کند، به­گونه­ای که به نظر می­رسد انسانها تحت سلطه و نظارت این هنجارها و ارزشهای اجتماعی قرار دارند.

29-شگرد شاخص مکتب روش­شناسی مردمنگارانه در بررسیهای جامعه­شناختی چیست؟

این مکتب برای نخستین­بار، بررسیهای جامعه­شناختی را بسوی کوچه و بازار و مشاهده زندگی روزمره و عملکردهای واقعی و عینی انسانها در روابط روزانه­شان سوق داد. روش­شناسان مردمنگار هر چند به اهمیت ارزشها، هنجارها و ساختارهای فرهنگی و اجتماعی واقفند، ولی معتقدندکه همه صورتهای کلان و پهن­دامنه زندگی اجتماعی از روابط خرد و تنگ­دامنه مردم در زندگی روزانه سرچشمه می­گیرند. این مکتب معتقد به حرکت از سطح خرد به سطح کلان است.

30- تاکید جامعه­شناسی وجودی بر چه ابعادی از زندگی اجتماعی است؟

جامعه­شناسی وجودی به احساسات و نحوه برخورد افراد با زندگی اجتماعی و پیچیدگیهای آن تاکید دارد . این نظریه بر برداشت انسانها از زندگی اجتماعی و تعریف فردی موقعیتهای اجتماعی و نقش تعیین­کننده فرد در ساخت و پرداخت پدیده­های اجتماعی انگشت می­گذارد.

فصل سوم:

- نظریه­های توافق، ارزشها و هنجارهای مشترک را برای جامعه، بنیادی می­انگارد و بر نظم اجتماعی مبتنی بر توافقهای ضمنی تاکید می­ورزند و نیز دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی کند و سامانمند می­دانند. برعکس، نظریه­های کشمکش بر چیرگی برخی از
گروههای اجتماعی بر گروههای دیگر تاکید می­ورزند و نظم اجتماعی را مبتنی بر دخل و تصرف و نظارت گروههای مسلط می­انگارند و نیز دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی سریع و نابسامان می­دانند و معتقدند که این دگرگونی بیشتر زمانی رخ می­دهد که گروههای زیردست گروههای مسلط را بر می­اندازند.

- زمینه­های توافق میان نظریه­های توافق و کشمکش، گسترده­تر از زمینه­های عدم­توافق است. برای نمونه، هر دو آنها نظریه­های سطح کلان هستند که با ساختارهای اجتماعی و نهادهای اجتماعی پهن­دامنه سروکار دارند. به تعبیر جورج ریترز، این هر دو نظریه در یک انگارۀ جامعه­شناسی (واقعیتهای اجتماعی) قرار می­گیرند.

- در نظریه کارکردگرایی­ساختاری، دو اصطلاح ساختاری و کارکردی را لزوما نباید با هم به کاربرد، هر چند که معمولا این کار را انجام می­دهند. ساختارهای یک جامعه را بدون توجه به کارکردها یا پیامدهای آن برای ساختارهای دیگر، می­توان بررسی کرد. به همین­سان، کارکردهای انواع فراگردهایی را که ممکن است ساختاری به خود نگیرند، نیز می­توان به تنهایی بررسی کرد. با این همه، توجه به دو عنصر، شاخص کارکردگرایی ساختاری است.

- مارک آبراهامسون استدلال می­کند که کارکردگرایی­ساختاری ماهیت یک پارچه­ای ندارد. او سه نوع کارکردگرایی ساختاری را بر می­شمارد. نخستین نوع، کارکردگرایی فردگرایانه است. در این­گونه کارکردگرایی، بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای بزرگی مانند نهادهای اجتماعی و ارزشهای فرهنگی که به عنوان پاسخهای کارکردی به این نیازها پدیدار می­شوند، تاکید می­شود. مالینوفسکی انسانشناس، از هواداران عمدۀ این چشم­انداز بود. نوع دوم، کارکردگرایی فیمابینی است و سرمشق آن، انسانشناس دیگر، ردکلیف براون است. در این­گونه کارکردگرایی بر روابط اجتماعی، به ویژه مکانیسمهایی که برای سازگاری با فشارهای موجود در این روابط به کاربرده می­شوند، تاکید می­گردد. نوع سوم، کارکردگرایی اجتماعی است که رهیافت غالب را در میان جامعه­شناسان هوادار کارکردگرایی ساختاری تشکیل می­دهد. کارکردگرایی اجتماعی بیشتر به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهن­دامنۀ جامعه، روابط داخلی میان آنها و نیز تاثیرهای مقیدکنندۀ آنها روی کنشگران، توجه دارد.

- اسپنسر میان ارگانیسمهای اجتماعی و فردی همانندیهای گوناگونی می­دید. نخست آن که هم ارگانیسمهای اجتماعی و هم ارگانیسمهای فردی رشد و توسعه می­یابند، در حالی که مادۀ غیرارگانیک از چنین رشد و توسعه­ای برخوردار نیست. دوم آنکه، در هر دو نوع ارگانیسم، افزایش در حجم به افزایش در پیچیدگی و تمایز منجر می­شود. سوم آنکه، تمایز پذیرفتن هر چه بیشتر ساختارها در هر دو ارگانیسم با تمایز هر چه بیشتر در کارکرد، همراه است. چهارم آنکه، اجزای هر دو ارگانیسم به یکدیگر وابسته­اند، بدین­سان که هرگونه دگرگونی در یک جزء، احتمالا به دگرگونیهای دیگر در اجزای دیگر، می­انجامد. سرانجام اینکه، خود هر یک از اجزای پدیده­های فردی و اجتماعی را می­توان به عنوان یک ارگانیسم در نظر گرفت.

- مهمترین کار دورکیم، این بود که میان مفهوم علت اجتماعی و مفهوم کارکرد اجتماعی، تمایز قایل بود. در بررسی علتهای اجتماعی، باید توجه کرد کلیت ساختار معین چگونه به وجود آمده و چرا یک چنین صورتی را به خود گرفته است. اما برعکس، در بررسی کارکردهای اجتماعی، باید توجه کرد که یک ساختار معین چه نیازی را برای یک نظام گسترده­تر برآورده می­سازد.

- کارکردگرایی ساختاری با رابطه یک جزء نظام با اجزای دیگر، نیز سروکار دارد. آنها اجزای نظام و نیز کل نظام را در یک حالت توازن در نظر می­گیرند، چندان که دگرگونی در یک جزء به دگرگونیهایی در اجزای دیگر می­انجامد. دگرگونی در یک جزء ممکن است چنان با دگرگونی در اجزای دیگر تعادل یابد که گویی هیچ­گونه دگرگونی در کل نظام پدید نیامده است، اما اگر این تعادل برقرار نشود، سراسر نظام احتمالا دگرگون می­شود. هر چند که کارکردگرایی­ساختاری یک چشم­انداز توازنی را می­پذیرد، اما لزوما یک دیدگاه ایستا به شمار نمی­آید. در این توازن نظام اجتماعی، دگرگونیها به شیوه­ای سامانمند رخ می­دهند و نه انقلابی.

- نظریه قشربندی کارکردی مطرح شده به وسیلۀ کینگزلی دیویس و ویلبرت مور شاید شناخته­ترین کار در نظریه ساختاری­کارکردی باشد. آنها استدلال می­کنند که هیچ جامعه­ای در جهان نبوده است که قشربندی نشده یا کاملا بدون طبقه باشد. از دیدگاه آنها، قشربندی ضرورت کارکردی دارد. هر جامعه­ای به چنین نظامی نیاز دارد و همین نیاز یک نوع نظام قشربندی را به بار می­آورد. آنها نظام قشربندی را به عنوان یک ساختار در نظر می­گیرند و یادآور می­شوند که قشربندی نه به افراد درون نظام قشربندی، بلکه به نظامی از سمتها اطلاق می­شود، آنها بر این تاکید می­کنند که چگونه سمتهای مشخص درجات متفاوتی از حیثیت را با خود یدک می­کشند ولی با چگونگی دستیابی افراد به سمتهای مشخص، کاری ندارند.

- مساله انتساب اجتماعی شایسته، به سه دلیل مطرح می­شود:

1- برخی سمتها از سمتهای دیگر خوشایندترند.

2-برخی سمتها برای بقای جامعه از سمتهای دیگر مهمترند.

3-سمتهای گوناگون اجتماعی تواناییها و استعدادهای متفاوتی را ایجاب می­کنند.

- دیویس و مور نگفته­اند که جامعه برای اطمینان از انتصاب شایستۀ سمتهای بلندپایه، یک نوع نظام قشربندی را آگاهانه ساخته و پرداخته می­کند، بلکه آشکارا گفته­اند که قشربندی یک «تمهید است که ناخودآگاهانه شکل می­گیرد». اما همین تمهید برای هر جامعه­ای که خواسته باشد باقی بماند ضرورت دارد و باید انجامش دهد. به نظر آنها، جامعه برای اطمینان از انتصاب آدمهای شایسته در سمتهای بلندپایه، باید پاداشهای گوناگونی، مانند حیثیت، حقوق بالا و فراغت کافی، را برای این افراد در نظر گیرد.

- کارکردگرایان­ساختاری معتقدند که هیچ جامعه­ای نمی­تواند بر پایه زور برای مدتی طولانی عملکرد داشته باشد.

ویژگیهایی که یک جامعه برای زنده ماندن نیاز به آنها دارد:

1-      هر جامعه­ای باید برای برخورد با محیطش روشهای مناسبی داشته باشد.

2-      هر جامعه­ای باید روش کارآمدی برای برقراری روابط جنسی داشته باشد.

3-      هر جامعه­ای باید به اندازۀ کافی نقشهای تفکیک شده در اختیار داشته باشد و نیز این را بداند که به چه شیوه­ای باید این نقشها را به مردمش واگذار کند.

4-      جامعه باید دارای یک نظام ارتباطی کارآمد باشد.

5-      جامعه به یک رشته هدفهای مشترک و روشن نیاز دارد و همچنین هر جامعه­ای به روشهایی برای تنظیم وسایل دستیابی به این هدفهای مشترک نیاز دارد.

