فدک - زبان فارسی - اشعار ناب و به یاد ماندنی
آخرین تغییرات : 2018-05-29تعداد بازدید : 558

اشعار ناب و به یاد ماندنی


  1. زنجیر دوست
  2. نماز مجنون
  3. شب اول قبر

زنجیر دوست

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست
تار و پودش از محبت‎های اوست

رشته بر گردن نه از بی مهری است
رشته‎ی عشق است و بر گردن نکوست

گه به مسجد می‌کشد گه سوی دیر
می کشد آن جا که خاطرخواه ِ اوست

نماز مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده‎ای زدبر لب درگاه او
پر زلیلا شددل پر آه او

گفت یا رب ز چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا رابه دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می‌زنی
دردم ازلیلاست آنم می‌زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو ... من نیستم

گفت:‎ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیداو پنهانت منم

سال‎ها باجور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا دردلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهءصحرا نشد
گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

سوختم درحسرت یک یا ربت
غیر لیلابرنیامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلاکشته در راهت کنم

شب اول قبر

شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست:
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می‌گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه‎ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می‌پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت

 

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس / نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد / همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گر چه دانم که میسر نشود روز وصال / در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کوته نظران افتادیم / نیست غم صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان/ قدسی از گفته شیوا اثری ما را بس


     

2000-2016 CMS Fadak. ||| Version : 4.2-b1 ||| This page was produced in : 0.002 Seconds