فدک - اندیشه سیاسی - مقایسه فقه سیاسی با فلسفه سیاسی، کلام سیاسی و اندیشه سیاسی
آخرین تغییرات : 2016-11-12تعداد بازدید : 262

مقایسه فقه سیاسی با فلسفه سیاسی، کلام سیاسی و اندیشه سیاسی


  1. فقه سیاسی
  2. فلسفه سیاسی
  3. کلام سیاسی

فقه سیاسی

به دست دادن تعریفی ویژه از دانش‎های نوپا و روزآمد، اگرچه نخستین گام است، ولی می‌توان آن را از مهم‌ترین گام‎هایی دانست، که تنها با برداشتن آن می‌توان نسبت به شکل گیری دست نمایی از این دانش‎ها ارائه کرد که به شدت نیازمند انجام مطالعات عمیق و همه جانبه است، که این مطالعات را باید با ارائه تعریفی شفاف از آن آغاز کرد. فقه سیاسی از جمله دانش‎های نوپا در عرصه فقه است.

با آن که مدت زمان درازای مطالعات مقایسه‎ای میان سیاست و فقه به قرن‎ها پیش از این می‌رسد، ولی به دو دلیل نمی‎توان این مطالعات را فقه سیاسی دانست:

اول این که، مطالعاتی از این دست بسیار پراکنده و عمدتاً بر پایه ذوق و علاقه مندی‎های فقیهان هر عصر شکل گرفته و دوم این که، این مطالعات، کم دامنه، محدود و فارغ از طرح سؤال‎های جدی و اساسی فقه سیاسی هستند.

بنابراین، ارائه تعریفی درست و واقعی از فقه سیاسی و به ویژه تلاش در جهت نشان دادنِ نقاط تمایز و عرصه‎های متفاوت آن با فلسفه سیاسی یا کلام سیاسی، که بعضاً در حوزه معرفت اسلامی و تاریخ اندیشه مسلمانان تلاش‎هایی را به خود مصروف داشته اند، از اهمیتی غیرقابل انکار برخوردار است. البته نگاه بسیاری از حوزویان به فقه سیاسی، از دریچه کلام سیاسی می‌گذرد، که به این ترتیب، نگاهِ ما انتظار ما و حتی روش مطالعه فقه سیاسی ما تحت تأثیر این برداشت نادرست، دچار تحریف قرار خواهد گرفت.

با توجه به مطالب بالا، نشان دادن حوزه‎های اختصاصی و قلمروهای نزدیک به هم یا احیاناً همپوشانی‎های موجود میانِ فلسفه سیاسی، کلام سیاسی، اندیشه سیاسی و فقه سیاسی یک ضرورت است. نکته مهم آن که، اگر ما مدعای خود را در وجود خصلت‎هایی اسلامی برای هریک از این سه محدود سازیم و به عبارت بهتر، به وجود دانش‎هایی با نام‎های - فلسفه سیاسی در اسلام، کلام سیاسی در اسلام، اندیشه سیاسی در اسلام و فقه سیاسی - قایل شویم، ترتیب شناختی و سلسله مراتبی که مراعات آن برای به دست دادن تعریف از این سه لازم است، از اولی شروع و به آخری ختم می‌گردد.

فلسفه سیاسی

فلسفه سیاسی، کوششی عقلانی است که هدف از آن به دست دادن شناختی از ماهیت امور سیاسی است. (فلسفه سیاسی کوششی است عقلانی برای معرفت به ماهیت امور سیاسی).

این تعریف، حاوی عناصری است که با توضیح آن‎ها می‌توان به مختصات و جغرافیای این دانش بهتر پی برد:

الف: عنصر تأمل: آنچه میان فعالیت یا عملکرد سیاسی و فلسفه سیاسی جدایی می‌افکند، تأمل‎هایی است که این دانش بر بنیان آنها استوار می‌گردد.

ب: عقلانیت: فلسفه سیاسی، کوششی است عقلانی برای تصویر کشیدنِ شناختی درست از ماهیت امور سیاسی و نیز تأملاتی که در فضای ارزش گذاری‎های عقلانی و در بستری از کلیشه‎ها و چارچوبه‎ها، از جمله چارچوبه‎های ارزشی شکل می‌گیرند. البته حضور این عنصر، با عنصر قبلی تغایری ندارد، به این معنا که این عقلانیت، معطوف به ارزش گذاری در عین عنصر تأمل ورزانه و نگریستن به موضوع سیاست و شناخت رفتارهای آن از منظری فلسفی انجام می‌گیرد.