6-      هر جامعه­ای باید تظاهرات عاطفی مردمش را تنظیم کند، زیرا عواطف افسارگسیخته می­تواند سرچشمۀ دیگر هرج­ومرج باشد.

7-      هر جامعه­ای برای بقای خود، به اجتماعی کردن اعضایش نیاز دارد.

- یک کارکرد، مجموعۀ فعالیتهایی است که در جهت برآوردن یک نیاز یا نیازهای نظام انجام می­گیرد. پارسونز با توجه به این تعریف، معتقد است که چهار تکلیف است که برای همه نظامها ضرورت دارد و هر نظامی برای زنده ماندن باید این چهار کارکرد را انجام دهد:

1- تطبیق: هر نظامی باید خودش را با موقعیتی که در آن قرار گرفته است تطبیق دهد، یعنی باید خودش را با محیطش تطبیق دهد و محیط را نیز با نیازهایش سازگار سازد.

2- دستیابی به هدف: یک نظام باید هدفهای اصلی­اش را تعیین کند و به آنها دست یابد.

3- یکپارچگی: هر نظامی باید روابط متقابل اجزای سازنده­اش را تنظیم کند و به رابطه میان چهار تکلیف کارکردیش نیز سر و صورتی بدهد.

4- سکون یا نگهداشت الگو: هر نظامی باید انگیزشهای افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارند که این انگیزشها را ایجاد، نگهداری و تجدید کند.

- این چهار تکلیف در کلی­ترین سطح آن، با چهار نظام کنش پیوند دارند. ارگانیسم زیست­شناختی، نوعی نظام کنش است که کارکرد تطبیقی­اش را از طریق سازگاری و تغییر شکل جهان خارجی انجام می­دهد. نظام شخصیتی، کارکرد دستیابی به هدف را از طریق تعیین هدفهای نظام و بسیج منابع برای دستیابی به آنها، انجام می­دهد. نظام اجتماعی، با تحت نظارت درآوردن اجزای سازنده­اش، کارکرد یکپارچگی را انجام می­دهد. سرانجام، نظام فرهنگی، کارکرد سکون را با تجهیز کنشگران به هنجارها و ارزشهایی که آنها را به کنش بر می­انگیزند، انجام می­دهد.

- پارسونز نظام اجتماعی را این­گونه تعریف می­کند: یک نظام اجتماعی از مجموعه­ای از کنشگران فردی ساخته می­شود که، در موقعیتی که دست کم جنبه­ای فیزیکی یا محیطی دارد، با یکدیگر کنش متقابل دارند. این کنشگران بر حسب گرایش به «ارضای حدمطلوب» برانگیخته می­شوند و رابطه­شان با موقعیتهایشان و همچنین با همدیگر، برحسب و به واسطۀ یک نظام ساختاربندی شدۀ فرهنگی و نمادهای مشترک، مشخص می­شود. در این تعریف، نظام اجتماعی بر حسب مفاهیم اساسی نظریۀ پارسونز شامل کنشگران، کنش متقابل، محیط، ارضای حد مطلوب و فرهنگ تعریف شده است.

- منزلت به یک جایگاه ساختاری در داخل نظام اجتماعی اطلاق می­شود و نقش همان کاری است که کنشگر در یک چنین موقعیتی انجام می­دهد، موقعیتی که با توجه به اهمیت کارکردی آن برای نظام گسترده­تر، در نظر گرفته می­شود. کنشگر بر حسب اندیشه­ها و اعمال در نظر گرفته نمی­شود، بلکه دست­کم بر حسب موقعیتی که در نظام اجتماعی دارد به عنوان یک رشته منزلتها و نقشها، تشخیص داده می­شود.

- پارسونز در تحلیل نظام اجتماعی، بیشتر به عناصر سازندۀ ساختاری آن علاقمند بود. او گذشته از توجه به آمیزۀ نقش- منزلت، به عنصر پهن­دامنۀ نظامهای اجتماعی، مانند پدیده­های جمعی، هنجارها و ارزشها، نیز علاقه­مند بود.

- به گفته پارسونز، ترکیب الگوهای جهت­گیری ارزشی که به وسیلۀ کنشگر در زمان اجتماعی شدن به دست می­آید، باید تا اندازۀ زیادی، نتیجه کارکرد ساختار نقش بنیادی و ارزشهای مسلط نظام اجتماعی باشد. او عموما چنین تصور می­کرد که کنشگران در فراگرد اجتماعی شدن، گیرندگانی منفعل­اند.

- اجتماعی کردن و نظارت اجتماعی مکانیسمهایی اصلی­اند که نظام از طریق آنها توازن خود را نگه می­دارد. با کمی فردگرایی و کج­روی می­شود کنار آمد، اما با صورتهای افراطی­تر آن باید با مکانیسمهای متوازن­کننده برخورد کرد. پس می­بینیم که نظم اجتماعی در ساختار نظام اجتماعی پارسونز عجین شده است.

- هر چند که فکر نظام اجتماعی همه­گونه پدیده­های جمعی را در بر می­گیرد، اما نظام اجتماعی خاص و بسیار مهم، همان جامعه است که عبارت است از، یک پدیدۀ جمعی به نسبت خودبسنده که اعضایش می­توانند همۀ نیازهای فردی و جمعی­شان را برآورده سازند و یکسره در چهارچوب آن زندگی کنند. پارسونز به عنوان یک کارکردگرای ساختاری، در جامعه چهار ساختار یا خرده­نظام بر حسب کارکردهایی که انجام می­دهند، تشخیص می­دهد:

1- اقتصاد: خرده­نظامی که کارکرد تطبیق با محیط را از طریق کار، تولید و تخصیص، برای جامعه انجام می­دهد.

2- سیاست: یا نظام سیاسی، کارکرد دستیابی به هدف را از طریق پیگیری هدفهای اجتماعی و بسیج کنشگران و منابع در جهت این هدف، انجام می­دهد.

3-نظام اعتقادی: کارکرد سکون را از طریق انتقال فرهنگ به کنشگران انجام می­دهد.

4-عرف اجتماعی: کارکرد یکپارچگی و حفظ الگو را به عهده دارد.

- پارسونز فرهنگ را نیروی عمده­ای می­انگاشت که عناصر گوناگون جهان اجتماعی، را به هم پیوند می­دهد. فرهنگ میانجی کنش متقابل میان کنشگران است و شخصیت و نظام اجتماعی را با هم ترکیب می­کند. اما نظام فرهنگی تنها بخشی از نظامهای دیگر نیست، بلکه به صورت ذخیره دانش، نمادها و افکار، وجود جداگانه­ای نیز برای خود دارد.

- پارسونز فرهنگ را نظام الگودار و سامانمندی از نمادها می­داند که هدفهای جهت­گیری کنشگران، جنبه­های ملکه ذهن شدۀ نظام شخصیتی و الگوهای نهادمند نظام اجتماعی را در بر می­گیرد. فرهنگ از آنجا که بسیار نمادین و ذهنی است، به آسانی از یک نظام به نظام دیگر انتقال می­یابد. همین خاصیت به فرهنگ اجازه می­دهد که از طریق اشاعه، از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر و از طریق فراگیری و اجتماعی شدن، از یک نظام شخصیتی به نظام شخصیتی دیگر، حرکت کنند و اما همین خصلت نمادین فرهنگ، ویژگی دیگری به آن می­بخشد که همان توانایی نظارت بر نظامهای دیگر کنش پارسونز است.

- نظام شخصیتی نه تنها به وسیلۀ نظام فرهنگی بلکه از سوی نظام اجتماعی نیز نظارت می­شود. 

- پارسونز شخصیت را نظام سازمان­یافته­ای از جهت­گیری و انگیزش کنش کنشگر فردی، می­انگارد. عنصر سازندۀ بنیادی شخصیت، تمایل نیازی است. پارسونز و سیلز تمایلات نیازی را «مهمترین واحدهای انگیزش کنش» به شمار آورند. آنها تمایلات نیازی را از کششها متمایز کردند. به نظر آنها، کششها همان گرایشهای فطری و انرژی جسمانی که کنش را امکان­پذیر می­سازند، می­باشند. به عبارت دیگر، کششها را باید به­سان بخشی از ارگانیسم زیست­شناختی در نظر آورد. اما تمایلات نیازی به عنوان گرایشهایی که فطری نیستند و طی فراگرد کنش به دست می­آیند، تعریف شده­اند. تمایلات نیازی کششهایی­اند که به وسیلۀ زمینه اجتماعی شکل می­گیرند.

- پارسونز می­گوید که برای آن که فراگرد تمایز، نظام متعادلتر و تکامل یافته­تری را به دست دهد، باید هر یک از خرده­نظامهای تازه تمایز یافته، گنجایش تطبیقی­شان را برای انجام دادن کارکرد اصلی­شان، در مقایسه با انجام آن فراگرد در ساختار پراکنده­تر پیشین افزایش دهند. این فراگرد را می­توان جنبه رشد تطبیق­پذیری چرخۀ دگرگونی تکامل به شمار آورد.

- یک جامعۀ تمایزیافته­تر به یک نوع نظام ارزشی نیاز دارد که بیانگر سطح بالاتری از عمومیت باشد تا بتواند انواع گسترده­تر هدفها و کارکردهای خرده واحدهایش را مشروعیت بخشد. به هر روی، این فراگرد تعمیم ارزشها، غالبا حرکت همواری ندارد، زیرا با مقاومتهای گروههایی روبرو می­شود که به نظامهای ارزشی محدودشان پایبندند.

- پارسونز سه مرحلۀ گسترده را در فراگرد تکامل تشخیص داد، ابتدایی، میانین و نوین. او بیشتر بر پایۀ ابعاد فرهنگی، این مراحل را از هم متمایز کرد. تحول اساسی در انتقال از مرحلۀ ابتدایی به مرحله میانین، توسعۀ زبان به ویژه زبان نوشتاری است. تحول بنیادی در انقال از مرحلۀ میانین به نوین، «قواعد نهادمند نظم هنجاربخش» یا قوانین است.

- پارسونز، دست­کم جزئا برای آن به نظریۀ تکاملی روی آورده بود، که متهم شده بود نمی­تواند از پس بررسی دگرگونی اجتماعی برآید. به هر روی، تحلیل او از تکامل، برحسب فراگرد نیست، بلکه کوششی است برای به نظم کشیدن گونه­های ساختاری و ارتباط متوالی آنها». این کار او، در مواقع نه یک بررسی فراگردهای دگرگونی اجتماعی، بلکه یک نوع تحلیل ساختاری تطبیقی به شمار می­آید. بدین­سان، حتی در آنجا که از او انتظار می­رفت دگرگونی را مورد بررسی قرار دهد، همچنان به مطالعۀ ساختارها و کارکردها پایبند مانده بود.

- مرتن تنها بیانیه مهم دربارۀ کارکردگرایی ساختاری در جامعه­شناسی را با عنوان «دربارۀ قواعد تحلیل کارکردی در جامعه­شناسی» نوشته است.

- کارکردگرایان­ساختاری پیشین تقریبا یکسره بر کارکردهای یک ساختار یا نهاد اجتماعی برای ساختارها و نهادهای دیگر، تاکید می­ورزیدند. اما به نظر مرتون، تحلیل­گران پیشین انگیزه­های ذهنی افراد را با کارکردگرایان­ساختاری بیشتر باید بر کارکردهای اجتماعی باشد تا انگیزه­های فردی. به عقیده مرتون، کارکردها عبارتند از «عملکردهایی که تطبیق یا سازگاری یک نظام اجتماعی را امکان­پذیر می­سازند». به هر روی، وقتی کسی تنها بر تطبیق یا سازگاری تاکید می­ورزد، آشکارا یک گرایش ایدئولوژیک دارد، زیرا تطبیق و سازگاری همیشه پیامدهای مثبتی دارد. مرتون مفهوم «کژکارکرد» را مطرح می­کند. درست همچنان که ساختارها یا نهادها می­توانند به حفظ بخشهای دیگر نظام اجتماعی کمک کنند، می­توانند برای آنها پیامدهای منفی نیز داشته باشند. مرتون همچنین مفهوم «بی­کارکرد» را به عنوان عملکردهایی که برای یک نظام بدون اثر هستند، مطرح می­نماید.

- مرتون مفهوم «تعادل خالص» را برای سنجش میزان کارکرد یا کژکارکرد بودن یک عملکرد مطرح می­سازد.

- مرتون آشکار ساخت که سطوح تحلیل کارکردی را می­توان در مورد یک سازمان، نهاد یا یک گروه، به کاربرد.

- مرتون مفاهیم کارکرد آشکار و پنهان را نیز مطرح کرده است. این دو اصطلاح نیز از ملحقات مهم تحلیل کارکردی به شمار می­آیند. کارکردهای آشکار آنهایی هستند که با قصد قبلی صورت می­گیرند، در حالی که کارکردهای پنهان بدون قصد قبلی انجام می­گیرند.

- کنشها هم پیامدهای نیتمند دارند و هم پیامدهای غیرنیتمند. گرچه هرکسی به پیامدهای نیتمند. کنش خود آگاهی دارد، اما برای کشف پیامدهای غیرنیتمند، به تحلیل جامعه­شناختی نیاز است، در واقع برخی همین کار را جوهر راستین جامعه­شناسی می­دانند. پیتر برگر این کار را افشاگری یا نگاه کردن به فراسوی نیتهای بیان­شده و شناخت پیامدهای واقعی، خوانده است. مرتون نشان داده است که پیامدهای پیش­بینی نشده و کارکردهای پنهان، یکی نیستند.

- مرتون بر این نظر است که نمی­توان گفت همۀ ساختارها برای کارکرد نظام اجتماعی گریزناپذیرند. برخی از بخشهای نظام اجتماعی­مان را می­توان حذف کرد.

- یکی از انتقادهای عمده بر کارکردگرایی ساختاری این است که به تاریخ به اندازۀ کافی نمی­پردازد یعنی در واقع ذاتا غیرتاریخی است.

- کارکردگرایی ساختاری، به ویژه در نخستین سالها، در انتقاد از نظریۀ تکاملی چندان پیش تاخته بود که یا بر جوامع معاصر تاکید می­کرد و یا بر جوامع انتزاعی. به هر روی، نمی­توان گفت که کارکردگرایی ساختاری لزوما ضدتاریخی است. گرچه دست­اندرکاران این نظریه به گونه­ای عمل می­کنند که گویی ضدتاریخی­اند، اما هیچ چیزی در نظریۀ آنها نیست که مانع پرداختن آنها به قضایای تاریخی باشد. در واقع کار پارسونز دربارۀ دگرگونی اجتماعی، نشان می­دهد که اگر کارکردگرایان ساختاری بخواهند، توانایی پرداختن به دگرگونی را دارند.

- کارکردگرایی ساختاری به ساختارهای ایستا بسیار بیشتر از دگرگونیهای اجتماعی توجه دارد. پرسی کوئن این مسئله را در ذات نظریۀ ساختاری کارکردی می­بیند، زیرا در این نظریه، همۀ عناصر تشکیل­دهنده یک جامعه، همدیگر و همچنین کل نظام را تقویت
می­کنند. این دیدگاه نمی­گذارد این امر را تشخیص دهیم که این عناصر می­توانند در دگرگونی نیز نقش داشته باشند. در حالی که کوئن این مسئله را ذاتی نظریۀ کارکردگرایی می­انگارد، ولی ترنر و ماریانسکی معتقدند که این مسئله از دست­اندرکاران این نظریه ناشی می­شود و نه از خود نظریه. به نظر آنها، کارکردگرایان­ساختاری غالبا به قضیه دگرگونی توجه نمی­کنند و هرگاه هم به آن می­پردازند، بیشتر از دیدگاه تحولی است تا از جنبۀ تکاملی.

- بارزترین و رایج­ترین انتقاد به کارکردگرایی ساختاری این است که این نظریه نمی­تواند چنانچه شاید و باید به قضیه کشمکش بپردازد.

- آشکارا به نظر می­رسد که کارکردگرایی ساختاری تاکید تنگ­بینانه­ای دارد که نمی­گذارد بسیاری از قضایا و جنبه­های مهم جهان اجتماعی را بررسی  کند و همین تاکید، به این نظریه رنگ و بویی بسیار محافظه­کارانه می­دهد، چندان که کارکردگرایی­ساختاری غالبا در پشتیبانی از وضع موجود و نخبگان مسلط عمل کرده و هنوز هم تا اندازه­ای چنین عمل می­کند.            

- انتقادهای روش­شناختی به کارکردگرایی ساختاری: 1- کارکردگرایی ساختاری اساسا مبهم و ناروشن است، 2- کارکردگرایان ساختاری به جای واقعیتهای اجتماعی به نظامهای اجتماعی انتزاعی می­پردازند، 3- کارکردگرایان ساختاری قائل به وجود نظریه­ای ثابت یا مقولاتی ثابت در خصوص کلیه جوامع هستند، 4- برای بررسی پرسشهای مورد علاقه کارکردگرایان ساختاری، روش­های کارآمدی وجود ندارد، 5- نظریه کارکردگرایی ساختاری، کار تحلیل تطبیقی را دشوار می­سازد.

- کوئن و ترنروماریانسکی، غایت­شناسی و همان­گویی را مهمترین مسایل منطقی کارکردگرایی ساختاری می­دانند. غایت­شناسی را می­توان به عنوان نظری تعریف کرد که می­گوید جامعه یا ساختارهای اجتماعی دیگر منظورها و هدف­هایی برای خود دارد. جامعه برای آنکه به این هدفها برسد، ساختارها و نهادهای اجتماعی ویژه­ای را می­آفریند یا موجب ایجاد آنها می­شود. یک غایت­شناسی موجه باید بتواند پیوندهای میان هدفهای جامعه و ساختارهای گوناگون را که در جامعه وجود دارند، به گونه­ای تجربی و نظری اثبات کند. اما یک غایت­شناسی ناموجه به این اظهارنظر خام اکتفا می­کند که میان یک هدف اجتماعی و یک خرده ساختاری خاص، باید پیوندی وجود داشته باشد. ترنر و ماریانسکی
می­پذیرند که کارکردگرایی، غالبا غایت­شناسهایی ناموجهی را مطرح می­سازد، می­توان نتیجه­گیری کرد که تبییهای کارکردی، غالبا به
غایت­شناسی­های ناموجه تبدیل می­شوند واقعیتی که از فایدۀ کارکردگرایی برای فهم الگوهای سازمان بشری می­کاهد. یک استدلال
همان­گویانه، استدلالی است که در آن، نتیجه قضیه تنها آنچه را که در صغری و کبری قضیه به طور ضمنی وجود دارد، به گونه­ای صریح مطرح می­سازد و یا در واقع، چیزی جز بیان دوبارۀ همان مقدمات نیست. در کارکردگرایی ساختاری، این استدلال چرخه­ای غالبا به صورت تعریف کل بر حسب اجزاء و بعد تعریف اجزاء بر حسب کل، مطرح می­شود. بدین­سان که استدلال می­شود یک نظام اجتماعی با رابطه میان اجزای
سازنده­اش مشخص می­شود و اجزای سازنده نظام نیز از طریق جایگاهی که در نظام اجتماعی گسترده­تر دارند، مشخص می­شوند.

- جفری الگزاندر و پل کولومی، نوکارکردگرایی را این­گونه تعریف می­کنند: شاخه­ای از نظریۀ کارکردی که به خود انتقاد دارد و می­کوشد پهنۀ فکری کارکردگرایی را گسترش دهد، ولی در ضمن، هستۀ نظری آن را همچنان حفظ کند. الکزندر برخی از جهت­گیری­های بنیادی نوکارکردگرایی را به شرح ذیل مشخص می­نماید: 1- نوکارکردگرایی هرگونه جبرگرایی تک­علتی را رد می­کند و خصلت کثرتگرا و بازی را به خود می­گیرد. 2- نوکارکردگرایی توجه یکسانی به کنش و نظم اختصاص می­دهد. 3- نوکارکردگرایی برداشت گسترده­ای از کنش دارد و نه تنها کنشهای معقول بلکه کنشهای وانمودی را نیز مورد توجه قرار می­دهد. 4- نوکارکردگرایی، یکپارچگی را نه به عنوان یک واقعیت محقق، بلکه به عنوان یک امکان اجتماعی، در نظر می­گیرند. 5- نوکارکردگرایی به توازنهای متغییر و جزیی علاقه دارد. 6- نوکارکردگرایی بر دگرگونی­های اجتماعی تاکید دارند. 7- نوکارکردگرایی بر پایبندی به استقلال مفهوم­سازی و نظریه­پردازی از سطوح دیگر تحلیل جامعه­شناختی، دلالت
می­کند.