در فلسفه ناب، چتر یا پوشش عقلانی، نظر به واقعیت‎ها دارد و تلاش خود را صرفاً مصروفِ به دست آوردن معرفت و شناخت می‌کند و به ظنّ و گمان، رضایت نمی‎دهد و فیلسوف، حق دخالت دادن تأملاتی حاشیه‎ای و انتظارهای خویش را به مطالعاتش ندارد؛ زیرا در غیراین صورت، آنچه وی انجام می‌دهد، بی گمان در جرگه مطالعات فلسفی جایی نخواهد یافت. برخلاف فلسفه ناب، فلاسفه سیاسی وجهه همت خود را جهت دستیابی به سطحی کارآمد و کارا از شناخت دنبال می‌کنند.

و نیز، در حالی که فلسفه ناب خود را مقید به یک چارچوب مشخص و کلیشه معین نمی‎کند و افق جولان‎های خود را به صورت فراگیر تا هرجا که ذهن فیلسوفان یاری دهد گسترده تعریف می‌نماید، فلسفه سیاسی به صورتی بسترمند حرکت می‌کند و فیلسوفان سیاسی باید خود را به لوازم مطالعات سیاسی و محدودیت‎ها یا تنگناهای آن مقید سازند و چه در انتظار موضوعات مطالعه و چه در شیوه‎های مطالعاتی، از حریم سیاست تجاوز نکنند. به این ترتیب، از جمله ممیزه‎های فلسفه سیاسی و فلسفه را می‌توان به عنصر فراگیری اشاره کرد، که در دومی برخلاف اولی لحاظ شده است.

شناخت ماهیت امور سیاسی

منظور از امور سیاسی نیز جلوه‎های روزمره سیاست در زندگی انسانی است؛ جلوه‎هایی که انعکاس آن‎ها را نه تنها در سخنان و داوری‎های علمیِ سیاست شناسان و انسان شناسان، بلکه در موضع گیری‎های عمومی مردم یا حکومت گران می‌یابیم. آنچه که فلسفه سیاسی در زندگیِ سیاسی انسان - خواه بخش‎های ژرف تر آن، همچون توزیع قدرت و خواه بخش‎های در دسترس تر آن، همچون جهت گیری‎های کمترِ ثابت مردم - در پی آن است، پیش فرض‎هایی است که هریک از این موارد را پشتیبانی می‌کند. انگاره‎های سیاسی صرف نظر از این که چه کسی و به چه صورت به آنها اعتقاد دارد، ریشه در فرض‎هایی دارند، که خصلتی فرازمانی و فرامکانی آن‎ها را در خود گرفته است. به عنوان مثال، هنگامی که در یک اظهار نظر بر لزوم پی گیری صلح در جامعه بشری قایل می‌شویم، در واقع به نوعی هرچند گاه ناآگاهانه و بی اختیار آن را پذیرفته ایم، و لذا این که چرا صلح خوب است، همان جایی است که فلسفه سیاسی تلاش خود را مصروفِ پاسخ دهی به آن می‌کند.

هر اظهارنظر و ارایه دیدگاهِ سیاسی با پشتوانه‎هایی حمایت می‌شود، که از آن با نام فلسفه سیاسی یاد می‌کنیم. فلسفه سیاسی برخلاف علم سیاست که به حوزه‎ها و قلمروهای رسمی مطالعات دانش سیاست علاقه دارد، در گستره‎ای فراخ تر و به صورت عمومی تر به مبانی و پیش فرض‎هایی اشاره می‌کند، که هر اظهارنظر ساده یا علمی سیاسی آن را در پس خود دارد. بنابراین، فلسفه سیاسی را می‌توان تأملات و کوشش‎های عقلانی‎ای دانست که در پی پرده برداری از ماهیت امور سیاسی است.