- در حالی که الکزاندر کوشیده است تا نوکارکردگرایی را در یک سیاق کلی و منظم، مشخص کند، کولومی آنرا بیشتر به عنوان یک نظریۀ تجدیدنظر شدۀ ساختاری– کارکردی دربارۀ دگرگونی، در نظر می­گیرد. او می­گوید که نظریۀ ساختاری کارکردی دگرگونی (نظریۀ تمایز)، که از نظریۀ پارسونز سرچشمه می­گیرد، سه ضعف بنیادی دارد. نخست آنکه، این نظریه بسیار انتزاعی و فاقد ویژگی­های تاریخی و تجربی است. دوم آنکه توجه چندانی به گروههای عینی و فراگردهای اجتماعی و یا مسئله قدرت و کشمکش، نشان نمی­دهد. سوم اینکه بر یکپارچگی ناشی از دگرگونی ساختاری، بیش از اندازه تاکید می­ورزد. در نتیجه این انتقادها، چندین تجدید نظر در نظریه دگرگونی ساختاری کارکردی انجام گرفته است. نخست آنکه، روند فایق و اصلی یعنی تمایز پیشرفت­آمیز، با تحلیل انحرافهای الگودار از این روند، تکمیل شده است. دوم آنکه کارکردگرایان تجدیدنظرطلب نظریۀ تمایز را به سوی علاقۀ بیشتر به این مسئله سوق داده­اند که چگونه گروههای مشخص بر دگرگونی تاثیر می­گذارند و نیز دگرگونی چگونه تحت تاثیر عوامل چون قدرت، کشمکش و اتفاق، قرار می­گیرد. گروههای گوناگون خاصی به عنوان
تحریک­کنندگان دگرگونی در جهت تمایز بیشتر، تشخیص داده شده­اند و همچنین گروههای دیگری که سر راه این دگرگونی ایستاده­اند. این برداشت، به تاکید بر کشمکش میان گروهها طی فراگرد تمایز و صورتهایی که راه­حل این کشمکش به خود می­گیرد، منجر می­شود. سوم اینکه، نظریۀ پیشین، بر کارآیی بیشتر و تجدید یکپارچگی، به عنوان پیامدهای اصلی فراگرد تمایز تاکید می­ورزید، حال آنکه نظریۀ اخیر انواع
گسترده­تری از پیامدهای احتمالی را در نظر گرفته است.

- در دهۀ­های 1950 و 1960، نظریه کشمکش به عنوان جانشین کارکردگرایی ساختاری مطرح شد. یکی از خدمات عمدۀ نظریه کشمکش فراهم آوردن زمینه برای نظریه­هایی بوده است که به کار مارکس نزدیک­ترند و مخاطبان فراوانی را در جامعه­شناسی به خود جلب کرده­اند. مهمترین مشکل نظریۀ کشمکش این است که نتوانسته آنچنان که شاید و باید خود را از ریشه­های کارکردی- ساختاریش رها سازد. این نظریه بیشتر به یک نوع کارکردگرایی ساختاری وارونه می­ماند تا یک نظریۀ راستین انتقادی دربارۀ جامعه.

- دارندورف، اصول نظریه­های کشمکش و کارکردی را درکنار هم مطرح می­کند.

- به اعتقاد کارکردگرایان، جامعه ایستا و یا دست کم در حالت توازن متغیر است، اما به نظر دارندورف و نظریه­پردازان کشمکش، هر جامعه در هر مقطعی دستخوش فراگردهای دگرگونی است. در حالی که کارکردگرایی بر سامانمندی جامعه تاکید می­ورزد، نظریه­پردازان کشمکش، عدم توافق و کشمکش را در هر نقطه­ای از نظام اجتماعی می­بینند. کارکردگرایان یا دست کم، کارکردگرایان اولیه، می­گویند که همۀ عناصر جامعه در استواری آن دخیلند، اما هواداران نظریۀ کشمکش بسیاری از عناصر اجتماعی را در از هم گسیختگی و دگرگونی دخیل می­دانند. کارکردگرایان بر این تصورند که جامعه به­گونۀ غیررسمی به وسیلۀ هنجارها، ارزشها و اخلاقیات مشترک انسجام می­یابد. اما نظریه­پردازان کشمکش هرگونه نظم در جامعه را ناشی از اعمال زور سران جامعه می­دانند. در حالی که کارکردگرایان بر انسجام ناشی از ارزشهای مشترک اجتماعی تاکید
می­ورزند، نظریه­پردازان کشمکش بر نقش قدرت در حفظ نظم جامعه، انگشت می­گذارند. 

- دارندورف، هوادار عمدۀ این موضع نظری است که جامعه دو بعد کشمکش و توافق دارد و بنابراین، هر نظریۀ جامعه­شناختی باید به دو بخش و به دو نظریۀ کشمکش و توافق تقسیم شود. نظریه­پردازان توافق باید یکپارچگی ارزشی را در جامعه بررسی کنند ولی نظریه­پردازان کشمکش باید برخورد منافع و نقش اعمال زور را مورد بررسی قرار دهند که جامعه را در واقع رویاروی با این تنشها منسجم نگه می­دارد. دارندورف این نکته را تشخیص داده است که جامعه نمی­تواند بدون وجود هر دو جنبۀ کشمکش و توافق باقی بماند. در واقع کشمکش و توافق لازمه همدیگرند. بدین­سان اگر توافقی قبلی در کار نباشد، کشمکش نیز در میان نخواهد بود. برعکس، کشمکش می­تواند به توافق و یکپارچگی منجر شود. دارندورف کارش را تحت تاثیر شدید کارکردگرایی ساختاری آغاز کرد. او یادآور شده بود که به نظر یک کارکردگرا، نظام اجتماعی با همکاری داوطلبانه یا توافق همگانی و یا به وسیلۀ هر دو، به هم پیوسته می­شود. اما از دیدگاه یک نظریه­پرداز کشمکش، جامعه با قید و بندهای تحمیلی به هم پیوسته نگهداشته می­شود. این به آن معنا است که برخی از سمتهای اجتماعی حق اعمال قدرت و اقتدار به دیگران، واگذار شده است. این واقعیت زندگی اجتماعی دارندورف را به این نظر اصلی­اش سوق داد که توزیع نابرابرانۀ اقتدار، همواره عامل تعیین کنندۀ کشمکشهای منظم اجتماعی می­شود. دارندورف معتقد است که سمتهای گوناگون اجتماعی از مقادیر متفاوتی از اقتدار برخوردارند. اقتدار نه در افراد بلکه در سمتها نهفته است. دارندورف نه تنها به ساختار این سمتها بلکه به کشمکش میان آنها نیز توجه دارد. به نظر دارندورف، نخستین وظیفۀ تحلیل کشمکش، تعیین نقشهای گوناگون اقتدار در داخل جامعه است. او ضمن طرفداری از بررسی ساختارهای پهن­دامنه­ای چون نقشهای اقتدار، با آنهایی که  بر سطح فردی تاکید می­ورزند، مخالف است. در تحلیل دارندورف، اقتدار وابسته به سمتهای اجتماعی، عنصر اساسی به شمار می­آید. اقتدار همیشه مستلزم فرماندهی و فرمانبری است. از آنهایی که سمتهای بااقتدار دارند، انتظار می­رود که زیردستان­شان را تحت نظارت داشته باشند، یعنی آنها به خاطر چشمداشتهای اطرافیان و نه به خاطر ویژگیهای روانشناختی­شان، بر دیگران چیرگی دارند. این چشمداشتها نیز مانند اقتدار، نه به آدمها بلکه به سمتها تعلق دارند. اقتدار یک پدیدۀ اجتماعی تعمیم­یافته نیست، آنهایی که تحت نظارت قرار می­گیرند و نیز پهنه­های مجاز نظارت، در جامعه مشخص شده­اند. سرانجام این که، چون اقتدار شروع است، پس باید برای کسانی که به این اقتدار تن در نمی­دهند، مجازاتهایی را تعیین کرد. از نظر دارندورف، جامعه از واحدهای گوناگون ساخته می­شود که آنها را «همگروهیهای آمرانه تنظیم شده» می­نامد. این واحدها را می­توان به عنوان همگروهیهایی از مردم، تحت نظارت سلسه مراتبی از سمتهای اقتدار، در نظر گرفت. از آنجا که جامعه بسیاری از این همگروهیها را در بر می­گیرد، یک فرد می­تواند در یکی از آنها سمت بالادست و در یکی دیگر سمت زیردست را اشغال کند. اقتدار در چارچوب یک همگروهی، خصلتی دو شاخه دارد و برای همین، دو گروه و تنها دو گروه، را می­توان در چارچوب یک همگروهی تشکیل داد. آنهایی که سمتهای با اقتدار را در دست دارند و آنهایی که در سمتهای فرمانبری جای دارند، منافع معینی دارند که در ذات و جهت متناقضند. در اینجا با اصطلاح اساسی دیگری در نظریۀ کشمکش دارندورف برمی­خوریم که همان «منافع» است. گروههای تارک­نشین و قاعده­نشین هرم اجتماعی، با منافع مشترکی از یکدیگر مشخص می­شوند. دارندورف همچنان بر این عقیده پافشاری می­کند که حتی این منافع هم که بسیار روانشناختی می­نمایند، اساسا چیزی جز پدیده­های پهن­دامنه نیستند. در داخل هر نوع همگروهی، آنهایی که سمتهای مسلط را در دست دارند، خواستار نگهداشت وضع موجودند، در حالی  که دارندگان سمتهای زیردست در جستجوی دگرگونی­اند. برخورد منافع در هر همگروهی، دست­کم به گونۀ پنهان، همیشه وجود دارد، این به آن معناست که مشروعیت اقتدار همیشه در معرض خطر است. دارندورف دو مفهوم منافع پنهان و منافع آشکار را مطرح می­کند. منافع پنهان، منافعی هستند که با تصدی پستها ایجاد می­شوند و منافع آشکار در واقع همان منافع پنهان هستند که خودآگاه گشته­اند. دارندورف تحلیل پیوستگی میان منافع آشکار و پنهان را وظیفۀ عمدۀ نظریۀ کشمکش می­انگارد. با این همه کنشگران برای عمل کردن بر وفق منافعشان نیاز به آگاهی از منافعشان ندارند. دارندورف سه­گونه گروه گسترده را تشخیص می­دهد. نخستین گروه، «شبه گروه» یا مجموعه­ای از متصدیان سمتها با منافع نقشی یکسان است. این گروه زمینه عضوگیری را برای گروه نوع دوم، «گروه ذینفع» را فراهم می­سازد. شیوه­های مشترک رفتار، ویژگی گروههای ذینفع است. گروههای ذینفع، گروه به معنای دقیق جامعه­شناختی آن می­باشند و همین گروهها هستند که عاملان واقعی کشمکش گروهی به شمار می­آیند. این گروهها، از ساختار، صورت سازمانی، برنامه یا هدف و مجموعه­ای از اعضاء برخوردارند. از میان بسیاری از گروهها ذینفع،«گروههای کشمکشی»،یا آنهایی که در کشمکشهای گروهی عملا شرکت می­کنند، پدید می­آیند. دارندورف ضمن تاکید بر نظریات لویس کوزور معتقد است کارکرد محافظه­کارانه کشمکش، تنها بخشی از واقعیت اجتماعی به شمار می­آید، زیرا کشمکش به دگرگونی و تحول نیز می­انجامد. دارندورف می­گوید همین که گروههای کشمکش پدید می­آیند، درگیر فعالیتهایی
می­شوند که به دگرگونیهایی در ساختار اجتماعی می­انجامند. هرگاه کشمکش شدید باشد، دگرگونیهای ناشی از آن خصلتی ریشه­ای به خود
می­گیرند. هرگاه که این کشمکش با خشونت همراه شود، دگرگونی ساختاری ناگهانی خواهد بود. ماهیت کشمکش به هرگونه که باشد،
جامعه­شناسان باید به رابطۀ میان کشمکش و دگرگونی و نیز رابطۀ میان کشمکش و وضع موجود، توجه داشته باشند. از نظریه کشمکش دارندورف به خاطر چشمپوشی از نظم و ثبات انتقاد می­شود. این نظریه به خاطر رادیکال بودن از نظر عقیدتی مورد انتقاد قرار گرفته است، در حالی که از کارکردگرایی به خاطر جهت­گیری محافظه­کارانه­اش انتقاد می­شد. انتقاداتی که به نظریات دارندورف وارد است: 1- الگوی دارندورف، بازتاب روشنی از نظریۀ مارکسیستی به دست نمی­دهد. 2- نظریه کشمکش با کارکردگرایی ساختاری بیشتر وجه اشتراک دارد تا با نظریه مارکسیستی، تاکید دارندورف بر چیزهایی همچون نظامها، سمتها و پیوندهای نقشی، او را یک­راست به کارکردگرایی ساختاری مرتبط می­سازد در نتیجه، نظریۀ او نیز از بسیاری از نارساییهای کارکردگرایی ساختاری رنج می­برد. 3- نظریه دارندورف مانند کارکردگرایی ساختاری، نظریه­ای تقریبا یکسره کلان است و در نتیجه، برای فهم اندیشه و کنش فردی چیز زیادی به دست نمی­دهد.

- جاناتان ترنر درصدد صورتبندی دوبارۀ نظریه کشمکش برآمد. ترنر روی سه مسئله عمده نظریه کشمکش انگشت گذاشت: 1- در نظریه کشمکش تعریف روشنی از کشمکش وجود ندارد. 2-  نظریه کشمکش در مشخص ساختن سطح تحلیلی که باید روی آن کار کرد، توفیقی نداشته است. 3- در نظریه کشمکش، کارکردگرایی به طور ضمنی وجود دارد که همین امر آن را از ریشه­های مارکسیستی­اش جدا می­سازد. ترنر بر کشمکش به عنوان فراگردی از رویدادهایی که به خشونت متقابل آشکار با درجات متفاوت، دست­کم میان دو گروه، می­انجامد، تاکید می­ورزد.

- نخستین کوشش عمده برای تلفیق کارکردگرایی ساختاری با نظریۀ کشمکش، را پیر ون در برگ انجام داده است. او یادآور شده است که این دو رهیافت چندین وجه مشترک دارند. نخست آنکه، هر دو رهیافت، کل­گرایند، یعنی جامعه را متشکل از اجزای به هم پیوسته در نظر می­گیرند و به روابط متقابل میان اجزای جامعه توجه دارند. دوم آنکه، نظریه­پردازان وابسته به ابن دو رهیافت بر متغیرهای موجود در نظریۀ خودشان تاکید می­ورزند، حال آنکه از متغیرهای مربوط به چشم­انداز دیگر چشم­پوشی می­کنند، در حالی که هر دو دسته این نکته را باید تشخیص دهند که کشمکش می­تواند در یکپارچگی موثر باشد و برعکس، یکپارچگی نیز می­تواند علت کشمکش باشد. سوم آنکه ون دن برگ یادآور شده است که این دو نظریه دیدگاهی تکاملی دربارۀ دگرگونی اجتماعی دارند که بنابرآن، جامعه حرکتی رو به پیش و بالا دارد. یک نظریه­پرداز کشمکش احتمالا جامعه را در پیشرفت گریزناپذیر به سوی یک جامعۀ تخیلی، می­بیند. کارکردگرایانی همچون پارسونز نیز جامعه را در جهت تمایز هر چه بیشتر و توانایی هر چه بیشتر برای تطبیق با محیطش، می­بیند. سرانجام اینکه، ون دن برگ هر دو نظریه را در اصل، نظریۀ توازن به شمار
می­آورد. نظریه کارکردگرایی بر توازن اجتماعی تاکید می­ورزد. در نظریه کشمکش نیز فراگردهای مرتبط با هم به گونۀ گریزناپذیری حالت توازن تازه­ای را در یکی از مراحل آینده، به بار می­آورند.

- لویس کوزر و جوزف‎هایمز بر کارکردهای کشمکش اجتماعی تاکید ورزیدند. این برخوردهای اساسا کارکردی با قضیه کشمکش، گرایش به ادغام نظریۀ کشمکش با نظریه ساختاری – کارکردی دارند. نخستین کار برجسته در زمینۀ کارکردهای کشمکش اجتماعی را گئورک زیمل انجام داده بود، ولی کوزر کار او را بسط داده و استدلال می­کند که کشمکش می­تواند به تحکیم گروهی که از نظر ساختاری دچار ضعف است، کمک کند. کشمکش با جامعه­ای دیگر، می­تواند هستۀ یکپارچه­کنندۀ جامعه­ای را که به از هم­گسیختگی گرایش دارد، ترمیم کند. کشمکش کارکرد ارتباطی دارد. گروهها، پیش از کشمکش، ممکن است از موضع مخالفانشان آگاهی نداشته باشند، اما در نتیجه کشمکش، مواضع و مرزهای میان گروهها، غالبا روشنی می­یابد.

-‎هایمز معتقد است کشمکش نژادی می­تواند کارکردهایی ارتباطی، انجام دهد همچون جلب توجه بیشتر به مسایل نژادی، مطرح ساختن هرچه بیشتر قضایای نژادی در رسانه­های همگانی، رساندن اطلاعات تازه به گوش افراد بی­اطلاع و دگرگون­سازی محتوای ارتباطات میان نژادی.

- رندال کالینز، موضوع کشمکش را با این زمینۀ واقع­بینانه برگزیده است که کشمکش یک فراگرد و شاید تنها فراگرد اساسی در زندگی اجتماعی است. او آشکار ساخت که ریشه­های نظریش در پدیده­شناسی و روش­شناسی مردمنگارانه نهفته است. کالینز ساختارهای اجتماعی را از کنشگرانی که آنها را می­سازند جدایی­ناپذیر می­دانست و الگوهای کنش متقابل آنها را ذات این ساختارها می­انگاشت. کالینز به این گرایش دارد که ساختارهای اجتماعی را بیشتر به صورت الگوهای کنش متقابل در نظر بگیرد تا به عنوان هستیهای خارجی و الزام­آور. او کنشگر را پیوسته در حال آفریدن و بازآفریدن سازمان اجتماعی در نظر می­گیرد. هرچند که کالینز از مارکس بارها یاد می­کند، اما نظریۀ کشمکش او نشان می­دهد که چندان تحت نفوذ مارکس نیست. نظریه او بیشتر تحت تاثیر وبر، دورکیم و از آن بیشتر، پدیده­شناسی و روش­شناسی مردمنگارانه است. کالینز برای این تاکید بر قشربندی اجتماعی را برگزید که این قشربندی، نهادی است که با بسیاری از مختصات زندگی، از جمله ثروت، سیاست، اشتغال، خانواده، باشگاهها، اجتماعات و سبکهای زندگی، سرو کار دارد. کالینز مدعی می­شود که به نظر مارکس، شرایط مادی دخیل در کسب درآمد برای معیشت در جامعه نوین، تعیین­کنندگان اصلی کسب زندگی شخص به شمار می­آیند. کالینز معتقد است از دیدگاه مارکسیستی، شرایط مادی نه تنها بر چگونگی تامین معیشت افراد تاثیر می­گذارد، بلکه ماهیت گروههای اجتماعی در طبقات مختلف اجتماعی را نیز تعیین می­کند. طبقۀ اجتماعی مسلط بهتر از طبقه اجتماعی تحت تسلط می­تواند گروههای اجتماعی منسجم و به هم پیوسته با شبکه­های ارتباطی پیچیده را تشکیل دهد. کالینز می­گوید مارکس تفاوت­های میان طبقات اجتماعی را از جهت دسترسی به نظام فرهنگی و تحت نظارت در آوردن آن، نشان داده است. کالینز وبر را به عنوان کسی در نظر می­گیرد که در چارچوب نظریۀ قشربندی مارکس کار می­کند و درصدد بسط این نظریه است. از نظر کالینز: 1- وبر وجود صورتهای متفاوت کشمکش را که به یک نوع نظام قشربندی چند بعدی که متشکل از طبقه، منزلت و قدرت است، منجر می­شوند را تشخیص داده است. 2- وبر نظریه سازمانها را تا عالیترین حد آن توسعه داد. 3-وبر بر دولت به عنوان عامل نظارت بر ابزارهای اعمال خشونت تاکید می­ورزید و توجه صاحبنظران را از کشمکش بر سر اقتصاد و ابزار تولید به کشمکش بر سر دولت معطوف ساخته بود.
4- وبر با فهم عرضه اجتماعی فرآورده­های عاطفی به ویژه این کشمکش در این عرصه را نیز آشکار می‌سازد.