تفاوت فلسفه سیاسی با موضع گیری‎ها و اظهارنظرهای روزمره سیاسی نیز در ماهیت جویی آن است؛ زیرا گفتارهای روزمره سیاسی، نه ادعا دارند و نه امکانات نشان دادن ماهیت امور سیاسی را، در حالی که فلسفه سیاسی تمام همّ و غمّ خود را در شناخت آن چیزی قرار می‌دهد که اصطلاحاً به آن چیستی یا ماهیت امور می‌گویند. به دیگر سخن، فلسفه سیاسی در پی کشف ریشه‎های امور سیاسی است؛ ریشه‎هایی که آن‎ها را ماهیت تعریف کرده اند. دقت در فرآیند ماهیت شناسی وضعیت‎های سیاسی و امور مربوط به آن، به عنوان وظیفه فلسفه سیاسی، سبب می‌شود تا پیوندهای درونی میان فلسفه سیاسی و فلسفه علم را بهتر دریابیم. اگرچه انواع فلسفه‎های مضاف، تفاوت‎های مشهودی با یکدیگر دارند، ولی تلاش ماهیت شناسانه آن‎ها حول محور و موضوعات مورد علاقه دانش‎هایی که در ارتباط با آن‎ها شکل گرفته اند، همگنی آن‎ها را به خوبی نشان می‌دهد.

به هر حال، فلسفه سیاسی خود یک علم است، ولی فلسفه یک علم نیست و همین مسئله تفاوت آن را با فلسفه علم سیاست آشکار می‌کند.

بسیاری از اندیشمندان فلسفه سیاسی، از این دانش به عنوان گزاره‎هایی یاد کرده اند، که در پی توضیح گمانه زنی‎های سیاسی است. و به نظر می‌رسد که این ایده، به خوبی با تعریف ما از فلسفه سیاسی سازگار باشد؛ تعریفی که فلسفه سیاسی را برخلاف فلسفه سیاست، توضیح پشتوانه‎ها و مبانی اظهارِ نظرهای سیاسی می‌داند، که این اظهارنظرها لزوماً تخصصی نیستند و از جانب هر کس، حتی توده مردم، موضوعِ فلسفه سیاسی معرفی می‌گردد. از آنجا که مواردی از این دست، که عموماً گمانه زنی و نظریه سازی است و کمتر علمی را شامل می‌گردد، فلسفه سیاسی نیز بر پایه گمانه زنی شکل می‌گیرد، هرچند که دانشمندانِ فلسفه سیاسی هیچ گاه به این صورت رابطه میان گمانه زنی و فلسفه سیاسی را مطرح نکرده اند. ولی طرح پیش گفته به خوبی ارتباطی منطقی میان این دو رت برقرار می‌سازد. آنچه فلسفه سیاسی در این میان انجام می‌دهد، جایگزینی شناخت به جای گمان است. فلسفه سیاسی با نقب زدن به پس زمینه‎ها و پشتوانه‎های اظهارنظرهای عمومی سیاسی، سطحی از شناخت را به مخاطبان خویش عرضه می‌دارد، که به این ترتیب، فلسفه سیاسی کوششی خواهد بود برای شناخت پیش فرض‎های نگاه‎ها، گمانه زنی‎ها و موضع گیری‎های سیاسی. مزیت این تعریف آن است که علاوه بر تأمین نظر و دیدگاه فیلسوفانِ سیاسی، حاقّ فلسفه سیاسی را نیز تا حد زیادی روشن و شفاف می‌سازد.

مطالعه پیش فرض‎ها از آنجا اهمیت می‌یابد که هرچند ردپایی ناپیدا و تأثیری نامرئی را در سیاست برجای می‌نهند، ولی اصلی‌ترین بنیان‎ها و زیربناهایِ دیگر بخش‎های قابل رویت را تشکیل می‌دهند. چارچوب‎های اصلی نگاه‎های ما چه در سیاست و چه در فقه، از پیش فرض‎هایی ناشی می‌گردند؛ پیش فرض‎هایی که گاه به سادگی و توسط والدین به فرزندان منتقل می‌گردند، ولی به صورت گسترده‎ای مسیر فکری آینده فردا را حتی پس از آن که به عنوان یک دانشمند مبرز و صاحب نظر شناخته شد، متأثر از خود می‌سازند. به عنوان مثال، بسیاری از فقیهان به رغم آن که درجات بالای علمی را طی کرده اند، اما ناخودآگاه همان نگاه‎ها را پیش فرض گرفته‎اند که از جامعه و یا حتی والدین خویش به ارث برده‎اند و این آسیب مهم، اهمیت دانش‎هایی؛ مانند فلسفه سیاسی و فلسفه فقه را روشن می‌سازد و تنها با دست زدن به مطالعه‎هایی از این دست است که می‌توان فضای تحرّک و جولان بیشتری را به مطالعات سیاسی بخشید و با رها نمودن قابلیت‎های ذهن آزادانه تر انسان از چنگال پیش فرض‎ها و پیشینه‎ها به صورت بهتری به بررسی‎های سیاسی دست زد.