- سه اصل بنیادی رهیافت قشربندی مبتنی بر کشمکش کالینز: 1- آدمها در جانهای ذهنی خود ساخته­ای زندگی می­کنند. 2- آدمها قدرت تاثیرگذاری یا حتی نظارت بر تجربۀ ذهنی افراد دیگر را دارند. 3- آدمها غالبا می­کوشند افراد دیگر را که با آنها مخالفت می­ورزند تحت نظارت خودشان در آورند.

- پنج اصل تحلیلی کالینز در زمینۀ کشمکش: 1- نظریه کشمکش نباید بر صورتبندی­های انتزاعی، بلکه باید بر زندگی واقعی تاکید داشته باشد. 2- در نظریه کشمکش مبتنی بر قشربندی، باید آن ترتیبهای مادی را که بر کنش متقابل تاثیر می­گذارند؛ مورد بررسی قرار داد. 3- در موقعیت نابرابر، آنهایی که منابع را تحت نظارت خود دارند، احتمالا می­کوشند تا افراد فاقد منابع را استثمار کنند. 4- نظریه­پردازان کشمکش باید به پدیده­های فرهنگی همچون باورداشتها و آرمانها، از دیدگاه منافع، منابع و قدرت، نگاه  کنند. 5- بررسی قشربندی و جنبه­های دیگر اجتماعی باید از طریق علمی صورت گیرد.

- کالینز بر خلاف نظریه­پردازان تبادل، آدمها را یکسره معقول در نظر نمی­گیرند. او این را تشخیص می­دهد که آدمها در کوششهایشان برای کسب رضایت خاطره در برابر جاذبه­های عاطفی آسیب­پذیرند. قضایای اصلی کالینز: 1- تجربه­های فرماندهی و فرمانبری، تعیین­کنندگان اصلی نگرشها و رفتارهای فردی­اند. 2- هرچه شخص بیشتر فرمان دهد، مغرورتر، به خود مطمئن­تر، رسمیتر است و بهتر می­تواند خودش را با آرمانهای سازمانی که به نام آن فرمانهایش را توجیه می­کند، منطبق سازد. 3- هرچه شخص بیشتر فرمان برد، مطیعتر، تقدیرگراتر، بیگانه­تر از آرمانهای سازمانی است. این شخص از ته دل خودش را تطبیق نمی­دهد، به دیگران اعتماد ندارد، دلخوش به پاداشهای ظاهری و آدمی غیراخلاقی است.

- فرانک می­گوید ون­دن­برگ در تشخیص نظریه کشمکش و تلفیق آن با کارکردگرایی ساختاری، به نظریۀ مارکسیستی وفادار نبوده است. گرچه نظریۀکشمکش عناصری مارکسیستی در خود دارد، اما وارث راستین نظریۀ اصیل مارکسیستی نیست. انتقادات اصلی فرانک از ون­دن­برگ به شرح ذیل است: 1- ون­دن­برگ معتقد است هر دو نظریه کارکردگرایی و کشمکش رهیافت کل­گرایانه­ای به جهان اجتماعی دارند اما فرانک معتقد است علی­رغم تاکید کارکردگرایان به کل بیشتر بررسیشان به اجزای نظام­های اجتماعی است. 2- به عقیده فرانک اندیشمندان مارکسیست، به خاطر پایبندی به مادی­اندیشی، به کلهای اجتماعی واقعی می­نگرند، در حالی که کارکردگرایان ساختاری گرایش به نگریستن به کلهای انتزاعی دارند. 3- از نظر فرانک کارکردگرایان نظام اجتماعی موجود را می­پذیرند و دربارۀ مشروعیت آن تردید روا نمی­دارند اما دانشوران مارکسیست، جامعه موجود را زیرسوال می­برند و آن را نقد می­کنند. 4- از نظر فرانک چون کارکردگرایان ساختاری روی نظامهای انتزاعی کار می­کنند، می­توانند بر هر کلیتی که خواسته باشند تاکید ورزند. اما از آنجا اندیشمندان مارکسیست به طبیعت­گرایی پایبندند، کلیتی که برای بررسی­شان بر می­گزینند، مربوط به جهان اجتماعی واقعی است. 5- دیالکتیسین­های مارکسیست گرایش به دگرگونی جهان اجتماعی دارند و نه چونان کارکردگرایان ساختاری، تنها می­خواهند آن را بررسی کنند. 6- از نظر فرانک کارکردگرایان ساختاری تنها به مواد دگرگونی در داخل یک نظام توجه دارند، در حالی که دیالکتیسین­های مارکسیست بیشتر به دگرگونی سراسر نظام و ساختارهای اجتماعی علاقمندند. 7- از نظر فرانک برای کارکردگرایان ساختاری، ساختار سرچشمه دگرگونی است اما برای دیالکتیسین‎ها، دگرگونی سرآبۀ ساختار است. با توجه به موارد بالا فرانک نظر ون­دن­برگ در خصوص امکان تلفیق ساختارگرایی و کشمکش را رد می­نماید.

پرسشها و پاسخهای فصل سوم

1- تامس برنارد چه اختلافهای اساسی میان نظریۀ کارکردگرایی ساختاری و نظریۀ کشمکش قایل می­شود؟

به نظر برنارد، نظریۀ کارکردگرایی ساختاری مبتنی بر توافق است ولی نظریۀ کشمکش بر پایۀ اختلاف میان گروههای اجتماعی و چیرگی یکی از آنها بر گروههای دیگر استوار است. بنابر نظریۀ کارکردگرایی ساختاری، اساس پیوند اجتماعی را ارزشها و هنجارهای مشترک و مورد توافق ضمنی اعضای جامعه فراهم می­کنند، حال آنکه برابر با نظریۀ کشمکش، نظم و پیوند اجتماعی نتیجۀ تسلط گروه بالادست و تابعیت گروه زیردست است. کارکردگرایان ساختاری یا به دگرگونی توجه ندارند و در صورت توجه هم این دگرگونی را دارای آهنگی کند و سامانمند می­دانند، حال آن که هواداران نظریۀ کشمکش بر دگرگونی­های اجتماعی تاکید می­ورزند و آهنگ آن را سریع و نابسامان می­انگارند.

2- چرا در نظریۀ کارکردگرایی ساختاری نباید دو اصطلاح ساختار و کارکرد را همیشه با هم و به گونه­ای لازم و ملزوم به کار بریم؟

برای آنکه ساختارها را می­توان بدون توجه به کارکردها یا پیامدهای آن مورد بررسی قرار داد و کارکردهای بسیاری نیز وجود دارند که ممکن است ساختاری به خود نگیرند و بنابراین می­توان آنها را به تنهایی نیز مورد بررسی قرار داد.

3- آبراهامسون چند نوع کارکردگرایی را تشخیص می­دهد و ویژگی انواع کارکردگرایی مورد نظر او چیست؟

او برای کارکردگرایی ساختاری سه نوع متفاوت قایل است که عبارتند از نخست کارکردگرایی فردگرایانه که بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای ناشی از پاسخگویی به این نیازها راجع است؛ دوم کارکردگرایی فیمابینی که بر روابط اجتماعی و مکانیسمهای تطبیق یا فشارهای موجود در این روابط تاکید می­ورزد و سوم، کارکردگرایی اجتماعی که رهیافت غالب در این نظریه به شمار می­آید و به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهن­دامنۀ جامعه، روابط داخلی آنها و تاثیرهای الزام­آورشان روی کنشگران اجتماعی توجه دارد.

4- دورکیم میان علت اجتماعی و کارکرد اجتماعی چه تمایزی قایل بود؟

علت اجتماعی از نظر دورکیم با کارکرد اجتماعی از این جهت تمایز دارد که در بررسی علتهای اجتماعی این پرسش مطرح می­شود که یک ساختار مشخص چگونه و به چه علتی به وجود آمده و چرا یک چنین صورتی را به خود گرفته است، اما در بررسی کارکردهای اجتماعی به این نکته توجه می­شود که یک کارکرد چه نیازی را برای یک نظام گسترده­تر برآورده می­سازد.

5- رابطۀ اجزای یک نظام اجتماعی با کل نظام اجتماعی در نظریۀ کارکردگرایی ساختاری چیست؟

در این نظریه هر جزیی از نظام اجتماعی در ارتباط با اجزای دیگر نظام در کل جامعه در نظر گرفته می­شود، به گونه­ای که هر تغییری در یکی از اجزاء، موجب تغییرهایی در اجزای دیگر نظام می­شود، تا آن که توازن دوباره در کل نظام اجتماعی برقرار گردد. اگر این تعادل و توازن دوباره برقرار نشود، سراسر نظام احتمالا دگرگون خواهد شد.

6- نظریۀ قشربندی اجتماعی کارکردی را چه کسی مطرح کرد و چه کارکردی برای آن قایل شده و آیا قشربندی به افراد راجع است یا به ساختار نظام؟

نظریۀ قشربندی کارکردی را نخستین بار کینگزلی دیویس و ویلبرت مور مطرح کردند. آنها قشربندی را برای هر جامعه­ای ضروری تشخیص دادند و معتقدند که هیچ جامعه­ای در جهان نبوده است که بدون قشربندی یا بدون طبقه­بندی باشد. قشربندی مورد نظر آنها نه به افراد درون نظام اجتماعی بلکه به نظامی از سمتهای مبتنی بر سلسله مراتب اطلاق می­شود. هر جامعه­ای از طریق نظام قشربندی، سلسه مراتبی از سمتهای گوناگون را مشخص می­سازد و افراد جامعه را متناسب با قابلیتهایشان بر این سمتها می­نشاند.