کلام سیاسی

در مجموع می‌توان تعریف‎هایی را که از کلام سیاسی صورت پذیرفته در سه گروه جمع بندی کرد، عبارتند از:

1. تعریف کلام سیاسی براساس هرگونه شناخت وحیانی سیاسی؛ به این ترتیب، همه معارف سیاسیِ دینی، کلامی سیاسی نیز خواهند بود و حتی آموزه‎های فقه سیاسی بخشی از کلام سیاسی قلمداد خواهد شد.

2. محدود ساختن آگاهی در تعریف نخست، به آن دست از آگاهی‎ها که جنبه شناختی و کلامی دارند؛ اصلاح تعریف نخست به صورت پیش گفته به بیرون رفتن فقه از دایره کلام سیاسی خواهد انجامید و آن را با برداشت سنتی و همه گیر ما از تعریف کلام که بر پایه شناخت و نه هر نوع آموزه‎ای استوار است خواهد انجامید.

برپایه تعریف اول از کلام سیاسی، فقه سیاسی نیز به بخشی از قلمرو آن بدل خواهد شد و هر رویکرد فقه سیاسی، کلام سیاسی نیز خواهد بود؛ چرا که مباحث مطرح در دامان فقه سیاسی، از یک سو ریشه‎ای وحیانی دارند و از سوی دیگر، آموزه‎ها یا تعالیمی هستند که در ارتباط با سیاست و زندگی سیاسی تدوین می‌گردند. به نظر می‌رسد که این تعریف از کلام سیاسی در ارایه مرزهای دقیق آن ناکافی باشد و دست کم با تجارب طولانی مدت حوزه‎های علمیه قم، که میان کلام و فقه تفاوت‎های روشن قرار می‌دهند، هماهنگ نباشد.

تعریف کلام سیاسی در قالب مجموعه‎ای از آگاهی‎های جهان شناختی و انسان شناختی ارایه شده از سوی شرع، که در ارتباط با سیاست مطرح و مطالعه شده اند، جایگزینی است که ضمن پایبند ماندن به تفکیک میان فقه و کلام که رویکرد حوزویان است، نگاه و برداشت یا تعریف دانشمندان غربی را نیز از کلام پوشش می‌دهد. این تعریف از کلام سیاسی بر پایه ماهیت انسان شناختیِ دانش کلام استوار شده و می‌کوشد تا کلام را در قالب جهان بینی، یا پنجره‎ای به سمت چشم اندازهای کلان و گسترده سیاست معرفی نماید. در صورت پذیرش این تعریف به صورت منقح تر و مشخص تری می‌توان نسبتِ میان کلام و فلسفه سیاسی را تبیین کرد. در این حالت، رابطه میان کلام سیاسی و فلسفه سیاسی، عموم و خصوص من وجه خواهد بود؛ چرا که به طور طبیعی بسیاری از تلاش‎های کلامی که متکی بر نگاه‎های جهان شناختی و انسان شناختی در گستره سیاست است، می‌توانند ماهیت فلسفی داشته باشند و در قلمرو فلسفه سیاسی نیز جای گیرند. از سوی دیگر هریک از این دو حوزه قلمروهای اختصاصی خود را نیز در برخواهند داشت؛ عرصه‎هایی که تنها کلام یا فلسفه سیاسی خواهند بود، نه حاوی خصلت‎های هر دوی این‎ها.

به هر حال، این تعریف، برخلافِ تعریف نخست، فقه را تحت پوشش قرار نمی‎دهد و به صورت کامل از دسترس فقه به دور می‌ماند؛ چرا که سخن اصلی در آن به جهان بینی و انسان شناسی باز می‌گردد، نه آموزه‎هایی که جنبه دستوری دارند. مایه‎های اصلی این تعریف برخلاف فقه که بایدها و نبایدها را مدنظر قرار می‌دهد، از هست‎ها و نیست‎ها شکل گرفته است.