7- آبرال و همکارانش چه پیش نیازهایی برای هرگونه نظام اجتماعی قایل شده بودند؟

آنها معتقدند که هر جامعه­ای برای بقایش به شرایطی بنیادی و پیش­نیازهایی نیاز دارد و اگر این پیش­نیازها وجود نداشته باشند، هیچ جامعه­ای نمی­تواند پا برجا باقی ماند. وجود جمعیت کافی برای تامین عملکرد کارکردهای گوناگون اجتماعی، توافق نسبی و عدم­کشمکش شدید میان افراد جامعه، ابزارهایی برای اعمال نظارت اجتماعی در مورد افرادی که به هنجارها و ارزشهای مشترک اجتماعی تن در نمی­دهند، وجود منابع مادی لازم مانند خوراک، سوخت و نظایر آن، نظامی از تفکیک سمتهای اجتماعی، یک نظام ارتباطی کارآمد و یک نظام ارزشی مشترک، از جملۀ این پیش­نیازهای کارکردی می­باشند.

8- پارسونز برای هر جامعه­ای چند نوع تکلیف کارکردی قایل شده و برای هر یک از این تکالیف چه وظیفه­ای را درنظر گرفته است؟

پارسونز چهار تکلیف ضروری را برای همۀ نظامهای اجتماعی تشخیص داده است که عبارتند از، تطبیق، دستیابی به هدف، یکپارچگی و سکون یا نگهداشت الگو. کارکرد تطبیق آن است که یک نظام خود را با محیطی که در آن قرار گرفته تطبیق دهد  و محیط را نیز با نیازهایش سازگار سازد؛ کارکرد یکپارچگی به تنظیم روابط متقابل اجزای نظام و نیز تنظیم روابط میان چهار تکلیف کارکردی راجع است؛ کارکرد دستیابی به هدف، به تعیین هدفهای نظام و وسایل دستیابی به آنها می­پردازد؛ تکلیف کارکردی سکون یا نگداشت الگو در جهت ایجاد، نگهداری و تجدید انگیزشهای افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارندۀ این انگیزشها عمل می­کند.

9- نظامهای اجتماعی مورد نظر پارسونز به چه شیوه­هایی و با چه ویژگیهای نظم را در جامعه برقرار و حفظ
می­کنند؟

نظامها به اعتقاد پارسونز از طریق وابستگی متقابل اجزای نظام، گرایش خودبه­خوی به حفظ توازن اجتماعی، گرایش به ایستایی و یا یک فراگرد دگرگونی سالمند، تخصیص سمتهای گوناگون به افراد جامعه از طریق یک نظام قشربندی مبتنی بر سلسله مراتب و گرایش به مهار دگرگونی در چهارچوب نظام، نظم را در جامعه برقرار و حفظ می­کنند.

10- پارسونز در جامعه چند ساختار یا خرده­نظام را تشخیص می­دهد و برای هر یک از این ساختارها و خرده­نظامها چه کارکردهایی تعیین کرده است؟

پارسونز چهار ساختار یا خرده­نظام را برای هر جامعه­ای قایل است که عبارتند از ساختار اقتصاد یا همان خرده­نظامی که از طریق کار، تولید و تخصیص مشاغل، کارکرد تطبیق با محیط را انجام می­دهد؛ ساختار سیاست که از طریق پیگیری هدفهای اجتماعی و بسیج کنشگران و منابع اجتماعی در جهت این هدفها، کارکرد دستیابی به هدف را انجام می­دهد؛ نظام اعتقادی که از طریق انتقال هنجارها و ارزشهای فرهنگی به کنشگران، کارکرد سکون یا نگهداشت الگو را انجام می­دهد؛ و خرده­نظام عرف اجتماعی که با هماهنگ­سازی عناصر گوناگون اجتماعی از طریق تنظیم و اجرای قواعد و قوانین اجتماعی، کارکرد یکپارچگی را انجام می­دهد.

11- نظام فرهنگی مورد نظر پارسونز چیست، چه کار می­کند و چه خاصیت ویژه­ای دارد؟

او فرهنگ را نظام الگودار و سامانمندی از نمادها می­داند که هدفهای کنشگران، جنبه­های ملکه ذهن­شدۀ نظام شخصیتی و الگوهای نهادمند نظام اجتماعی را مشخص می­سازد. نظام فرهنگی به خاطر آن که بسیار نمادین و ذهنی است، این خاصیت را دارد که می­تواند از طریق اشاعه، از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر و از طریق فراگیری و اجتماعی شدن، از یک نظام شخصیتی به نظام شخصیتی دیگر حرکت کند.

12- پارسونز در دفاع از نظام شخصیتی مورد نظر خود چه ویژگیهایی برای آن قایل می­شود؟

 او در برابر این اتهام که نظام شخصیتی مورد نظر او بسیار ضعیف و انفعالی است، با قایل شدن قدری استقلال برای آن، می­گوید که، هرچند مواد اصلی ساختار شخصیت از طریق اجتماعی شدن از فرهنگ و نظام اجتماعی سرچشمه می­گیرد، اما به خاطر پیوندهایی که با ارگانیسم فردی و تجربۀ منحصر به فرد شخصی دارد، به نظام مستقلی تبدیل می­شود.

13- منظور پارسونز از مفهوم رشد تطبیق­پذیری چیست؟

پارسونز این مفهوم را در ارتباط با تمایز اجتماعی مطرح می­کند. او معتقد است که به موازات تکمل یافتن جامعه، تمایز اجتماعی از طریق پیدایش خرده­نظامهای جدید افزایش و شدت می­یابد. بر اثر این فراگرد تکاملی، جامعه نه تنها باید تمایز یافته­تر از مراحل پیشین گردد، بلکه خرده­نظامهایی که از رهگذر این تمایز پدید می­آیند، باید تخصیص­یافته­تر و تطبیق­پذیرتر از خرده­نظامهای پیشین شوند و گنجایش تطبیقی­شان را برای انجام دادن کارکرد اصلی­شان افزایش دهند. به عبارت دیگر، یک جامعۀ تکامل­یافته­تر عموما بهتر می­تواند از عهده مسایل و دشواریهای اجتماعیش در زمینۀ تطبیق با محیط برآید.

14- جامعۀ دستخوش تکامل پارسونز غالبا از چه نوع نظام اجتماعی به سوی چه نوع نظام اجتماعی دیگر حرکت می­کند؟

به نظر پارسونز، یک چنین جامعه­ای باید از نظام انتسابی به سوی یک نظام دستاوردی حرکت کند. نظام انتسابی بر سمتها و نقشهایی مبتنی است که موروثی و سنتی­اند و به خاطر قابلیتها و شایستگیهای فردی به افراد جامعه واگذار نمی­شوند و اما در جامعۀ تکامل­یافتۀ تمایز یافته­تر و تخصیص یافته­تر مورد نظر پارسونز به مهارتها و قابلیتهای گسترده­تری نیاز است تا نظام اجتماعی بتواند کارکردهای ضروری و مهمش را انجام دهد. یک نظام انتسابی ایستا نمی­تواند یک چنین ضرورتی را در جامعه برآورده سازد و بنابراین به یک نظام دستاوردی نیاز است تا بیشتر افراد جامعه بتوانند از محرومیتهای ناشی از نظام انتسابی رهایی یابند و با متجلی ساختن استعدادها و تواناییهایشان نیازهای متنوع و نوپدید اجتماعی را برطرف سازند.

15- رابرت مرتون چه موضوعهایی را برای تحلیل کارکردی– ساختاری تعیین کرده است؟

او معتقد است که یک چنین تحلیلی نه افراد، بلکه گروهها، سازمانها، جوامع و فرهنگها را باید مورد بررسی قرار دهد. مهمترین موضوعهای تحلیل کارکردی– ساختاری، به نظر مرتون عبارتند از: نقشهای اجتماعی، الگوهای نهادی، فراگردهای اجتماعی، الگوهای فرهنگی، عواطف شکل گرفته به وسیلۀ فرهنگ، هنجارهای اجتماعی، سازمان گروهی، ساختار اجتماعی و وسایل نظارت اجتماعی.

16- مرتون چه ویژگیهایی را برای مفهومهای کژکارکرد و بی­کارکرد قایل شده است؟

به نظر او، یک ساختار اجتماعی لزوما کارکردها و پیامدهای مثبت ندارد و ممکن است پیامدهای منفی را نیز در بر داشته باشد، به اعتقاد او هر ساختاری همزمان می­تواند پیامدهای مثبت و منفی برای گروههای گوناگون جامعه داشته باشد. مفهوم بی­کارکرد به عملکردهایی اطلاق می­شود که هیچ­گونه پیامد مثبت یا منفی را برای جامعه در بر ندارد و دردی را برای جامعه درمان نمی­کنند و هر چند درگذشته کارکردی مثبت یا منفی داشتند، اما اکنون هیچ اثر مهمی ندارند.

17- مرتون مفهوم سطحهای تحلیل کارکردی را برای پاسخگویی به چه نیاز تحلیلی مطرح کرده است؟

بیشتر کارکردگرایان پیش از مرتون کل جامعه را مورد تحلیل قرار می­دادند و به کارکرد متفاوت یک ساختار در مورد اجزای گوناگون سازندۀ جامعه کاری نداشتند. اما مرتون این قضیه را مطرح کرد که در تحلیل کارکردی باید میان سطوح گوناگون جامعه تفاوت قایل شد، چرا که یک ساختار می­تواند برای بخشی از جامعه کارکرد مثبت و برای برخی دیگر کارکرد منفی یا کژکارکرد داشته باشد.

18- در نظریۀ کارکردی مرتون، کارکردهای پنهان و آشکار به چه چیزهایی اطلاق می­شود؟ 

کارکرد آشکار آن کارکردهایی­اند که با قصد و نیت قبلی انجام می­گیرند و با آگاهی و شناخت کنشگران انجام می­گیرند، اما کارکردهای پنهان آن کارکردهایی­اند که با هیچ­گونه قصد و نیت قبلی انجام نمی­گیرند و برای کنشگران پیش­بینی نشده­اند.

19- چه انتقادهای عمده­ای بر برداشت انتزاعی و خصلت فراگیر نظریۀ کارکردگرایی ساختاری وارد است؟

به برداشت انتزاعی کارکردگرایان این انتقاد وارد است که آنها به هیچ­گونه جامعۀ واقعی و ملموس و محسوس توجه ندارند و به جای واقعیتهای اجتماعی به نظامهای انتزاعی می­پردازند. انتقاد دیگری که به این نظریه می­شود، به خصلت فراگیر و جهانشمول این نظریه راجع است. کارکردگرایان معتقدند که نظریه­ای واحد یا یک رشته مقولات مفهومی وجود دارد که به وسیلۀ آنها می­توان همۀ جوامع بشری را در سراسر تاریخ مورد تحلیل قرار داد، اما واقعیت این است هیچ طرح فراگیری را نمی­توان یافت که در مورد همۀ جوامع بشری به کار بستنی باشد. منتقدان به این نظریه، یک چنین طرح فراگیری را توهمی بیش نمی­دانند و معتقدند که جامعه­شناسی باید نظریه­هایش محدود به یک دورۀ تاریخی با دامنه متوسط باشد.

20- آیا به نظر ترنر و ماریانسکی، اشکال کار نظریۀ کارکردگرایی ساختاری از غایتگرایی ذاتی این نظریه سرچشمه می­گیرد؟

خیر، زیرا به نظر آنها مساله اصلی این نظریه، نه صرف غایت­شناسی بلکه غایت­شناسی ناموجه است. طبیعی است که هر جامعه­ای برای خود هدفها و غایتهایی دارد و برای دستیابی به این هدفها ساختارها و نهادهای ویژه­ای را ایجاد می­کند. اشکال کار نظریۀ کارکردگرایی از این قضیه سرچشمه می­گیرد که این نظریه غایت­شناسی و غایت­گرایی را به حدود بعید و ناپذیرفتنی آن بسط می­دهد. ممکن است میان هدفهای جامعه و ساختارهای موجود، رابطۀ علی و ضروری تنگاتنگی وجود نداشته باشد. شاید هدفهای یک جامعه را بتوان با ساختارهای اجتماعی دیگر نیز برآورده ساخت.

21- این انتقاد که نظریۀ کارکرگرایی خصلتی همان­گویانه دارد. به چه چیز راجع است؟

یک قضیۀ همان­گویانه به قضیه­ای اطلاق می­شود که نتیجه­اش در صغری و کبرای قضیه نهفته و مستتر باشد و چیزی جز بیان دوبارۀ مقدمات قضیه نباشد. در کارکردگرایی ساختاری نیز یک بار کل از طریق اجزای آن تعریف می­شود وبار دیگر اجزاء بر حسب نقش و جایگاهی که در کل جامعه دارند تعریف می­شوند. بدین ترتیب، کل و جزء بر حسب نقش و جایگاهی که در کل جامعه دارند تعریف می­شوند. بدین ترتیب، کل و جزء برحسب یکدیگر تعریف می­شوند و در واقع، از هیچکدام آنها تعریف جداگانه­ای به عمل نمی­آید و چیز تازه­ای دربارۀ هریک از آنها گفته نمی­شود.

22- نوکارکردگرایی درصدد حل چه مسایل کارکردگرایی ساختاری است؟

نوکارکردگرایی برای پاسخگویی به انتقادهایی که از کارکردگرایی ساختاری به عمل آمده، پدیدار گشته است و می­خواهد مسایل این نظریه را تا اندازه­ای رفع کند که این مسایل عبارتند از: ضدفردگرایی، مخالفت با دگرگونی، محافظه­کاری، ایدآلیسم و جهت­گیری ضدتجربی و انتزاعی.

23- تمایززدایی به چه قضیه­ای راجع است؟ 

قضیۀ تمایز زدایی را نوکارکردگرایان برای تصحیح و تکمیل نظریۀ کارکردی مطرح کرده­اند. به عقیده آنها، جامعه­های بشری گذشته از فراگرد تمایز به تمایززدایی نیز گرایش دارند که عبارت است از نوعی دگرگونی ساختاری که در جهت تمایز و پیچیدگی هر چه کمتر اجتماعی و به سوی سطوح کم­تمایزیافته­تر سازمان اجتماعی حرکت می­کند. این تمایززدایی بیشتر در نتیجۀ ناخرسندی از نوگرایی رخ می­دهد.

24- مهمترین وجوه اشتراک و افتراق نظریه­های کارکردگرایی ساختاری و کشمکش کدامند؟

هر دو نظریه بیشتر در زمینۀ پدیده­های پهن­دامنۀ اجتماعی همچون ساختارها و نهادهای اجتماعی فعالیت دارند و این خود مهمترین وجوه اشتراک آنها به شمار می­آید. اما از وجوه اختلاف این دو نظریه، باید گفت که نظریه کارکردگرایی برداشتی ایستا از جامعه دارد و آن را بیشتر در حالت توازن در نظر می­گیرد، حال آنکه نظریۀ کشمکش جامعه را در فراگرد پویای آن در نظر می­گیرد و در گروههای ترکیب­کنندۀ آن را بیشتر در حالت کشمکش و رویارویی و از هم گسیختگی و دگرگونی می­بیند.

25- رالف دارندورف یکپارچگی جامعه را ناشی از توافق می­داند یا کشمکش؟

دارندورف معتقد است که جامعه از هر دو بعد کشمکش و توافق برخورداراست و می­گوید که عامل یکپارچگی جامعه هم توافق است و هم کشمکش. به عقیدۀ او بدون زمینۀ توافق نمی­توان از کشمکش گروههای اجتماعی سخن گفت و‎ای بسا کشمکشهایی که به توافق و یکپارچگی بیشتر می­انجامد.

26- منظور دارندورف از همگروهیهای آمرانه چیست؟ 

دارندورف هر جامعه­ای را مبتنی بر سلسه مراتب اقتدار و سمتهای اجتماعی  بالادست و زیردست می­انگارد و معتقد است که هر نوع همگروهی از طریق اعمال زور و اقتدار قشر بالادست بر گروه زیردست تحقق می­پذیرد. او این همگروهی را از این جهت آمرانه تلقی می­کند که پیوند و یکپارچگی ناشی از آن را نه نتیجۀ توافق بلکه پیامد کشمکش گروههای اجتماعی وتسلط یک گروه بر گروههای دیگر می­انگارد.

27- پیر ون­دن­برگ چه وجوه اشتراکی میان کارکردگرایی ساختاری و نظریۀ کشمکش تشخیص داده است؟

او می­گوید که هر دو نظریۀ بالا کل­گرایند و جامعه را به گونۀ یک کل متشکل از اجزای به هم­پیوسته در نظر می­گیرند؛ هر دو نظریه بر متغیرهای موجود در رهیافت خودشان تاکید  می­ورزند و متغیرهای موجود در نظریه­های دیگر را ندیده می­گیرند؛ هر دو نظریه دیدگاهی تکاملی دربارۀ دگرگونی اجتماعی دارند و هر جامعه­ای را در حرکت و پیشرفت به سوی مراحل تکامل یافته­تر در نظر می­گیرند؛ هر دو نظریه در اصل نوعی نظریۀ توازن به شمار می­آیند و نظریۀ کشمکش با وجود تاکید بر برخوردها و درگیریهای گروههای اجتماعی، در نهایت حالت توازن تازه­ای را پیش­بینی می­کند.

28- لوییس کوزر چه نقشی را برای کشمکش قایل است؟

کوزر معتقد است که کشمکش می­تواند جامعه­ای را که از نظر ساختاری دچار ضعف شده و استحکام و یکپارچگی آن رو به سستی گذاشته، به سوی یکپارچگی و پیوند اجتماعی نزدیکتر سوق دهد. برای نمونه، خطر خارجی و کشمکش با جامعه­ای دیگر، می­تواند جامعه­ای را که به از هم گسیختگی گرایش دارد به سمت یکپارچگی و ترمیم نفاقهای داخلی براند.

29- کالینز در زمینۀ بررسی علمی قشربندی چه توصیه­هایی به جامعه­شناسان می­کند؟

کالینز که قصدش آن است که به بررسی قشربندی وجهه­ای علمی بخشد، توصیه­هایی به جامعه­شناسان در این زمینه می­کند. یکی آن که جامعه­شناسان نباید تنها به نظریه­پردازی دربارۀ قشربندی اکتفاء کنند، بلکه باید این موضوع را به صورتی تجربی و تطبیقی مورد بررسی قرار دهند. دیگر آن که فرضیه­های مربوط به قشربندی باید به گونه­ای تجربی و تطبیقی صورتبندی و آزمایش شوند و سرانجام این که،
جامعه­شناسانی که می­خواهند این قضیه را بررسی کنند، باید به علتهای پدیده­های اجتماعی و به ویژه علتهای چندگانۀ صورتهای گوناگون رفتار اجتماعی توجه داشته باشند.

30- مهمترین قضایای کالینز در زمینۀ کشمکش اجتماعی کدامند؟

یکی آن که تجربۀ انسانها در فرماندهی و فرمانبری مهمترین عوامل تعیین­کننده در صورتهای رفتار فردی­اند؛دیگر آن که هر چه شخص تجربۀ بیشتری در فرمان دادن داشته باشد، اعتماد به نفس بیشتری پیدا می­کند و بهتر می­تواند خودش را با آرمانهای سازمانش تطبیق دهد؛ و سوم این که هر چه شخص در زندگی­اش بیشتر فرمان برده باشد، مطیعتر، تقدیرگراتر و بیگانه­تر از آرمانهای سازمانی است. یک چنین شخصی اعتمادی به دیگران ندارد و خود را به زور با فرامین سازمانی تطبیق می­دهد و از صداقت برخوردار نیست.      

 


        

2000-2016 CMS Fadak. ||| Version : 4.2-b1 ||| This page was produced in : 0.047 Seconds