3. مجموعه‎ای از معارف جهان بینی و انسان شناختی دینی که به عرصه‎های سیاسی و جلوه‎های سیاست مربوطه می‌گردند.

نکته قابل توجه، تفاوت هرچند کم پیدا و دیریاب، ولی مهم و تعیین کننده تعریف دوم و سوم با یکدیگر است. این تفاوت در سطح وابستگی هریک به دین مشخص می‌شود. تعریف نخست، کلام سیاسی را محدود به آن دسته از آگاهی‎ها می‌کند، که به صورت مستقیم از جانب دین و منشأای وحیانی تدوین گشته اند، در حالی که تعریف سوم بر ریشه‎های دینی یک جهان بینی، که به طور طبیعی محصول تلاش ذهنی انسان‎ها و نگاه‎ها یا برداشت‎های آن‎هاست پای می‌فشارد. به دیگر سخن، برخلاف تعریف سوم، که بر اتخاذی بودن معارف خود از دین قناعت می‌کند، تعریف دوم تنها آن دسته از معارف سیاسی را در کلام سیاسی می‌گنجاند که علاوه بر غیردستوری بودن خود، بخشی از معارفِ دینی نیز باشند و محصول تلاش‎های ذهن انسان‎ها و جهان بینی‎های برخواسته از آن نباشند.

نقطه اشتراک تعریف‎های اول و دوم نیز از ارتباط گسترده تر آنها با وحی سرچشمه می‌گیرد. هر دو تعریف حوزه عملکردی مستقل از وحی را برای کلام سیاسی در نظر می‌گیرند و فراتر از تأثیرپذیری و برخورداری از چارچوبه‎های وحیانی، خود را ملزم به ارایه مو به مو و دقیقِ اندیشه‎هایی می‌دانند که بخشی از ادبیات وحی هستند، در حالی که تعریف سوم دست کلام سیاسی را در نظریه پردازی باز می‌گذارد و اگرچه چارچوبه‎های وحی را زیرپا نمی‎گذارد و به آن‎ها وفادار می‌ماند، ولی به حیطه نظریه پردازی پای می‌نهد. به عنوان مثال، این احتمال وجود دارد که کلام سیاسی در معنای سوم آن پس از جمع بندی معلومات دینی و وحیانیِ خود و انجام تلاش‎های ذهنی و تحلیلی، به این نتیجه برسد، که برخورداری از آزادی، بخشی از ضرورت‎های غیرقابل انکار برای زندگی سیاسی است، در حالی که تعریف‎های اول و دوم تنها هنگامی می‌توانند به ارایه چنین گزاره‎ای در قالب کلام سیاسی دست بزنند، که به صورت مشخص از منابع وحیانی، چنین برداشتی داشته باشند. کوتاه سخن آن که: گوهر تعریف سوم به دست دادنِ سطحی قابل قبول از جهان بینی متکی بر نظریه پردازی است.

البته نباید این احتمال را نیز نادیده انگاشت که تعریف اول به رغم ناهمخوانی آن با تجارب حوزوی در تفکیک کلام و فقه، شاید درست و مقرون به صحت باشد؛ چرا که گوهر وحیانی بودن را فارغ از دیگر خصوصیات؛ مانند هستی شناختی بودن یا دستوری بودن گوهر اصلی کلام سیاسی قرار داده است. غربیان نیز در تعریف کلام سیاسی به خصلت وحیانی بودن یا دینی بودن مجموعه‎ای از معارف بسنده کرده اند، که این خود شامل آنچه ما از آن با نام فقه یاد می‌کنیم نیز می‌شود. به این ترتیب، حتی اظهارنظرهای سیاسی نیز اگر متکی به منبعی وحیانی دینی باشند، بخشی از مجموعه بزرگ تر کلام سیاسی قلمداد خواهند شد.

 

برداشتی آزاد از مقاله «پگاه حوزه (ویژه حوزه‎های دینی) - بهمن 1388 - شماره 63»


                    

2000-2016 CMS Fadak. ||| Version : 4.2-b1 ||| This page was produced in : 0.002 Seconds